پدیدآورنده:محمد ابراهیم نواب،

عاشورای خونین
چون تشنگی بر حسین و یارانِ او سخت گشت، کودکان به امام علیه‏السلام شِکوِه آوردند و از فَرط عطش بنالیدند. امام، عباس علیه‏السلام را بخواند و بفرمود تا با تنی چند بر نشینَد و به فرات رود و از برای تشنگان شربتی آب آرَد. عباس با ده سوار بر نشست و مَشک‏ها برداشت و چون به مدخل آبِ فرات رسید، یارانِ ابن‏زیاد بر کنار فرات نشسته و شریعه را بر حرمِ رسولِ خدا فرو بسته. چون عباس را بدیدند، بر او حمله آوردند و جمله صدها تن بودند و عباس و یاران با آن جمع درانداختند و کوششی سخت رفت.
عباس از آن پس رَجَزی برخواند و بر ایشان دستبردی مردانه کرد و ایشان را از چپ و راست بپراکند و بسی مردم شجاع و سواران دلیر از ایشان بکشت.
دیگر باره بر آن جمع درانداخت و ایشان را از شریعتِ فرات براند و مشک پر آب کرد و جرعه‏ای آب به کف برداشت و تشنگیِ امام به خاطر آورد و آب را فرو ریخت و گفت: هرگز آب ننوشم و آقای من، حسین، تشنه باشد. آن گاه از شریعت فرات بیرون شد و مَشک بر دوش افکند و بر نشست. چون آن قوم، حالِ او بدین صفت دیدند، بی‏درنگ تیر افشاندن گرفتند و از هر طرف، باران تیر او را فرو گرفت و از بسیاریِ تیر، گویی بال و پر آورده و به خارپشت، مانند شده.
در این حال کسی بر او حمله کرد و دست راست او بینداخت و او شمشیر با دست چپ گرفت. عباس ندا داد: به خدا سوگند اگر دست راستم را قطع کنید، همانا جهادکنان از دینم حمایت می‏کنم.
و همی رفت و همی کُشت ولی بیشتر توجه، خاطرِ حَرم داشت تا مگر بدان تشنگان آبی رساند. در این حال کسی دیگر حمله برد و دستِ چپ او بینداخت و او به روی فتاد و شمشیر به دهان مبارک خود برداشت.
عمر سعد چون آن حال را بدید، ندا در داد که مشکِ او را نشانه‏ی تیر و تیغ کنند. از هر طرف، بدان مشک تیرافشانی کردند و مشک را بدریدند. چون این حالت روی داد، عباس را پای رفتن نماند، چه از رفتن به خیمه بدان حالت شرم می‏داشت. در همین زمان، گمراهی، عمودی از آهن بر فرقِ همایون او فرود آورد چنان که فرق مبارکش بشکافت و بیفتاد و در خاک و خون همی غلطید و فریاد برآورد: یا اباعبداللّه‏! از من بر تو سلام باد.
چون آوازِ او به سمعِ همایون برادر رسید، بی‏درنگ بر نشست و روی بر آن جمع نهاد و ایشان را بپراکند و چون بر بالین عباس رسید، هنوز از او رمقی باقی بود. سرِ او بر دامن گرفت و به دست مبارک، خون از سر و رویِ او پاک می‏کرد و بر او دعای خیر می‏گفت. و گفته‏اند که چون خواست او را با حرم آرَد، از بسیاریِ زخم که بر بدن شریف او رسیده بود و همه‏ی عضوها گسیخته، نتوانست. لاجَرَم او را بر جای بگذاشت و بانگ برآورد و همی فرمود: اکنون کمر من بشکست و مرا حیلتی نماند. (امیدم ناامید شد.)
انوار عشق
اختر طوسی
;ای که هستی طالبِ دیدار با انوار عشق
;دیده‏ی دل باز کن تا بنگری دیدار عشق
;با وجود آن‏که هر مشکل شود آسان به عقل
;عقل هم حیران بود پیوسته اندر کار عشق
;ساغری از باده‏ی خمخانه‏ی وحدت بنوش
;تا نمانَد بر تو پنهان سِرّی از اسرار عشق
;لب گشا چون «اخترطوسی» به مدحِ آن‏که بود
;از وجود فایض الجودش پدید آثار عشق
;حضرت عباس شِبلِ شیر حق شاه نجف
;آن‏که بودی نوگلی از گُلبن گلزار عشق
;آن‏که چون در روز عاشورا پیِ رزمِ خَسان
;راند در میدانْ سمندِ چابک رَهوارِ عشق
;بر زمین افتاد چون از پشت زین در خون تپید
;پیکر آن جنجگوی وادی خونخوار عشق
;داد آن سقّای شاهِ کربلا چون تشنه جان
;کرد سیرابش حق از سرچشمه‏ی اَنهار عشق
;در ره عشق برادر کرد چون جان را نثار
;نام او مسطور آمد بر سر طومارِ عشق
مَه لقا
میرزاعبدالجواد جودی‏خراسانی
;ای نوجوان برادرِ با جان برابَرم
;افتاده‏ای به خون ز چه؟ ای میر لشکرم
;برخیز بهر یاری‏ام ای آن‏که بوده ای
;در هر بلیّه یارم و هر ورطه یاورم
;قد راست کن که گر عَلَمَت آمده نگون
;بهرت ز آه دل عَلَم دیگر آوَرم
;رو در حرم نمی‏کنی ای مَه لقا، چرا؟
;بی‏مهری از که دیده‏ای ای ماه پیکرم
;از اشکِ دیده مشک نمایم پر آب، خیز
;آور ز انتظار برون چشم دخترم
;دردا که آخر از ستم خصمِ دون شکست
;پشتَم ز مرگ تو، کمر از داغ اکبرم
;جسمِ تو پاره پاره و دور است خیمه‏گاه
;ای پاره پاره تن، تنِ پاکت کجا بَرَم؟
;تیری که جا گرفته چون مژگان به چشم تو
;جاری نمود خون دل از دیده‏ی تَرَم
;«جودی» بجاست ار که بگویی ز سیل اشک
;توفانِ نوح می‏رود از دیده‏ی تَرَم
عباس نامدار
سروش اصفهانی
;عباس نامدار چو از پشتِ زین فتاد
;گفتی قیامت است که مه بر زمین فتاد
;آه از دمی که بهر سکینه به دوش مشک
;لابد به راه از پیِ ماء مَعین فتاد
;اندر فرات راند و پر از آب کرد کف
;بر یاد حلق تشنه‏ی سلطانِ دین فتاد
;از کف بریخت آب و پر از آب کرد مشک
;زان پس میان دایره‏ی اهل کین فتاد
;افتاد بر یسار و یمین لرزه عرش را
;چون هر دو دست او ز یَسار و یمین فتاد
;فریاد از آن عمود که دشمن زدَش به سَر
;وانگاه مَغْفَرش ز سرِ نازنین فتاد
چشمش ز حلقه چون به در افتاد زان عمود;;;;بر ابروانِ حیدر کرار، چین فتاد
آمد امیر تشنه لبانش به سر روان;;;;او را چو کار با نقشِ واپسین فتاد
بر روی شاه، خنده زنان جان سپرد و گفت;;;;خرّم کسی که عاقبتش این چنین فتاد
ماه بنی هاشم
حاج شیخ‏محمدحسین غروی‏اصفهانی
;دلِ شوریده نه از شور شراب آمده است
;دین و دل ساقی شیرین سُخنم برده ز دست
;سر و بالای بلندش چه خرامان می‏رفت
;نه صنوبر که دو عالم به نظر آمده پَست
;شاه اخوان صفا، ماه بنی‏هاشم اوست
;شد در او صورت و معنی به حقیقت پیوست
;ساقی باده‏ی توحید و معارف عباس
;شاهد بزم ازل، شمع شِبستانِ اَلست
;در رَهِ شاه شهیدان ز سَر و دست گذشت
;نیست شد از خود و زد پا به سرِ هر چه که هست
;رفت در آب روان ساقی و لب‏تر ننمود
;جان به قربان وفاداری آن باده پَرَست
;سرش از پای بیفتاد و دو دستش ز بدن
;کمرِ پشت و پناهِ همه عالم بشکست
;شد نگون بیرق و شیرازه‏ی لشکر بدرید
;شاه دین را پس از او رشته‏ی امید گُسَست
;حیف از آن لعل درخشان که ز گفتار بماند
;آه از سرو خرامان که ز رفتار نشست
;یوسفِ مصرِ وفا غرقه به خون وا اسفا
;دل ز زندانِ غمِ او ابدالدَّهر نَرَست


0 نظرات:

ارسال یک نظر