ما را به میزبانی صیاد، الفتی است...
0 نظرات Published ۱۳۸۷ آذر ۲۱, پنجشنبه by نویسنده in فضائل و مناقب حضرت اباالفضل العباس(ع)پدیدآورنده:حسین سروقامت... ،
،
اگر این فکر مثل جرقهای به ذهنش نزده بود، شاید هیچگاه آن راز فاش نمیشد و قطعا من هم امروز آن را برای شما حکایت خدایا، زیر این آسمان کبود، و این گنبد دوار، آیا کسی مثل من نمیکردم.
... از سادات بزرگوار نجف بود. دلی به وطن خویش داشت.
در جوار حرم علی ابن ابیطالب (ع) کدام دل است که آرام و قرار نگیرد! آن هم دل بیقرار کسی همچو او که سالها کبوتر آن حرم بود.
عصرها میآمد در صحن امیرمؤمنان مینشست و برای مردم استخاره میگرفت. سر که از قرآن بر میداشت، نیت طرف را هم میگفت. عجیب بود در استخاره، و همین امر او را شهره خاص و عام کرده بود.
اما فهمید که بعضیها کمر به قتل او بستهاند، مهاجرت کرد به ایران.
آمد به شهر قم و چند سالی هم در آنجا زندگی کرد. آدم با حقیقت و اهل معنایی بود.
دو سال پیش جمعه اول ماه مبارک رمضان به دوستی گفت میخواهم بیایم تهران... او گفت آقا صبر کنید من میآیم به قم!
نگاه معناداری به او کرد و گفت ممکن است دیگر مرا نبینی!
همین هم شد. سه روز بعد سکته کرد و چیزی نگذشت که:
رفتبه دار فنا، حجة الاسلام ما!
به همان دوستسپرد اگر مقدور بود در حرم حضرت معصومه (س) دفنم کنید. اگر نشد، دیگر هیچ جای دنیا برایم تفاوتی نمیکند.
آنچه میخواست، شد. امروز او در جوار بزرگانی دیگر در حرم حضرت معصومه آرمیده است...
سید عبدالکریم کشمیری!
مریدان چیزی گفته بودند، نمیدانم!
دور و برش را گرفته بودند، نمیدانم!
همین قدر میدانم که در آن غروب گرم نجف، در میان صحن حیاط مرقد امام عدالت، علی ابن ابیطالب یک لحظه از ذهنش گذشت که خدایا زیر این آسمان کبود، آیا کسی مثل من استخاره میگیرد؟!
خیال است دیگر! چه میشود؟
در همان لحظه یک زن عرب پاپتی در مقابلش مکثی کرد و با لحنی عتاب آلود گفت: سید! جمع کن این بساط استخاره را! نگاه تندی به او کرد و گفتبرو... او هم رفت.
او رفت و این ماند در تحیر، که خدایا چطور این زن در همان آنی که من این تصور را کردم ظاهر شد و فکر مرا چنین مشوش کرد؟
از جا برخاست و از این سو به آن سو آن زن عرب بدوی را جستجو کرد. دید عجب! همکار خود اوست. جلوی یکی از حجرههای داخل صحن نشسته و استخاره میگیرد. زنهای دیگر هم دور و برش میلولند.
پیش رفت و ایستاد و مدتی محو تماشای کار او شد. دید هر که میآید و استخاره میخواهد، چهار آنه از او میگیرد. (آنه پول خرد عراقی است) آنگاه یک قبضه از تسبیح را میگیرد و چیزی به طرف میگوید.
با خود گفت من هم امتحانی کنم. ببینم در آن لحظه، احساس یا ذهن مرا خوانده استیا نه! گفتم یک استخاره هم برای من بگیر. گفت چهار آنه بریز. دست در جیب کردم، چهار آنه به او دادم و در انتظار پاسخ ایستادم.
دانههای تسبیح را که شمرد، با تعجب سر برآورد و با لهجه غلیظ عراقی گفت: سیدنا، تمتحننی؟ میخواهی مرا امتحان کنی؟! تنم لرزید. خدایا این با یک تسبیح گلی از کجا فهمید؟
گفتم در این ماجرا سری است و من باید آن را بفهمم.
گوشهای از صحن ایستادم تا کارش تمام شد. بلند شد و از در صحن زد بیرون، من هم دنبالش رفتم. پیچید توی کوچه پس کوچههای شهر، من هم رفتم. یکدفعه ایستاد، نگاهی به پشتسر انداخت و مرا دید. مکث کردم تا جلو آمد. گفتسید! چرا دنبال من میآیی؟ گفتم باید رمز کار خود را به من بگویی. گفت نمیگویم. اصرار کردم، حاضر نشد، قسمش دادم.
سر در گریبان فرو برد و قدری تامل کرد... مثل کسی که تکلیف خود را نداند! واقعا مانده بود که بگوید یا نگوید.
عاقبت گفت و گشود در آن گنج نهان را:
سالها پیش شوهری داشتم و فرزندانی! زندگی بدی نداشتیم، میساختیم.
روزی شوهرم از در آمد و خنده خنده گفت: فلانی، من دیگه تو رو نمیخوام! چیز غریبی نبود. خیلیها را دیده بودم که پس از سالها زندگی زن و بچه را رها کرده بودند و رفته بودند سراغ زن دیگر!
گفتم چرا؟ گفت عاشق یه دختره شدم. گفتم خب عیبی نداره، من هم میمونم کلفتی شماها را به عهده میگیرم! گفتباشه.
دانستم حرفش حرف است. کاری را که بگوید، میکند. من هم در آن لحظه به چیزی جز حفظ آن زندگی فکر نمیکردم ولو به قیمت کلفتی هووی جدیدم!
او رفت و همسر تازهاش را عقد کرد و آورد در همان خانه. من هم کار میکردم. پخت و پز و شستشوی، رخت و لباس و... مدتی هم این جور گذشت. سختبود اما میگذشت!
ای روزگار [سری تکان میدهد و نگاهش را به دور دست میدوزد..].
یک روز دیگر از راه رسید و گفت: من پول ندارم خرجی تو و بچهها رو بدم. باید از اینجا برید. اشک در چشمانم حلقه زد. گفتم من زن تو هستم. اینها بچههای تواند. ما کجا رو داریم بریم؟ من با سه تا بچه قدو نیم قد چه کنم؟ از کجا خرجی بیارم؟
حرف توی گوشش نمیرفتبیغیرت!
ما را از خانه انداختبیرون; آواره خیابانها، نه سر پناهی داشتم، نه پولی که چیزی برای بچهها تهیه کنم، آواره و علاف!
سوار ماشین شدم، آمدم کربلا، و راه حرم حضرت ابوالفضل (ع) را گرفتم. بچهها را گوشهای از صحن نشاندم و پناه بردم به غیرت الله، قمر بنی هاشم!
بغض راه گلویم را بسته بود. میخواستم فریاد بزنم، اما صدایم در نمیآمد، در مانده و مستاصل بودم . اما وقتی پنجرههای ضریح را لابلای انگشتان خود گرفتم و فهمیدم سراغ چه کسی آمدهام، یکدفعه بغضم ترکید. گریه که چه بگویم، ضجه میزدم:
آقا! عباس تو غیرت عربی. راضی هستی من به هر کاری تن بدهم؟ سه تا بچه گرسنه توی صحن حرم تو نشستهاند.
اشک... اشک... و باز هم اشک!
چنان گریه کردم که وقتی پیش بچههایم آمدم، خیره خیره مرا نگاه میکردند و از این حالت من در تعجب بودند.
کنار صحن خوابم برد. در عالم رؤیا حضرت ابوالفضل را دیدم که با مهربانی تسبیحی به دست من داد و گفتبا این تسبیح استخاره بگیر و برای هر استخاره چهار آنه بگیر!
گفتم آقا من استخاره بلد نیستم. من تا حالا استخاره نگرفتهام.
گفت تو یک قبضه تسبیح را بگیر، ما بغل گوش تو میگوییم که چه بگویی!
از خواب پریدم دیدم همان تسبیح در مشت من است. غرق در افکار خویش بودم که زنی از راه رسید.
- شما استخاره میگیری؟
- بله
- یکی هم برای من بگیر!
- چهار آنه بریز.
... سید! چند سال است من با این تسبیح دارم زندگی میکنم. خانه گرفتهام، سر و سامانی پیدا کردهام...
بگذریم، بالاخره از قدیم گفتهاند:
گر بود در ماتمی صد نوحه گر
آه صاحب درد را باشد اثر
حالا یک قدم از این ماجرا فاصله بگیر.
با من بیا به دشت کربلا، پیش بچههای تشنه، کامهای عطشان.
ببین تو را به حق خدا، حق ندارند ملتمسانه به بابا بگویند:
آب، ماکی ز عدو میخواهیم
ما در این دشت، عمو میخواهیم
گر نشد آب میسر گردد
به عمو گو به حرم برگردد
حکایتهای کوتاه
0 نظرات Published by نویسنده in فضائل و مناقب حضرت اباالفضل العباس(ع)قبر وسط آب
آیتالله حاج سید عباس کاشانی حائری نقل میکرد: «روزی در خانه آیتالله العظمی حکیم (1) بودم که کلیددار آستان مقدس حضرت ابوالفضل، علیهالسلام، تلفن کرد و گفت: سرداب مقدس ابوالفضل، علیهالسلام، را آب گرفته و بیم آن میرود که ویران گردد و به حرم مطهر و گنبد و منارهها نیز آسیب کلی وارد شود، شما کاری بکنید.
آیتالله حکیم فرمودند: من جمعه خواهم آمد و هرآنچه در توان دارم انجام خواهم داد. آنگاه گروهی از علمای نجف از جمله اینجانب به همراه ایشان به کربلا و به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس، علیهالسلام، رفتیم، آن مرجع بزرگ برای بازدید بهطرف سرداب مقدس رفت و ما نیز از پی او آمدیم، اما همینکه چند پله پایین رفتند، دیدم نشستند و با صدای بسیار بلند که تا آن روز ندیده بودم، شروع به گریه کردند. همه شگفتزده و هراسان شدیم که چه شده است؟ من گردن کشیدم دیدم شگفتا منظره عجیبی است که مرا هم گریان ساخت.
قبر شریف حضرت ابوالفضل، علیهالسلام، در میان آب مثل جایی که از هر سو به وسیله دیوار بتنی بسیار محکم حفاظتشود، در وسط آب قرار داشت، اما آب آن را نمیگرفت. درست همانند قبر سالارش حسین، علیهالسلام، که متوکل عباسی بر آن آب بست اما آب به سوی قبر پیشروی نکرد. (2)
مکافات عمل
در زمان حاج سید عبدالکریم حائری و ماجرای کشف حجاب از سوی رضاخان، دوتا پاسبان بودند که خیلی اذیت میکردند.
روزی زنی با روسری از خانه بیرون میآید، یکی از این پاسبانها او را تعقیب میکند، آن زن هرچه او را قسم میدهد و حضرت ابوالفضل، علیهالسلام، را شفیع قرار میدهد در او اثر نمیبخشد. بلکه آن بیحیا توهین هم میکند که اگر ابوالفضل کاری از او ساخته میشد، نمیگذاشت دستهای او...
همان روز بهحمام میرود و دلش درد میگیرد، معالجات اثر نمیکند و به هلاکت میرسد.
غسال گفته بود: دیدم، مثل اینکه سیلی به صورتش خورده شده باشد صورتش سیاه شده بود. (3)
پنجه برنجی
شخصی تعریف میکرد که: در سال 1375 برای خرید دستگاه چاپ سهبار به مسکو سفر کردم. در سفر سوم در مسکو یک مشکل اداری برایم پیش آمد، پیش رئیس اداره رفتم. وقتی وارد اطاق شدم، چشمم به چیز عجیبی افتاد. روی میز رئیس یک پنجه برنجی قرار داشت که روی آن نوشته شده بود «علمدار ابوالفضل». ابتدا حدس زدم آن را بهعنوان یک چیز زینتی روی میزش گذاشته، ولی بعد از آن سؤال کردم، جواب داد: «من شیعه هستم و کرامتهای بسیاری از آن حضرت دیدهام، این پنجه را بهخاطر همین امر همراهم دارم، جانم به فدایش باد.» وقتی از حال من و تشیع و علاقهام به حضرت ابوالفضل، علیهالسلام، اطلاع پیدا کرد، احترام فوقالعادهای به من گذاشت و همه مشکلات مرا حل کرد. (4)
فضیلت مهمان
حسنبن نعیم نقل میکند که: امام صادق، علیهالسلام، از من پرسیدند: آیا برادرانت را دوست داری؟ عرض کردم: بلی.
فرمودند: آیا به فقرایشان نفع میرسانی؟ عرض کردم: بلی!
فرمودند: آیا آنها را به منزل خود دعوت میکنی؟ عرض کردم: بلی، غذایی نمیخورم مگر اینکه دو سه نفر از مؤمنین با من باشند.
فرمودند: آگاه باش! که فضل و بخشش و خیر و برکت آنها از فضل و بخشش تو بیشتر است، چون آنها وقتی به منزل تو وارد میشوند، موجب بخشش گناه تو و خانوادهات میگردند و زمانی که از منزل تو بیرون میروند، گناه تو و خانوادهات هم خارج میشود. (5)
بهترین اخلاق
عقبةبن عامر میگوید: روزی پیامبر خدا، صلیاللهعلیهوآله، را در راهی همراهی میکردم. حضرت دستم را گرفتند و فرمودند: میخواهی بهترین اخلاق دنیا و آخرت را برای تو بگویم؟
عرض کردم: بفرمایید یا رسولالله!
فرمودند: با فامیلی که با تو قطع رابطه کرده، ارتباط برقرار کن، به کسی که چیزی به تو نداده، کمک کن و از کسی که به تو ستم روا داشته و بدی کرده، بگذر. (6)
پینوشتها:
1. از مراجع تقلید در نجف اشرف.
2. کرامات الصالحین، ص286، به نقل از: کرامات العباسیه (معجزات حضرت اباالفضل، علیهالسلام)، علی میرخلفزاده، ص92.
3. حضرت اباالفضل مظهر کمالات و کرامات، ص447، به نقل از: کرامات العباسیه (معجزات حضرت اباالفضل، علیهالسلام)، علی میرخلفزاده، ص220
4. نماز شام غریبان، به نقل از: کرامات العباسیه (معجزات حضرت اباالفضل، علیهالسلام)، علی میرخلفزاده، ص235.
5. بحارالانوار، ج74، ص375. به نقل از: برگهای زرین (داستانهایی از سیره ائمه معصومین، علیهالسلام)، محمود اکبری، ص19.
6. محجةالبیضاء، ج5، ص319، به نقل از: برگهای زرین (داستانهایی از سیره ائمه معصومین، علیهالسلام)، محمود اکبری، ص122.
گریه امام زمان(ع) در مصیبت حضرت ابوالفضل(ع)
0 نظرات Published by نویسنده in فضائل و مناقب حضرت اباالفضل العباس(ع)پدیدآورنده:محمدرضا باقی اصفهانی،
،
جناب حجتالاسلام آقای قاضی زاهدی گلپایگانی میفرماید: من در تهران از جناب آقای حاج محمد علی فشندی که یکی از اخیار تهران است، شنیدم که میگفت: من از اول جوانی مقیّد بودم که تا ممکن است گناه نکنم و آنقدر به حج بروم تا به محضر مولایم حضرت بقیةاللّه، روحی فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همین آرزو به مکه معظمه مشرف میشدم.
در یکی از این سالها که عهدهدار پذیرایی جمعی از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذیحجه با جمیع وسائل به صحرای عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آنکه حجاج به عرفات بیایند، برای زواری که با من بودند جای بهتری تهیه کنم. تقریبا عصر روز هفتم بارها را پیاده کردم و در یکی از آن چادرهایی که برای ما مهیا شده بود، مستقر شدم. ضمنا متوجه شدم که غیر از من هنوز کسی به عرفات نیامده است. در آن هنگام یکی از شرطههایی که برای محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب این همه وسائل را به اینجا آوردهای؟ مگر نمیدانی ممکن است سارقان در این بیابان بیایند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا که آمدهای، باید تا صبح بیدار بمانی و خودت از اموالت محافظت بکنی. گفتم: مانعی ندارد، بیدار میمانم و خودم از اموالم محافظت میکنم.
آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بیدار ماندم تا آنکه نیمههای شب دیدم سید بزرگواری که شال سبز به سر دارد، به در خیمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلی، سلام علیکم. من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ایشان وارد خیمه شدند و پس از چند لحظه جمعی از جوانها که تازه مو بر صورتشان روییده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسیدند. من ابتدا مقداری از آنها ترسیدم، ولی پس از چند جمله که با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جای گرفت و به آنها اعتماد کردم. جوانها بیرون خیمه ایستاده بودند ولی آن سید داخل خیمه تشریف آورده بود. ایشان به من رو کرد و فرمود: حاج محمد علی! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟
فرمودند: شبی در بیابان عرفات بیتوته کردهای که جدم حضرت سیدالشهداء اباعبداللّهالحسین(ع) هم در اینجا بیتوته کرده بود. من گفتم: در این شب چه باید بکنیم؟ فرمودند: دو رکعت نماز میخوانیم، در این نماز پس از حمد، یازده مرتبه قلهواللّه بخوان.
لذا بلند شدیم و این عمل را همراه با آن آقا انجام دادیم. پس از نماز آن آقا یک دعایی خواندند که من از نظر مضامین مانند آن دعا را نشنیده بودم. حال خوشی داشتند و اشک از دیدگانشان جاری بود. من سعی کردم که آن دعا را حفظ کنم ولی آقا فرمودند: این دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهی کرد. سپس به آن آقا گفتم: ببینید آیا توحیدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آیات آفاقیه و انفسیه بر وجود خدا استدلال کردم و گفتم: من معتقدم که با این دلایل، خدایی هست. فرمودند: برای تو همین مقدار از خداشناسی کافی است. سپس اعتقادم را به مسئله ولایت برای آن آقا عرض کردم. فرمودند: اعتقاد خوبی داری. بعد از آن سؤال کردم که: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(ع) در کجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خیمه است.
سؤال کردم: روز عرفه، که میگویند حضرت ولیعصر(ع) در عرفات هستند، در کجای عرفات میباشند؟ فرمود: حدود جبلالرحمة. گفتم: اگر کسی آنجا برود آن حضرت را میبیند؟ فرمود: بله، او را میبیند ولی نمیشناسد.
گفتم: آیا فردا شب که شب عرفه است، حضرت ولیعصر(ع) به خیمههای حجاج تشریف میآورند و به آنها توجهی دارند؟ فرمود: به خیمه شما میآید؛ زیرا شما فردا شب به عمویم حضرت ابوالفضل(ع) متوسل میشوید.
در این موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلی، چای داری؟ ناگهان متذکر شدم که من همه چیز آوردهام ولی چای نیاوردهام. عرض کردم: آقا اتفاقا چای نیاوردهام و چقدر خوب شد که شما تذکر دادید؛ زیرا فردا میروم و برای مسافرین چای تهیه میکنم.
آقا فرمودند: حالا چای با من. از خیمه بیرون رفتند و مقداری که به صورت ظاهر چای بود، ولی وقتی دم کردیم، به قدری معطر و شیرین بود که من یقین کردم، آن چای از چایهای دنیا نیست، آوردند و به من دادند. من از آن چای دم کردم و خوردم. بعد فرمودند: غذایی داری، بخوریم؟ گفتم: بلی نان و پنیر هست. فرمودند: من پنیر نمیخورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بیاور، من مقداری نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ایشان از نان و ماست میل فرمودند.
سپس به من فرمودند: حاج محمدعلی، به تو صد ریال (سعودی) میدهم، تو برای پدر من یک عمره بهجا بیاور. عرض کردم: اسم پدر شما چیست؟ فرمودند: اسم پدرم «سید حسن» است. گفتم: اسم خودتان چیست؟ فرمودند: سید مهدی. من پول را گرفتم و در این موقع، آقا از جا برخاستند که بروند. من بغل باز کردم و ایشان را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتی خواستم صورتشان را ببوسم، دیدم خال سیاه بسیار زیبایی روی گونه راستشان قرار گرفته است. لبهایم را روی آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسیدم.
پس از چند لحظه که ایشان از من جدا شدند، من در بیابان عرفات هر چه این طرف و آن طرف را نگاه کردم کسی را ندیدم! یک مرتبه متوجه شدم که ایشان حضرت بقیةاللّه، ارواحنافداه، بودهاند، بهخصوص که اسم مرا میدانستند و فارسی حرف میزدند! نامشان مهدی(ع) بود و پسر امام حسن عسکری(ع) بودند.
بالاخره نشستم و زارزار گریه کردم. شرطهها فکر میکردند که من خوابم برده است و سارقان اثاثیه مرا بردهاند، دور من جمع شدند، اما من به آنها گفتم: شب است و مشغول مناجات بودم و گریهام شدید شد.
فردای آن روز که اهل کاروان به عرفات آمدند، من برای روحانی کاروان قضیه را نقل کردم، او هم برای اهل کاروان جریان را شرح داد و در میان آنها شوری پیدا شد.
اول غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خواندیم. بعد از نماز با آنکه من به آنها نگفته بودم که آقا فرمودهاند: «فردا شب من به خیمه شما میآیم؛ زیرا شما به عمویم حضرت عباس(ع) متوسل میشوید» خود به خود روحانی کاروان روضه حضرت ابوالفضل(ع) را خواند و شوری برپا شد و اهل کاروان حال خوبی پیدا کرده بودند، ولی من دائما منتظر مقدم مقدس حضرت بقیةاللّه، روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء، بودم.
بالاخره نزدیک بود روضه تمام شود که کاسه صبرم لبریز شد. از میان مجلس برخاستم و از خیمه بیرون آمدم، ناگهان دیدم حضرت ولیعصر(ع) بیرون خیمه ایستادهاند و به روضه گوش میدهند و گریه میکنند، خواستم داد بزنم و به مردم اعلام کنم که آقا اینجاست، ولی ایشان با دست اشاره کردند که چیزی نگو و در زبان من تصرف فرمودند و من نتوانستم چیزی بگویم. من این طرف در خیمه ایستاده بودم و حضرت بقیةاللّه، روحیفداه، آن طرف خیمه ایستاده بودند و بر مصائب حضرت ابوالفضل(ع) گریه میکردیم و من قدرت نداشتم که حتی یک قدم به طرف حضرت ولیعصر(ع) حرکت کنم. بالاخره وقتی روضه تمام شد، حضرت هم تشریف بردند.*
* برگرفته از: آثار و برکات حضرت امام حسین(ع)، ص23، قضیه 5.
سلسله مراتب شهدا
0 نظرات Published by نویسنده in فضائل و مناقب حضرت اباالفضل العباس(ع)رسیدن به مقام شهادت آرزوی همه عارفان و عاشقان است . در این میان تفاوت مراتب شهدا نکتهای است که در روایات به آن اشاره شده و این مطلب تفاوت مقام و منزلت آنها را در قیامت میرساند .
چه عامل یا عواملی این تفاوت مقام و منزلت را رقم میزند؟ بحث پیچیدهای نیست; اخلاص در عمل مهمترین فاکتوری است که این گوناگونی را ترسیم میکند .
این مقدمهای بود بر روایتی از امام سجاد ( علیه السلام) درباره عمویش عباس ( علیه السلام) .
آن حضرت فرمود:
«خدا عمویم عباس بن علی ( علیه السلام) را بیامرزد که خوب کار کرد و جانش را فدای اسلام نمود . دستهایش را بریدند . خدا در ازای آن [دو دست] دو بال در بهشتبه او میدهد، تا با آنها پرواز کند . همچون جعفربن ابیطالب . که خداوند دوبال در بهشتبه او عطا میکند .
در روز قیامتبرای عباس مقامی است که سایر شهدا به آن رشک میبرند .»
این جمله از امام سجاد ( علیه السلام) سند محکم و متقنی است، بر فضایل حضرت عباس ( علیه السلام)، به طوری که شهدای بزرگی همچون حمزهها و جعفربن ابیطالب که خداوند دوبال به او در بهشت عطا میکند، نسبتبه مقام او غبطه میخورند و آرزو میکنند کاش در رتبه عباس بودند . حضرت عباس ( علیه السلام) در روز عاشورا قوت قلب برادر بود; به طوری که وقتی به شهادت رسید، حضرت اباعبدالله ( علیه السلام) جملهای فرمود که گویای نقش حضرت عباس ( علیه السلام) در معادلات روز عاشوراست . حضرت فرمود: «الآن پشتم شکست و رشته تدبیرم پاره شد ...» این جمله را امام حسین ( علیه السلام) در شهادت هیچ کدام از یارانش نفرمود، الا در شهادت برادرش عباس .
عباس فرزند فاطمه
0 نظرات Published by نویسنده in فضائل و مناقب حضرت اباالفضل العباس(ع)منابع مقاله:
کبريت الاحمر، ص166، ؛
شخصي در کربلا مرقد مطهر امام حسين را روزي چند بار زيارت ميکرد، ولي مرقد مطهر حضرت عباس را هفتهاي يا چند روزي يک بار زيارت ميکرد، در عالم خواب حضرت فاطمه زهرا را ديد که از او روي برگرداند علت آن را پرسيد، حضرت فرمودند: چرا از زيارت فرزندم دوري ميکني؟ او عرض کرد: روزي سه بار فرزندت را زيارت کردم . حضرت فرمودند: آري تو مرقد حسينم را زيارت ميکني، ولي مرقد فرزندم عباس را جز اندک زيارت نميکني.[1]
.......................................
[1] کبريت الاحمر، ص166.
1
کرامت کربلایی
0 نظرات Published by نویسنده in فضائل و مناقب حضرت اباالفضل العباس(ع)
پدیدآورنده: علی مختاری ،
،
(حضرت ابوالفضل العباسعلیه السلام)
کرامت، یعنی: نزاهت از پستی و فرومایگی که در عزت نفس، مناعت طبع، برخورداری از روحی بزرگ، برازندگی، بلندنظری، جوانمردی، آزاداندیشی و آزادمنشی و آزادگی ابوالفضل جلوهگر میشود و احیانا از آن به «بزرگواری» تعبیر میشود .
خودساختگی کربلاییان آنان را در فضایی بسیار عالی و فراتر از تیررس ترس و طمع به پرواز درآورد و سلاح تهدید و تطمیع اهریمنان دون، کوتاهتر از آن بود که به ساحت قدسیشان برسد .
سالها پس از واقعهی کربلا به یکی از سپاهیان پسر سعد گفتند: «این چه ننگی بود که بر خود، خریدید، چرا فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و یارانش را آن چنان نامردانه به خاک و خون کشیدید؟
جواب داد: خفه شو! گروهی روی در روی ما ایستادند، دستها بر قبضهی شمشیر، گامها استوار، نه امان میپذیرفتند، نه فریفتهی مال میشدند، جز دو راه پیش روی آنان نبود، کشتن و به دست گرفتن حکومتیا کشته شدن . مادرت به عزایتبنشیند ما جز آنچه کردیم، چارهای نداشتیم (1) .
از همین گفتگوهای کوتاه که تاکید دارد عاشوراییان «نه امان میپذیرفتند و نه فریفتهی مال میگشتند; بلکه با گامهای استوار و دستهای شمشیردار پایداری میکردند» میتوان فهمید که آنان جهاد اکبر و اصغر را در هم آمیخته و به اوج مقام مخلصین رسیده بودند و شیطان هم گفته بود که: «ولاضلنهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین» (2) ; پروردگارا من . . . و همگیشان را گمراه خواهم ساخت; مگر بندگان مخلصت را» .
پرچمدار رادمردی
حضرت صادق علیه السلام دربارهی ابوالفضلعلیه السلام میفرماید: عمویم عباس، با بصیرت، ثابت قدم و دارای ایمان راسخ بود . همراه ابوعبداللهعلیه السلام مجاهدت کرد، «وابلی بلاءا حسنا» (3) عجب نیکو امتحان داد!
امام صادقعلیه السلام فرمود: «خدا رحمت کند عموی ما عباس را، عجب نیکو امتحان داد، ایثار کرد و حداکثر آزمایش را انجام داد . برای عمویم عباس مقامی نزد خداوند است که تمام شهیدان غبطهی آن مقام را میبرند (4) .
جوانمردی، خلوص نیت، فداکاری تا به این حد! ما تنها از ناحیهی عمل نگاه میکنیم، به روح عمل نمینگریم تا اهمیت آن را بفهمیم .
شب عاشوراست، عباس در خدمت اباعبدالله نشسته است، در همان وقتیکی از سران دشمن میآید، فریاد میزند: عباس بن علی و برادرانش را بگویید بیایند . عباس میشنود; ولی اعتنا نمیکند، مثل این که ابدا نشنیده است .
آنچنان در حضور امام حسینعلیه السلام مؤدب است که آقا به او فرمود: جوابش را بده، هر چند فاسق است! اباالفضل العباس میآید، میبیند شمربن ذی الجوشن است، روی یک رابطهی خویشاوندی دور که از طرف مادر با عباس دارد و هر دو از یک قبیلهاند، وقتی از کوفه آمده استبه خیال خودش، خوش خدمتی کرده است، تا حرف خودش را گفت، عباس پرخاش مردانهای به او کرد و فرمود: خدا تو را و آن کسی که این نامه را به دست تو داده است، لعنت کند . تو مرا چه شناختهای و دربارهی من چه فکر کردهای؟ تو خیال کردهای من آدمی هستم که برای حفظ جان خودم، امامم، برادرم حسین بن علیعلیهما السلام را این جا بگذارم و بیایم دنبال تو؟ آن دامنی که ما، در آن تربیتشدهایم و آن پستانی که از آن شیر خوردهایم، اینطور ما را تربیت نکرده است (5) .
رزمگاهی بینظیر
همواره در جنگها هنگامی که سپاهی شکستبخورد، بخشی از رزمندگانش اسیر میشوند، اما رزمندگانی همانند سپاه ابوالفضل - که به ظاهر لشکرشان شکستخورد، همهی فرماندهانش شهید شدند، حتی یک رزمندهی اسیر هم نداشته و این از عجایب تاریخ استسربازان پرچمدار کربلا به سپهسالارشان اقتدا کردند، آن قدر جنگیدند که همگی به شهادت رسیدند; ولی اسیر دشمن نشدند، جوانمردی و رشادت سربازان کربلاست که حتی یک سرباز ساده یا غلام سیاه سر فرود نیاورد و دست تسلیم بالا نبرد .
استاد شهید مطهری در این باره میفرماید: اساسا حسینعلیه السلام حاضر نبود فردی که کوچکترین نقطه ضعفی دارد، همراهشان باشد و از این رو، از اول اعلام داشت «هر که جانباز نیست، نیاید» .
اگر روز عاشورا، یکی از یاران امام; حتی یک بچه، ضعف نشان میداد و به لشگر دشمن - که قویتر و نیرومندتر بود - ملحق میشد و به اصطلاح، خودش را از خطر نجات میداد و در پناه آنها میرفت، برای امام علیه السلام و مکتب حسینی نقص بود; اما برعکس شد افرادی را از لشکر دشمن به سوی خود آوردند، همان دشمنی که در امنیتبود جذب امام شد و خود را در کانون خطر قرار داد (6) .
گفت ای گروه هر که ندارد هوای ما
سر گیرد و برون رود از کربلای ما
نا داده تن به سختی و ناکرده ترکسر
نتوان نهاد پای به خلوت سرای ما
این عرصه نیست جلوهگه روبه و گر از
شیرافکن استبادیه ابتلای ما (7)
عزت نفس
سردار کربلا معنا بخش واژههای عزت و اسرافرازی است، اسلام گذشته از مفاهیم و درسهای عالی، اسوهها را در میدان عمل نشان میدهد واین یکی از رموز برتری این مکتب است .
قرآن، عزت و مناعت را ویژه خدا و رسول و مؤمنان میداند:
ان العزة لله و لرسوله و للمؤمنین: عزت مخصوص خدا و رسولش و مؤمنان است، یعنی مؤمن، حق ندارد خودش را خوار و ذلیل سازد .
حضرت امیر علیه السلام در وصیتبه امام حسنعلیه السلام فرمود: «اکرم نفسک عن کل دنیة (8) » از هر پستی، جانت را برتر و گرامیتر بدار، و باز سفارش فرمود: المنیة ولا الدنیة . (9)
حضرت صادق علیه السلام نیز میفرماید: و ناامیدی از آنچه در دست مردم است، مایه عزت مؤمن در دینش است: «والیاس مما فی ایدی الناس، عز للمؤمن فی دینه» (10) .
بسیاری از خواهشها، ذلت آور و حقیرکننده است، عاشورائیان در سختترین حالات، دست نیاز به سویدیگران دراز نکردند . صاحبنظران گویند: با آن همه محدودیت که برای کاروان امام علیه السلام ایجاد شد، طبیعی بود که ازنظر مواد غذایی نیز در مضیقه و مشکل باشند و دست کم بعد از غارت خیمهها و آتش زدنها، چیزی نداشتند; ولی کسی ندید که حتی یکبار سربازان کربلا یا یکی از بازماندگان عاشورا، از دشمن غذا بخواهد .
بدیهی است فریاد العطش، اگر باشد ناظر به تبلیغات مظلومانه است، تا دشمن نگوید اگر میدانستیم آب میدادیم از طرفی، آب خواستن در عرف هیچ ملتی عیب نیست و با عزت نفس منافات ندارد .
گذشته از اینها در گذر از کوچههای کوفه، برخی قدری نان و خرما و گردو به کودکان میدادند; اما ام کلثوم با مشاهده این منظره، نهیب زد: ای کوفیان، صدقه بر ما حرام است . او نان و خرما را از دست و دهان کودکان درآورد و بر زمین انداخت . این است مکتبی که ابوالفضل در آن پرورش یافته و پرچمدار سربازانش شده است . (11)
اشک علی علیه السلام
والقابش بسیار است: ماه بنیهاشم و سقا و . . .
زینب: پدر در نام «عباس» نشانی از شجاعت و جوانمردی و در کنیه ابوالفضل، نشانی از شهامت و تفضل و در لقب «ماه بنیهاشم» نشانی از جمالو زیبایی است; ولی لقب «سقا» چرا؟ مگر شغل برادرم آب آوردن است!
پدر: نه دخترم، کار او آب دهی نیست; بلکه او عشیره و بستگان خود را آب میدهد (تشنگان اهل بیت در کربلا) اشک از دیدگان زینب جاری شد; ولی پدر فرمود: گریه نکن تو را با او رابطهو کاری هست . . . .
عبد مناف را ماه بطحا، عبدالله (پدر پیامبر اکرم) را ماه حرم، و عباس را ماه بنیهاشم و ماه عشیره مینامیدند (12) .
از کتب تاریخی بدست میآید که در جنگ صفین حضرت ابوالفضل حضوری شجاعانه داشته او همچون بازویی برای برادرانش بود وهنگامی که آب فرات به اشغال معاویه درآمد و سپاه علی علیه السلام از آن محروم و ممنوع شد، یکبار سواران برای آزادی آب عملیاتی انجام دادند، ولی موفق نشدند، برای بار دوم امام حسین علیه السلام حمله کرد و توانست آب را آزاد کند .
برخی مورخان عقیده دارند، عباس هم در این پیروزی سهم مهمی داشت . در این موقعیتبرخی به امام پیشنهاد کردند مقابله به مثل شود و به سپاه معاویه اجازه استفاده از فرات ندهند; اما بزرگواری حضرت امیر علیه السلام مانع پذیرش این پیشنهاد شد و به معاویه خبر داد بیایید از آب استفاده کنید . . . . (13)
در یکی از روزهای صفین این حادثه عجیب روی داد: جوانی که بر صورت خود نقاب زده بود، در برابر معاویه قرار گرفت و مبارز طلبید، چنان آثار شجاعت و هیبت از وجود او آشکار بود که احدی از شامیان جرات این که با او نبرد کند را در خود نمییافت . معاویه که در تنگنای مخوفی گرفتار شده بود، به مردی به نام «ابن شعثا» دستور داد شتاب گیرد و با جوان ناشناس به نبرد پردازد، او در پاسخ معاویه گفت: مردم مرا با ده هزار سوار برابر میشمارند، چگونه مرا به این جوان مامور میکنی؟
معاویه گفت: چه کار خواهی کرد؟ گفت: مرا هفت پسر است، یکی از آنها را به جنگ وی میفرستم، تا کارش را تمام کند .
سپس یکی از فرزندانش را به جنگ فرستاد، طولی نکشید که فرزند ابن شعثا از پای درآمد . ابن شعثا فرزند دیگرش را فرستاد . او نیز کشته شد; سایر فرزندانش نیز یکی پس از دیگری به میدان آمدند و کشته شدند . ابن شعثا ناچار شد که خود به جنگ جوان ناشناس بیاید، هنگامی که با وی روبرو شد، گفت: فرزندانم را کشتی؟ ! به خدا سوگند، پدر و مادرت را به عزایت مینشانم، در جنگ تن به تن، لحظاتی زد و خوردها و کشمکشها به طول انجامید، ولی سرانجام، جوان ناشناس، او را دو نیم کرد . همه از شجاعت و دلاوری جوان ناشناس در شگفتبودند . در این وقت، امیرالمؤمنین علیه السلام به جوان ناشناس دستور داد که بازگردد، او بازگشت و نقاب از چهرهاش برداشت، امیرالمؤمنین پیشانیش را بوسید و همه فهمیدند که او ماه بنیهاشم عباس است . (14)
این که حضرت ابوعبدالله علیه السلام ابوالفضل را پرچمدار کربلا کرد، به تنهایی، شجاعت، رشادت و کفایت وی را اثبات میکند . آری مسلما ابوالفضل اولویتهایی را داشت که حضرت او را بر دیگران مقدم کرد .
«شجاعت» در اخلاق ارسطو، حد اعتدال و توازن بین صفت جبن و تهور است . شخص شجاع، از هرگونه افراط و تفریطی بر کنار و کاملا متین و استوار است و در برابر حوادث ترسناک مقاومت میکند و هیچ جا از خود ضعف و زبونی نشان نمیدهد .
پدر و مادر او هر دو شجاع و از تبار پهلوانان بودهاند گرچه نمیشود مولی علی علیه السلام را جز با انبیا و اولیا مقایسه کرد; ولی طایفه و قبیله پدری و مادری عباس در میان عرب، از نظر رشادت ممتاز و درخشان است .
او راه و رسم دلاوری و نبرد را در مکتب پدر آموخت و در صفین و جمل و نهروان پرورش یافت . کربلا نمایشگاه دلیری و دلاوری اوست و عباس در آن جا، انگشتنما و اسطوره و اسطوانه مقاومتشد . با حضور او، رشادت شجاعان لشکر کفر در هم فرو ریخت و پا در گل شد وحشت و ترس بر دل آنان خیمه زد و باد لرزه اندامشان را به هر سو کشاند . و عفریت مرگ برسرشان سایه افکند .
عصمت عباس علیه السلام
عصمت مراتبی دارد که بالاترینش برای چهارده معصوم و سایر مراتبش برای سایر انبیا، اولیا و اوصیا علیهم السلام است . هیچ کسی دلیلی نیاورده است تا بتواند در عصمتحضرت عباس خدشه وارد سازد; ولی تاییدات فراوانی بر پاکی و طهارت آن حضرت وجود دارد . از قبیل:
شهید مطهری قدس سره: امام حسین علیه السلام به برادرش عباس میگفت: عباس جانم، جان من به قربانت، بنفسی انت و این تعبیر خیلی مهم است، زیرا عباس حدود 23 سال از امام کوچکتر بود، و از نظر سنی و تربیتی حضرت به منزله پدر ابوالفضل به شمار میرفت . . . . (15)
حضرت صادق علیه السلام تعبیرات بسیار والایی در باره آن حضرت و در زیارتش دارد از جمله:
خدا لعنت کند مردمی را که حرمت تو را حفظ نکردند و با کشتن تو به اسلام بی حرمتی شد .
«لعن الله امة استحملت منک المحارم، و انتهکت فی قتلک حرمة الاسلام»
آیا کسی که با کشتنش، حرمت اسلام از بین میرود، فردی عادی است؟ و سومین نشانه، سخن امام سجاد علیه السلام است که میفرماید:
«وان لعمی العباس منزلة یغبطه علیها جمیع الشهداء یوم القیامة»
آیا میشود شهیدان و الامقام، مقام کسی را آرزو کنند که عصمت نداشته باشد؟ (16)
ایمان سردار
اوصاف متعالی، گاهی اکتسابی است و گاهی ذاتی و ارثی، قمر بنیهاشم با هر دو بال، بر فراز فضای فضیلتها پرواز میکرد; زیرا هم عصاره و ثمره و سر شخصیتی (17) است که میفرماید:
لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا: اگر پردهها پس رود، یقینم را افزایش نمیدهم، یعنی به درجهی عالی رسیدهام . (18) علی علیه السلام هنگامی که بشارت شهادتش را از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم (در خطبهی شعبانیه) شنید، خوشحال شد و پرسید: افی سلامة من دینی؟ آیا با ایمان سالم و کامل خواهم رفت؟ و پنجاه سال بعد عطر همان گل در فضای کربلا با فریاد شعارهای ابوالفضل فضا را معطر کرد که میفرمود: «انی احامی ابدا عن دینی، وعن امام صادق یقین . . . .»
مقام عبودیت عباس علیه السلام
یکی از بهترین القابی که امام صادقعلیه السلام به او داد، «عبد صالح» است که هم مقام بندگی و عبودیت را میرساند و هم او را در ردیف صالحان قرار میدهد . قرآن کریم هم چنین شخصیتی را در خط صراط مستقیم و صراط کسانی که مورد انعام الهی هستند و در آیهای دیگر آنان را در ردیف انبیا معرفی میفرماید: «من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء والصالحین و حسن اولئک رفیقا» (19)
عبودیت، یعنی خرد کردن بتخودپرستی و انانیت، یعنی کمال معرفت و خودسازی، مقامی که سکوی پرش همهی انبیا و اولیاست، اول باید شخصی به مقام بندگی برسد تا لایق دریافت منصب نبوت و رسالت و عصمت و امامتشود . در اصول کافی و تفسیر نورالثقلین ذیل «ما آتاکم الرسول فخذوه و مانهاکم عنه فانتهوا» روایات فراوانی وارد شده (20) که مضمون برخی چنین است: اول باید بندگی و خودسازی باشد و آن گاه که این درجه حاصل شد، منصبهایی چون نبوت و . . . داده میشود . پشتوانهی اصلی این مناصب، مقام بندگی است که انسان را تحت تدبیر و تربیت الهی قرار میدهد و به اصطلاح انسان تحت ولایت الهی قرار میگیرد . «الله ولی الذین آمنوا» پس پیامبران ابتدا به لقب «عبد» مشرف میشوند و بالاترین لقبی که در نماز بهپیامبر اکرم میگوییم بندگی است: واشهد ان محمدا عبده و رسوله» قرآن هم بارها حضرت را به صفتبندگی مفتخر فرموده است مثل: «سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا» (21)
اگر مقام عبودیت از ارجمندترین امتیازاتی نبود که بنده، به آن متصف میشد، خداوند به انبیایش این مدال افتخار را نمیداد .
اعطا مقام عبودیتبه سایر پیامبران:
«و اذکر عبدنا داود ذاالاید انه اواب» (22) .
و به یاد آر بندهی ما داوود را، که صاحب اقتدار بود و بسیار انابه و توبه داشت .
«واذکر عبادنا ابراهیم و اسحق و یعقوب اولی الایدی و الابصار» (23) .
و به یاد آور بندگان ما ابراهیم و اسحاق و یعقوب را که صاحب اقتدار و بصیرت بودند . با توجه به جایگاه عبدالله بودن در قرآن به این مطلب میرسیم که خطاب امام صادق علیه السلام به حضرت اباالفضل علیه السلام با عنوان عبد صالح تا چه حد دارای اهمیت است .
شجره طیبه
در دین اسلام از نظر حقوقی همهی افراد جامعه یکسان هستند و روابط فامیلی مایهی بهرهمندی از مزایای بیشتر یا موجب تضییع حقوق نمیشود; ولی مسئله توارث و تربیت، در سازندگی ویژگیهای روحی هر فرد تاثیر بسزا دارد، خصوصا اگر به جهتی خاندانی مورد توجه الهی باشند .
برای تبیین این نکته کافی استبه صدر زیارت جامعه (السلام علیکم یا اهل بیت النبوة) توجه شود .
همچنین است آیه شریفهی مباهله که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم علیعلیه السلام را جان خود میخواند (وانفسنا و انفسکم)، همچنین حدیث مشهوری که در دعای ندبه منعکس شده است: (انا و علی من شجرة واحدة و سایر الناس من شجر شتی) و آخرین فراز خطبهی شعبانیهی حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم که میفرماید: «من و تو از یک نور آفریده شدهایم با این تفاوت که من نبی هستم و تو وصی هستی .»
از نظر تربیت در دامن پاکان تنها به اشارتی اکتفا میکنیم . تکفل زکریا برای حضرت مریم از فضایل آن حضرت است که «قرآن کریم» یادآور میشود، «و کفلها زکریا کلما دخل علیها زکریا المحراب وجد عندها رزقا» (24) .
قرآن کریم در میان برگزیدگان به چند «خاندان» تصریح میکند و فرماید: «ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم وآل عمران علی العالمین ذریة بعضها من بعض» (25) .
حضرت اباالفضل العباسعلیه السلام شاگرد چهار امام است: پدرش، علی، برادرانش امام حسنعلیه السلام و امام حسینعلیه السلام و برادرزادهاش حضرت سجادعلیه السلام .
چگونه میتوان شاگرد چهار امام بود و از تاثیر طهارت محیط در پرورش خود بهرهای نبرد؟
به بیانی دیگر، قرابت جسمی مهم نیست ولی خویشاوندی روحی و پیوند جانها مهم است; که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم میفرماید: (السلمان منا اهل البیت).
این که برخی به صرف صحابه بودن آن همه اهمیت میدهند، بدین لحاظ است که برههای یا چند روزی محضر حضرت رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم را درک کرده است . حال آن که این کجا و پرورش در بوستان طهارت وعصمت کجا .
حضرت امیرعلیه السلام که در اوج آسمان معرفت و فضیلت قرار دارد، به خاندان و فرزندانش میبالد و در روز شوری میفرماید: «انشدکم بالله هل فیکم احد مثل الحسن والحسین ابنی رسول الله و سیدی شباب اهل الجنة غیری؟» (26)
باز وقتی با فخر فروشیهای شجرهی خبیثهی اموی و معاویه روبه رو میشود خاندانش را معرفی میکند و دستور میدهد با سرودن اشعاری پاسخ او و آنها را بدهند:
× × ×
و سبطا احمد ولدای منها
فایکم له سهم کسهمی؟
فویل ثم ویل ثم ویل
لمن یلقی ادرکه له بظلمی (27)
در میان خواهرانش، حضرت زینب وجود دارد که فخر زنان جهان است . کسی که حضرت سجادعلیه السلام در وصفش میفرماید: «عالمة غیر معلمه و فهمة غیر مفهمه، او دانایی استخود جوش که به تعلیم دیگران دانا نشد و خوشفهمی است که دیگران به او نمیفهمانند . او یادگار امام مؤمنان نایب امام حسینعلیه السلام، قافله سالار کربلا بود .
مادرش نیز زنی با معرفت و بزرگوار بود . و نسب شناس عرب (عقیل) دربارهاش میگفت: «لیس فی العرب اشجع من آبائها ولاافرس» ; در میان عرب، شجاعتر و دلیرتر از نیاکان او کسی نیست (28) . نامش فاطمه، دختر حزام بن خالد است .
معرفت مادر
وقتی به سرای علی قدم نهاد، ام البنین نبود، با نام فاطمه او را صدا میزدند، ناگاه متوجه شد، هر بار نام فاطمه مطرح میشود، خاطره حضرت زهراعلیها السلام برای حضرت علیعلیه السلام و فرزندان او تداعی میشود، از این رو سفارش کرد او را مادر فرزندان (یعنی حسنین و زینبینعلیهم السلام) بخوانند . او همواره برای فرزندان زهرا همچون مادری مهربان بود . فرزندان فاطمه نیز او را گرامی میداشتند، هنگامی که زینب (س) از سفر اسارت برگشت، به زیارتش شتافت و او را به خاطر شهادت چهار پسرش تسلیت گفت . در آغاز این دیدار ام البنین ابتدا سراغ حسین را گرفت که این خود نشانی است از معرفت این مادر .
شادی در آغوش غم
روزی ام البنین مشاهده کرد که حضرت علیعلیه السلام عباس را بر زانوی خود نشانده و دستهای کوچکش را میبوسد و میگرید او نگران شد; خدایا مگر این پدر مهربان در دست و بازوی فرزندم نقص و عیبی دیده که به گریه در آمده است؟ لحظهی حساسی بود، مادری دلسوز با دنیایی از امید و آرزو و با چنین صحنهای مواجه شده بود، اما امیرالمؤمنینعلیه السلام به مادر اطمینان داد که دستان کودک عیبی ندارد . و آنگاه از حوادث آینده از جمله واقعهای که در کنار نهر علقمه به وقوع میپیوست، پرده برداشت .
آن روز در خانهی امامتشیونی به پا شد و همه گریه سر دادند; اما هنگامی که حضرت، ام البنین را مطمئن ساخت که جدا شدن دستان حضرت عباس در راه یاری دین است و او در پیشگاه خدا مقامی والا دارد . و در مقابل دو دستی که در راه خدا بریده میشود، خداوند به او، مانند جعفر طیار دو بال میدهد تا همراه فرشتگان به پرواز درآید، قلبش آرام گرفت و شادمان شد .
ایثار ابوالفضلعلیه السلام
او در کنار امامش، گویی در سایهی آفتاب بود و امام را مظهر صفات و ارادهی الهی میدانست و خویش را فانی در راه امامت میدید .
چنانکه امام صادقعلیه السلام در زیارتش خطاب به او میفرماید: «اشهد تک بالتسلیم و التصدیق، و الوفاء و النصیحة لخلف النبی المرسل; شهادت میدهم که نسبتبه جانشین رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم تسلیم بودی، حضرتش را تصدیق نمودی، و در شان وی وفا ورزیدی و خیرخواهی کردی (29) » .
تعبیر قرآن کریم از امامعلیه السلام چنین است: «وجعلناهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا . . .» .
و خود میفرماید: «رضی الله رضانا اهل البیت نصبر علی بلائه و یوفینا اجور الصابرین . . .» (30) .
اراده و خواست معصومان پایداری بر محور خواست الهی است و بدین جهت است که «انالله یرضی لرضا فاطمه و یغضب لغضبها» هر که فاطمه زهراعلیها السلام را بیازارد و خشمناک کند، خدا را خشمگین کرده است، زیرا فاطمه خود را در خواستخدا فانی کرده است و تصمیم و ارادهاش، جز مظهری از ارادهی الهی نیست .
حضرت عباس هم ارادهی خویش را در اختیار تام امامت میبیند و همهی هستیاش را تقدیم امام میکند و همین است معنی ایثار و نثار; ایثار یعنی دیگری را بر خود مقدم داشتن . و جز امام حسینعلیه السلام که مظهر ارادهی الهی است چه کسی سزاوارتر؟ و ابو الفضل همه خواستههای خویش را محو اراده امام کرد; لذا با وجود جنایات امویها در برابر حسینعلیه السلام تسلیم محض بود و دندان بر جگر مینهاد .
از این رو حضرت امام صادقعلیه السلام خطاب به او میفرماید:
«اشهد لقد نصحت لله و لرسوله ولاخیک فنعم الاخ المواسی» (31) .
شهادت میدهم که خیرخواهی کردی هم برای دین خدا هم برای فرستادهی او و هم برای برادرت، پس تو چه نیکو برادری هستی که مواسات کردی .
اگر نعمت ولایت، باعث اکمال دین است (32) عباس گام بر قلهی کمال دین و تمام نعمت نهاد، آن هم در زمانی که اکثر مردم گرد گوسالههای سامری سرگرداناند .
در همین زمینه قرآن کریم حدود 30 بار داستان ابلیس را مطرح میکند تا بگوید; خودپرستی و انانیت مانع پذیرش ولایت وامامت الهی است .
حضرت باقرعلیه السلام نیز در حدیثی چنین میفرماید:
«لو ان عبدا صام و صلی و زکی و لم یات بالولایة ما قبل الله له عملا ابدا (33) ; هر گاه بندهای روزه بدارد و نماز بگذارد و زکات بپردازد; ولی حق ولایت را به جا نیاورد، هرگز خداوند کاری از او نمیپذیرد .
او غیرت، شجاعت و توان دشمنکشی بیبرنامه، و هجوم گاه و بیگاه را داشت; ولی بیاجازهی امام، شمشیر نمیزد پست فطرتیهای بنیامیه دلش را به درد آورد ولی چون امام سفارش میکرد: «تو بمان، انت صاحب لوایی» صبر پیشه میکرد و واستخویش را فراموش مینمود تا این که در نهایت نزد حسین آمد و عرض کرد: «قد ضاق صدری و سئمت من الحیاة (34) ; رخدادهای بیادبانهی دشمن، دل غیرتمند او را به درد آورده بود .
ولی با این همه، تسلیم فرمان امامش بود و بالاتر، آن که او نتوانستسیراب شود و امامش عطشان بماند; لذا هنگامی که خود را به شریعه فرات رسانید و کفی از آب برگرفت تا بنوشد، با یاد جگر تشنهی حسین، آب را ریخت و گفت: «ما هذا فعال دینی» این شیوهی من نیست!
در شب عاشورا هم او اولین کسی بود که به ندای یاریطلبی امامعلیه السلام لبیک گفت .
میگویند: همهی شهیدان کربلا در آخرین لحظه، از دست رسول اللهصلی الله علیه وآله وسلم سیراب شدند; جز ابوالفضل که نخواستسیراب برود و حسینعلیه السلام تشنه بماند و این است رمز مقامی که سایرین به آن غبطه میخورند . همچنین در سه روزی که در کربلا آب کمیاب بود، قدری آب را سهمیه بندی کردند; ولی سه تن: امام، زینب و عباسعلیهم السلام حتی از سهمیهی خویش استفاده نکردند (35) .
هرگز تاریخ، چنین صمیمیت و صفایی ندیده است و هرگز در قاموس انسانیت وفایی زیباتر از وفای عباس ثبت نشده است . آری اوست اسوهی ایثار و وفا و صفا و نثار و ایثار .
مسلم بود که روز عاشورا، همهی یاران ابوعبداللهعلیه السلام به شهادت میرسند، ولی ایثار ابوالفضل اجازه نداد که برادران تنی و کوچکترش (عبدالله، جعفر و عثمان) شهید شدنش را ببینند و جگر سوخته و داغدار گردند از این رو ترجیح داد آن گلها مقابل چشمانش پرپر شوند و اجر صبر بر شهادت و مقام معنوی خانوادهی شهیدان را کسب کند و آنان را پیش از خویش، در خون غلطان ببیند (36) .
پیکر پاک
«لایمسه الا المطهرون» (37) .
پیکر پاک پرچمدار کربلا را امام سجادعلیه السلام به خاک سپرد . حضرت هنگامی که برای تدفین شهدا به کربلا آمده بود، با این که به بنیاسد اجازه داد در دفن شهیدان او را یاری کنند، ولی برای دفن امام حسین و حضرت عباسعلیهما السلام به آنها اجازهی مشارکت نداد، وقتی پرسیدند; تو تنها چگونه میتوانی؟ فرمود: «ان معی من یعیننی» با من کسی هست که کمکم کند .(فرشتگان عالم غیب به یاریم میآیند) .
به روایت صفار، در کتاب «بصائر الدرجات» امیرمؤمنانعلیه السلام، جبرئیل و فرشتگان را میدید که او را در غسل، کفن و دفن پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم یاری میکردند، حسنینعلیهما السلام نیز پیامبر و فرشتگان را میدیدند که آنها را در دفن پیکر پدرشان کمک میکردند، امام حسینعلیه السلام پیامبر و علی و فرشتگان را میدید که او را در دفن جسد امام حسنعلیه السلام کمک میکردند، امام باقرعلیه السلام نیز پیامبر و علی و حسنینعلیه السلام و فرشتگان را برای همیاری تدفین حضرت سجادعلیه السلام مشاهده کرد (38) .
پینوشت:
1) دکتر شهیدی، قیام حسینعلیه السلام، ص 161، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 307 .
2) حجر/39 و 40 .
3) عمدة الطالب، ص 323 و نفس المهموم، ص 332 .
4) ابصار العین، ص 26 .
5) حماسه حسینی، ج 2، ص 87 و 88 و سردار کربلا، ص 210 و 211 .
6) حماسه حسینی، ج 2، ص 111 و 112 .
7) دیوان نیر تبریزی .
8) بحار، ج 103، ص 39، ح 88 .
9) بحار، ج 78، ص 84، ح 89 .
10) اصول کافی ج 2، ص 148 .
11) ارشاد مفید، ج 2، ص 55، تاریخ طبری، ج 4، ص 278 و بحار، ج 45، ص 114 .
12) محمد علی الناصری مولد العباس بن علی، ص 50 و 51 .
13) قهرمان کربلا، ص 221 تا 228، نقل از کبریت احمر، ج 4، ص 24 و معالی السبطین و مناقب خوارزمی .
14) قهرمان کربلا، ص 222، نقل از کبریت احمر، ج 2، ص 24; ولی طبق مشهور سن حضرت ابوالفضل کمتر از آن بود که در جنگ صفین وارد میدان شود .
15) حماسه حسینی، ج 2، ص 116 .
16) العباس، ص 132 .
17) اشاره به حدیث: الولد سر ابیه، فرزند نمایانگر اسرار پدر است .
18) بحار الانوار، ج 40، ص 153، ح 54 .
19) نساء/69 .
20) اصول کافی، ج اول، باب تفویض، تفسیر نورالثقلین، ج 5، سوره حشر، آیه 7 .
21) اسراء/1 .
22) ص/17 .
23) ص/45 .
24) آل عمران/37 .
25) آل عمران/33 و 34 .
26) خصال الصدوق، ج 2، ص 551، العباس، ص 95 .
27) الاحتجاج، طبری، ص 180 و 181 .
28) العباس، ص 127 .
29) سردار کربلا، ص 229 - 230 .
30) بحارالانوار، ج 44، ص 366، ح 2 .
31) زیارت حضرت عباسعلیه السلام .
32) اشاره به آیهی شریفه «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی» ، سورهی مائده، آیهی 3 .
33) اصول کافی، ج 2، کتاب الحجة .
34) بحارالانوار، ج 45، ص 41 .
35) پیشوای شهیدان، سید رضا صدر، ص 322 .
36) ارشاد مفید، اعلام الوری .
37) واقعه/79 .
38) قهرمان کربلا، ص 120 .
صفاي چشمه مهتاب
0 نظرات Published by نویسنده in فضائل و مناقب حضرت اباالفضل العباس(ع)پدیدآورنده:ابوالفضل عليدوست ابرقويي،
،
در ارزيابي شخصيت افراد، اصولاً مجموعهاي از صفات و ويژگي آنها مؤثر و تعيينكننده است. البته گاهي اوقات تنها يكي از ويژگيهاي برجسته يك فرد، ميتواند شخصيت او را از ديگران متمايز كند.
صفاتي همچون پرهيزكاري، سخاوت، شجاعت، صداقت، امانتداري، حتي نمودهاي ظاهري مثل زيبايي و زشتي وشاخصهاي هنري و علمي را ميتوان در اين خصوص مؤثر دانست.
معصومان(ع) به عنوان انسانهاي كامل، از تمام صفات و امتيازهايي كه عاليترين مراتب وجود يك انسان را رقم ميزند، برخوردارند. پس از آنها، افراد برجستهاي قرار ميگيرند كه تالي معصوم خوانده ميشوند؛ هرچند نميتوان ميان معصوم وغيرمعصوم ـ هرچند افرادي كمال يافته ـ مقايسه كرد.
قمربنيهاشم ـ حضرت عباس (ع) ـ از تمام صفات و ويژگيهايي كه دست آفرينش براي كامل ساختن يك انسان تدارك ميبيند، بهرهمند است. نيمنگاهي به نام و لقبها و كنيه آن بزرگوار چشماندازي از كمالات شخصيت آن حضرت را فرارويمان قرار ميدهد. در توضيح اين نكته، تنها به چند نكته اشاره ميكنيم:
الف) نام آن حضرت، «عباس» از سوي پدر گرامياش ـ امام علي(ع) ـ انتخاب شده است. عباس از ماده «عبس» و به معناي صلابت و گرفتگي چهره است؛ چنان كه در وصف آن بزرگوار آمده است: «كالجبل العظيم، و قلبه كالطود الجسيم، لانه كان فارساً هماماً و بطلاًَ ضرغاماً و كان جسوراً علي الطعين و الضرب في ميدان الكافر و الحروب»1
عباس مانند كوهي بزرگ بود و قلبي به استواري كوه داشت؛ چرا كه او جنگاوري بلند همت بود و سلحشوري شيرمانند و....
ب) مشهورترين كنيه آن حضرت «ابوالفضل» است. درباره اين كنيه آمده است كه آن حضرت فرزندي به نام فضل داشته و يا به دليل برخوداري حضرتش از فضايل بسيار ميباشد. ديگر كنيههاي ايشان عبارت است از: ««ابوالِقربه» (داراي مشك آب) و «ابوالقاسم»2
ج) از مهمترين لقبهاي آن حضرت ميتوان به القاب زير اشاره كرد:
قمربنيهاشم (ماه طايفه بنيهاشم) اين لقب به دليل زيبايي محسوسي بود كه حضرتش در چهره داشت. بديهي است كه اين لقب، با گرفتگي چهره كه در بالا به آن اشاره شد، سازگاري ندارد؛ از اينرو وجه تسميه عباس را بايستي همان صلابت و مهابت و سختگيري در مقابل دشمنان دانست؛ نه عبوسي ظاهري و خشونت عيني. «باب الحوائج»، «طيار»، «اطلس» (شجاع)، «الشهيد» و «العبد الصالح» از ديگر لقبهاي آن بزرگوار است.
از مجموع اسمها، لقبها و كنيه آن حضرت كه طبعاً برآيندي از شخصيت آن بزرگوار است، ميتوان كمالات برجسته ايشان را دريافت. حضرتش در برابر دشمنان سختگير بود و در برابر دوستان رئوف؛ فضايل او بسيار بود؛ چهرهاي چون ماه زيبا و درخشنده داشت و قامتي رشيد كه وقتي سوار بر اسب ميشد، دوپاي مباركش به زمين ميرسيد؛ بنده نيكوكار خدا بود و به راستي از انساني كه در دامان علي(ع) پرورش يافته باشد، جز اينها انتظار نميرود.
با وجود آنچه گفته شد، بايد به اين نكته مهم نيز اشاره كرد كه تمام ويژگيها و فضايل و كمالات حضرت عباس(ع) شعاعي از يك دايره است؛ دايرهاي كه بايستي آن را «ولايت پذيري» و اطاعت بيچون و چرا از «ولايت» نام نهاد. به عبارت ديگر تمام ويژگيها و كمالات ابوالفضل العباس(ع) در پرتو پيروي محض از وليالله زمان خود يعني برادرش، حسين(ع) رنگ ميگيرد. همين ولايت پذيري است كه شالوده اصلي ديگر فضايل و صفات آن بزرگوار را تشكيل ميدهد. اگر اين اطاعت پذيري از زندگي حضرت عباس(ع) حذف شود، ديگر فضايل حضرتش در بازار الهي قدر و بهايي نخواهند داشت.
در حقيقت، پذيرش ولايت حجت زمان و پيروي مطلق از حجت الهي، حركات حضرت عباس را نه تنها در روز عاشورا، بلكه قبل از آن جهت داد و كرامات حضرتش به عنوان «باب الحوائج» در گشودن گرههاي كور زندگي متوسلين به آن حضرت، تنها گوشهاي از مزد دنيايي پروردگار به ايشان ميباشد؛ طبيعتاً ذخايري كه خداوند متعال براي آن بزرگوار در قيامت تدارك ديده است، به تصور ما در نخواهد آمد، و اين اجر ولايتپذيري قمر بنيهاشم است.
در يك نگرش كلي، حركتها، اقدامها و انگيزههاي حضرت عباس(ع) ترجمان عيني عمل به اين روايت امام باقر(ع) است كه فرمود:
«اسلام بر پنج پايه استوار است: اقامه نماز، زكات، حج خانه خدا، روزه ماه رمضان و ولايت ما اهل بيت. درباره ترك چهارپايه اول، ]در برخي مواقع[ رخصتي داده شده است؛ اما درباره ترك ولايت، اجازهاي صادر نگرديده است. پس كسي كه بيمار است، نشسته نماز بخواند و ماه رمضان روزه نگيرد؛ اما ولايت، خواه انسان سالم باشد، يا بيمار، ثروتمند باشد، يا نباشد، ولايت لازم است.» 3
براساس اين روايت و روايات فراوان ديگر، ولايت و اطاعت قلبي و عملي از ولي زمان، از يكسو گوياي برخورداري شخص از يكي از اركان پنجگانه اسلام است، و از سوي ديگر ركن ولايت را بايد پايه ساير اركان مثل نماز و روزه دانست.
ولايت وليالله زمان، شرط قبولي ساير اعمال است؛ چنانكه در روايتي از امام صادق(ع) آمده است:
«خداوند اعمال نيكوي بندگان را نميپذيرد، در صورتي كه رهبري غيرالهي بر آنان فرمانروايي داشته باشد.»
همچنين در حديثي از امام رضا(ع) كه به «سلسله الذهب» مشهور است، و امام رضا(ع) آنرا براي مردم نيشابور بيان فرموده، شرط ورود به حصن و حصار نفوذناپذير «لا اله الا الله» پذيرش ولايت عنوان شده است.
اهميت ولايت و پيروي از ولي زمان، به دليل همراهي و لزومي است كه اين تبعيت در فرمانبرداري از پروردگار دارد؛ به عبارت ديگر، ولايت، منصبي است الهي و از سوي پروردگار به هر آنكس كه خود صلاح و شايسته بداند عطا ميفرمايد؛ لذا اطاعت از ولايت، تبعيت از خداست و نافرماني از حجت الهي، نافرماني از خدا؛ چنانكه در زيارت جامعه كبيره به اين نكته اشاره شده است.
تنها خداست كه ميداند خلعت ولايت و امامت زيبنده كدام قامت است؛ و هيچكس جز پروردگار در اين نصب، نقشي ندارد؛ حتي نقش رسول خدا و يا ائمه (ع) ابلاغ اين حكم به مردم است، نه تعيين آن؛ از اينرو در زمان رسول الله(ص) اسامي ائمه تا ظهور مهدي موعود (ع) مشخص بود؛ چنانكه جابر بن عبدالله انصاري بر رسول خدا(ص) وارد شد و پس از تلاوت آيه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم» پرسيد: «خدا و رسول را شناختهايم؛ اما اوليالامر كه اطاعت از آنها همراه اطاعت از خدا و رسول آمده است، چه كسانياند؟» رسول خدا(ص) در جواب جابر، اسامي دوازده امام را به عنوان «اوليالامر» برشمرد.
بايد به اين نكته نيز توجه داشت كه آنچه در انتصاب ولي و امام نقش دارد، كمالات شخصي فرد است، نه سن و سال و ساير معيارها؛ بر همين اساس است كه برخي ائمه (ع) در سنين جواني و بعضاً كودكي به اين مقام رسيدهاند. به عنوان مثال، امام جواد(ع) در هفتسالگي ـ و پس از شهادت پدر بزرگوارش ـ به امامت و ولايت رسيد.
اطاعت از ولايت براي همه مردم امتحان بزرگي است؛ چنانكه تبعيت و پيروي از خداوند متعال، براي بندگان اينگونه است و قيامت، عرصه ارزشدهي به اين آزمون است. نكته مهم ديگر اينكه اگر پيروي از ولايت براي عموم مردم آزمون و امتحان محسوب ميگردد، براي كساني كه اسم و رسمي دارند و طبعاً پذيرش اين ولايت مستلزم رها كردن آن عنوانها و مناصب است، آزموني بس بزرگتر به شمار ميرود.
در زمان ائمه(ع) كساني بودند كه از اين آزمون سرافكنده خارج شدند؛ مانند طلحه و زبير در زمان امام علي(ع) و كساني كه از اين امتحان سرافراز بيرون آمدند، مانند علي بن جعفر در زمان امام جواد(ع) و ابوالفضل العباس در برابر امام زمان خودش، حضرت اباعبدالله الحسين(ع).
ابوالفضل العباس ـ قمربنيهاشم ـ انسان كاملي بود با ويژگيهايي منحصر به فرد. در شجاعت و رشادت چون كوهي استوار بود. دشمنان در روز نبرد در برابرش همچون روباهي در مصاف با شير بيشهزار ميگريختند و چون غبار در برابر تندبادي توفنده پراكنده ميشدند. مهابت و صلابتش، تخم هراس در دل دشمنان دين ميپاشيد و رأفتش او را سقاي كودكان حسين(ع) ميساخت. در زيبايي، شهره آفاق بود و به ماه بنيهاشم ملقب؛ در عين حال ولايتپذيري حضرتش، به تمام اين برجستگيها قدر و قيمت داد. بها و ارزش فضائل و مكارم اخلاقي و شجاعت نفساني حضرت عباس(ع) را بايستي با عيار ولايتپذيري آن حضرت محك زد.
بدون ترديد نميتوان اين همه پيروي و اطاعت از ولي زمان خود امام حسين(ع) را بدون داشتن محبت عميق قلبي تصور كرد؛ و مگر ميتوان محبت ميان حضرت عباس(ع) و برادرش حسين(ع) را يكسويه پنداشت؟آنجا كه امام پس از شهادت برادرش فرمود: «الآن پشتم شكست و رشته تدبيرم پاره شد و دشمن بر من چيره گرديد و مرا سرزنش كرد.»
سخن آخر اينكه ولايت، رشتهاي است پاره نشدني از ازل تا صبح قيامت. ولايت در زمان رسول خدا با پيامبر و در زمان حضرت ائمه با ائمه (ع) تحقق يافت و در زمان غيبت امام معصوم(ع) با نايبان عام آن حضرت است كه از سوي حجت الهي، حجت برخلق باشند. پيروي از فقيه جامع الشرايط در زمان غيبت، در امتداد همان اطاعت و پيروي از امام معصوم است.
پينوشتها
1. علي رباني خلخالي، چهره درخشان قمربنيهاشم ابوالفضل العباس، ص 138
2. همان، ص 142
3. وسائلالشيعه، ج 1، ص 14
طلوع ماه هاشمی ولادت حضرت عباس علیهالسلام
0 نظرات Published by نویسنده in فضائل و مناقب حضرت اباالفضل العباس(ع)پدیدآورنده:نجمه کرمانی،
،
تلاشهای حماسی حضرت عباس علیهالسلام در نوجوانی و جوانی
اشاره
زندگانی حکمتآمیز و غرورآفرین پیشوایان معصوم علیهمالسلام و فرزندان برومندشان، سرشار از نکات آموزنده در راستای الگوگیری از شخصیت کامل و بارز آنان است و سرمشق کاملی برای تشنگان زلال معرفت و پناهگاه استواری برای دوستداران فرهنگ متعالی اهلبیت علیهمالسلام به شمار میرود. زندگانی پرخیر و برکت آنان، در بردارنده دو اصل استوار حماسه و عرفان است. آنان با عرفان و حماسه خود، چراغی فرا راه بشر روشن کردند که تا روز رستاخیز، راه آزاد زیستن و سربلند رهیدن را به بشریت نشان میدهد. در این میان، جنبههای حماسی و عرفانی شخصیت حضرت عباس علیهالسلام ، پور بیهماورد حیدر علیهالسلام بسیار چشمگیر مینماید و درخششی به بلندی تاریخ عاشورا دارد. این نوشتار بر آن است تا نیمنگاهی به تلاشهای حضرت عباس علیهالسلام در دوران نوجوانی و جوانی او بیندازد.
حیدری دیگر
با اندکی دقت در زندگی غرورآفرین حضرت عباس علیهالسلام به ویژه درخشندگی چشمگیر او در واقعه کربلا، میراث سترگی که امام علی علیهالسلام و نیاکان حضرت عباس علیهالسلام در او به ودیعه گذاشته بودند، به خوبی دیده میشود. تلاشها، رشادتها و فداکاریهایی که حضرت عباس علیهالسلام در واقعه کربلا از خون نشان داد، یادآور شجاعتهای حضرت علی علیهالسلام بود. حضرت عباس علیهالسلام ثمره پیوندی آسمانی میان ابر مرد تاریخ و زنی بود که شایستهترین برای ازدواج با او به شمار میرفت؛ آن هم ازدواجی که مقصود آن، به دنیا آوردن حیدری دیگر بود.
صبر و سکوت
دوران امامت حضرت علی علیهالسلام ، در سحرگاه شب بیست و یکم ماه رمضان سال چهلم هجری با شهادت ایشان به پایان رسید. پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله ، امام علی علیهالسلام از حکومت بر مردم کناره گرفت و بیش از دو دهه سکوت اختیار کرد. ایشان که بدون دخالت مستقیم در امور سیاسی، اوضاع را زیر نظر داشت، میفرماید: «صَبَرتُ وَ فِی الْعَینِ قَذیً وَ فِی الحَلْقِ شَجیً؛ با خاری در چشم و استخوانی در گلو، شکیبایی پیشه ساختم». این سخن کنایهآمیز، شرایط آن روزگار را به زیبایی ترسیم میکند. عباس که در این هنگام نوجوانی پرشور است، فسادها، بیعدالتیها و حقکشیها را میبیند و در محضر پدر، راه مبارزه، حقطلبی و باطل ستیزی را میآموزد. با به خلافت رسیدن پدر، اندکاندک آنها را به کار میبندد و آماده روزی میشود که رو در روی ستمپیشگی بایستد.
رمزی ناگشوده
پس از ورود سپاه هشتاد و پنج هزار نفری معاویه به صفین، وی به منظور شکست دادن امیر مؤمنان علیهالسلام ، آب را روی آنها میبندد و عده زیادی را مأمور نگهبانی از آبراه فرات میکند و ابوالاعور اسلمی را بدان میگمارد. وقتی سپاهیان خسته و تشنه امام علی علیهالسلام به صفین میرسند، آب را روی خود بسته میبینند. تشنگی بیش از اندازه سپاه، امیر مؤمنان علیهالسلام را بر آن میدارد تا عدهای را به فرماندهی صعصعة بن صوحان و شبث بن ربعی، برای آوردن آب بفرستد. آنان به همراه تعدادی از سپاهیان، به فرات حمله کردند و آب آوردند. در این یورش، امام حسین علیهالسلام و ابالفضل العباس علیهالسلام نیز به فرماندهی مالک اشتر شرکت داشتند.
همپای پدر
در جریان آزادسازی فرات به دست لشکریان امام علی علیهالسلام ، مردی تنومند و قویهیکل به نام کُرَیْب بن ابرهه، از صفوف لشکریان معاویه برای هماوردطلبی جدا شد. او خود را برای مبارزه با امیرمؤمنان علیهالسلام آماده میکرد. سه تن از پیشمرگان امام علی علیهالسلام به نبرد با وی پرداختند، ولی هر سه به شهادت رسیدند. امام علی علیهالسلام ابتدا فرزند رشید خود عباس علیهالسلام را که در آن زمان بر خلاف سن کم، جنگجویی کامل و تمام عیار به نظر میرسید فراخواند، ولی بعد به او دستور داد اسب، زره و تجهیزات نظامیاش را با امام عوض کند و در جای ایشان در قلب لشکر بماند. امام برای روحیه بخشیدن به عباس علیهالسلام ، لباس جنگ او را پوشید و بر اسب او سوار شد و در مبارزهای کوتاه، ولی پر تب و تاب، کریب را به هلاکت رساند و به سوی لشکر بازگشت.
در کارزار صفین
در گرماگرم نبرد صفین، عباس علیهالسلام از صفوف سپاه اسلام جدا شد و نقاب از چهره برداشت. سپس مقابل لشکر معاویه آمد و با نهیبی آتشین، مبارز خواست. معاویه به ابوشعثاء که جنگجویی قوی بود رو کرد و به او دستور داد با وی مبارزه کند. ابو شعثاء با تندی به معاویه پاسخ گفت: «مردم شام مرا با هزار سواره نظام برابر میدانند، حالا تو میخواهی مرا به جنگ نوجوانی بفرستی؟» او هفت فرزند داشت. پس به یکی از فرزندان خود دستور داد به جنگ حضرت برود. پس از لحظاتی نبرد، عباس علیهالسلام او را به خون غلتاند و تا آنجا پیش رفت که همگی فرزندان ابوشعثاء را به جهنم فرستاد. ابوشعثاء که آبروی خود و پیشینه جنگاوری خانوادهاش را بر باد رفته میدید، به جنگ با او شتافت، ولی حضرت او را نیز به هلاکت رساند؛ به گونهای که دیگر کسی جرئت مبارزه با او را نداشت و حتی شگفتی اصحاب امیر مؤمنان علیهالسلام نیز برانگیخته شده بود. هنگامی که حضرت عباس علیهالسلام به لشکرگاه خود بازگشت، امام علی علیهالسلام نقاب از چهرهاش برداشت و غبار از چهرهاش سترد.
کیست این کز غبار میآید
گرد میدان نشسته به رویش؟
تیغ با شیوه پدر بسته
غیرت مرتضی به بازویش
ققنوس خسته خورشید
دوران سراسر رنج و سختی امیرمؤمنان علیهالسلام در 21 ماه رمضان سال چهلم هجری، به پایان آمد و آن تن خسته و زخمخورده از ستم دوران، در سرخی شهادت به آرامشی جاودانه رسید. در آن هنگامه، ندای «فُزْتُ وَ رَبِّ الکَعْبَه»، گویاترین فریاد مظلومیت علی علیهالسلام بود. آن هنگام که آن امام همام، نیمه جان در بستر شهادت افتاده بود و به سوی جاودانگی گام برمیداشت، فرزندان خویش را فراخواند تا از آنان دلجویی کند. در این میان، عباس علیهالسلام را به سینه خود چسباند و فرمود: «پسرم! به زودی در قیامت چشمم به دیدار تو روشن میشود. به یاد داشته باش روز عاشورا به جای من، فرزندم حسین علیهالسلام را یاری کنی».
همراه و همراز مجتبی علیهالسلام
دوران خلافت امام مجتبی علیهالسلام بسیار کوتاه بود. ایشان کمتر از هفت ماه در کوفه خلافت کرد که این دوره کوتاه نیز در نابهسامانی و کشمکش سودجویان و قدرت طلبان سپری شد. ایشان با همان مردمی رو به رو بود که در اثر بازیهای سیاسی معاویه فریب خورده بودند و نمیخواستند در جبهه حق شرکت کنند. امام مجتبی علیهالسلام با دیدن بیوفایی یاران، برای حفظ جان و ناموس افراد بیگناه، از حکومت کناره گرفت و حضرت عباس علیهالسلام نیز با پیروی از ایشان سکوت کرد. بر همین اساس، امام صادق علیهالسلام در آغاز زیارت نامه ایشان میفرماید: «سلام بر تو ای بنده نیکوکار و فرمانبردار خدا و پیامبرخدا صلیاللهعلیهوآله و مطیع امیر مؤمنان علیهالسلام و حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام ».
باب الحوائج
حضرت عباس علیهالسلام در دوران زندگانی امام مجتبی علیهالسلام ، پیوسته همراه با آن حضرت، به مددکاری مردم و برآوردن نیازهایشان میپرداخت. این رویه در زمان امامت امام حسین علیهالسلام و پیش از جریان عاشورا نیز ادامه داشت تا آنجا که هرگاه نیازمندی برای کمک خواستن نزد این دو امام همام میآمد، حضرت عباس علیهالسلام مأمور اجرای دستور امام خویش میشد. حضرت عباس علیهالسلام جایگاه بلندی نزد برادرش امام حسین علیهالسلام داشت. نوشتهاند: همان گونه که پدرش امیر مؤمنان علیهالسلام جایگاه بلندی نزد پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله داشت و باب او بود و هرگاه مشکلی روی میداد، پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله ابتدا آن را با علی علیهالسلام در میان میگذاشت، عباس علیهالسلام نیز چنین حالتی با امام حسین علیهالسلام داشت. امام با پیشامد هر مشکلی، آن را با برادرش در میان میگذاشت و از او میخواست آن را برطرف کند. این مسئله سبب شد تا ایشان را باب الحوائج، یعنی «برآورنده نیازها» بخوانند.
شوکران سکوت
پس از بازگشت امام حسن مجتبی علیهالسلام به مدینه، غربت و انزوای ایشان دو چندان شد تا آنجا که حضرت را «مُذِلُّ المُؤمِنِین؛ خوار کننده مسلمانان» میخواندند. تبلیغات زهرآگین دشمنان بر ضد خاندان عصمت، روز به روز اوج میگرفت و بر مظلومیت آنان افزوده میشد. با این حال، این مسئله هرگز سبب نشد حضرت عباس علیهالسلام که از اوضاع سیاسی وقت به تنگ آمده بود، دست به عملی خودسرانه بزند. هر چند صلح با روحیه جنگاوری و رشادت ایشان سازگاری نداشت، ولی اصل پیروی بیچون و چرا از امام بر حق زمان، او را به سکوت وادار میکرد. شرایط درونی و برونی جامعه هم، هیچگاه از دیدگان بیدار وی پنهان نبود و او هوشیارانه به وظایف خود عمل میکرد.
تیر و تابوت
بنا بر وصیت امام مجتبی علیهالسلام ، بدن پاک ایشان را به سوی مزار تابناک رسول خدا صلیاللهعلیهوآله تشییع کردند. مروان، حاکم مدینه از انگیزه تشییع کنندگان آگاه شد و به همراه گروهی از سربازان، با آرایش کامل نظامی جلوی آنان را گرفت. به دستور او، بدن پاک امام، هدف تیرهای کینه قرار داده شد. حضرت عباس علیهالسلام که غیرت حیدری در رگهایش موج میزد، با دیدن چنین صحنهای برآشفت، سبوی بردباریاش شکست و دست به قبضه شمشیر برد، که در این هنگام، امام حسین علیهالسلام سفارش امام مجتبی علیهالسلام را یادآور شد. عباس علیهالسلام بار دیگر شکیبایی پیشه ساخت و چون تیغی برهنه، در کوه صبر آبدادهتر شد و در انتظار روزی نشست که بتواند برندگی این تیغ را در احیای حق و حقطلبی به ستمپیشگان نشان دهد.
پاسدار آفتاب
پس از مرگ معاویه و به حکومت رسیدن یزید، ولید، امام حسین علیهالسلام را احضار کرد. حضرت عباس علیهالسلام نیز به همراه سی تن از بنی هاشم امام را همراهی کردند. حضرت داخل دارالاماره مدینه گردید و بنی هاشم بیرون از دارالاماره منتظر فرمان امام شدند. ولید از امام خواست با یزید بیعت کند، ولی ایشان سر باز زد. در این هنگام مروان گفت: «امیر! عذر او را بپذیر، او بیعت نمیکند، گردنش را بزن» و شمشیر خود را کشید. امام، بنی هاشم را آگاه ساخت و حضرت عباس علیهالسلام به همراه افرادش، با شمشیرهای آخته به داخل یورش بردند و امام را به بیرون هدایت کردند.
طلیعه قیام
امام حسین علیهالسلام برای یاری خود به هیچ کس اصرار نکرد؛ حتی از برادرش محمد بن حنفیه، شوهر خواهرش عبداللّه بن جعفر و پسر عمویش عبداللّه بن عباس یاری نخواست. عبداللّه بن جعفر برای منصرف ساختن امام از این سفر، بسیار کوشید و به حضرت گفت برای خروج و قیام عجله نکند. اما امام عَلَم مبارزه و اصلاحطلبی را برافراشت و آهنگ سفر کرد. در این سفر، خواهران و برادرانش با او همراه شدند. امامحسین علیهالسلام آهنگ هجرت به سوی حرم امن الهی کرد و حضرت عباس علیهالسلام نیز بدون درنگ بار سفر بست و با امام همراه گردید.
نیست در این راه غیر از تیر و تیغ
گو میا هر کس ز جان دارد دریغ
جای پا باید به سر بشتافتن
نیست شرط راه، رو بر تافتن
در سایه امام
افراد سرشناس و چهرههای برجسته بسیاری مانند عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن عمر امام حسین علیهالسلام را دیدند و او را از سفر باز داشتند، ولی امام نپذیرفت. اگر چه افراد زیادی چنین پندهایی به امام دادند، ولی حضرت عباس علیهالسلام حتی برای یکبار هم، لب به اندرز امام نگشود و به خود اجازه نداد پیشتر از او گام بردارد. در شرایطی چنین بحرانی و حساس که همگی از زیر بار مسئولیت شانه خالی میکردند یا خود را داناتر میدانستند، عباس علیهالسلام قهرمانانه پرچم اسلام را به دوش کشید و در اوضاعی که از یکسو، دنیاطلبی و شهوت پرستی بر عموم مردم هجوم آورده بود و از سوی دیگر، تحریفات و تبلیغات امویان برای موجّه جلوه دادن یزید، جبهه حقیقتجویی و ستمستیزی را از مدافعان جان بر کف خالی کرده بود، در موضع طرفداری از حق پافشاری کرد و دوشادوش امام خود، برای اصلاح جامعه گام برداشت.سرور اسفندیار
جانباز، چراغ هدایت
روز جانباز که با میلاد علمدار کربلا حضرت عباس علیهالسلام همزمان است، فرصت مناسبی است تا نسل امروز، افزون بر الگوپذیری از رشادتها و جانبازیهای آن بزرگوار، در وقایع دفاع مقدس و دلاوریهای جانبازان عزیز ایران اسلامی مطالعه کنند و درسها و پیامهای زندگیساز را از متن این تاریخ ماندگار به دست آورند. جانبازان، پرستوهای زخمی عاشقی هستند که از کوچ شهیدان جا ماندهاند، ولی آنها هم بوی کوچ سرخ میدهند و هر از گاهی، یکی از ایشان تاب نمیآورد و پر میکشد و به آسمانها میرود.
امام خمینی رحمهالله آن پیر فرزانه چه نیکو فرموده است: «مجروحین و معلولین، خود چراغ هدایتی شدهاند که در گوشه گوشه این مرز و بوم به دین باوران، راه رسیدن به سعادت آخرت را نشان میدهند؛ راه رسیدن به خدای کعبه را».
قهرمانان جسم، پهلوانان روح
مردانی که هشت سال در برابر یورش گسترده و همه جانبه دشمنان نور و روشنایی ایستادگی کردند، فقط قهرمانان جسم نیستند، بلکه پهلوانان روح نیز به شمار میآیند. وقتی دشمن آتش در این سرزمین انداخت و شعلههای سرکش و مغرور این آتش، بخش وسیعی از خاک سبز ما را فراگرفت، جمعی از فرزندان این دیار، خود را به دل این آتش زدند، با آتش پنجه در پنجه افکندند و خود سوختند تا سرزمین و آیینشان سبز بماند. آنها بدون اینکه هراسی به خود راه دهند، سالها دل به خدا و تن به توفان سپردند و سرانجام به رسم هدیه، عضوی از بدن خود را که از خدای سبحان امانت گرفته بودند، تقدیم حضرت رب العالمین کردند.
یادگاران دفاع مقدس
جانبازان، یادگاران دفاع مقدس هستند. آنها با بریدن از تمام خواستههایشان و پشت کردن به ظواهر دنیا، قدم در راهی گذاشتند که انتهای آن، شهادت و دیدار خداوند است. آنها با خدا معامله کردند و از بهترین سرمایه زندگی، یعنی جسمشان گذشتند. کسانی که در راه خدا از جان و مالشان بگذرند، خداوند به ایشان به دیده رحمت مینگرد و چنین کسانی، دوستان واقعی خداوندند. چنانکه در نهج البلاغه، سخنی زیبا از امیرمؤمنان آمده است: «بدان، بهترینِ مؤمنان، کسی است که جان، خاندان و مال خود را در راه خدا پیشاپیش تقدیم کند؛ زیرا آنچه پیش فرستی، برایت اندوخته میشود و آنچه باقی بگذاری، سودش به دیگران میرسد».
دوستان خدا
ایران زمین، همواره قهرمانان نامآوری دارد که به وجود آنان میبالد. اینان، یا نامآوران عرصه خونین جنگ و حماسه و نبردند و یا صاحبنامان عرصههای ژرف و شگرف علم و عرفان و مذهب.
به شهادت تاریخ، هیچ ملتی به اندازه ملت ایران، در دامن خویش، دلاوران حماسی، اسطورهای و عرفانی پرورش نداده است. قهرمانان حماسهآفرین ما در جبهههای جنگ تحمیلی، روحشان آکنده از فضیلتهای نورانی و انسانی است و ملتهای دیگر، همواره این نامآوران دنیای حماسه و عرفان را ستودهاند و آرزوی داشتن چنین کسانی را در خیال خود پروردهاند.
جانباز صبور
یادآوری حماسههای مردان و زنان این آب و خاک، هرگز تکراری نیست، بلکه مشق عشقی است که هر بار مرور آن، درس تازهای دربردارد. در میان حماسهآفرینان دفاع مقدس، کسانی هستند که درگیر و دار نبرد، عضوی از بدن خود را از دست دادهاند تا پیروزی و سرافرازی ملت ایران را به دست آورند. این عزیزان که به نام زیبای جانباز مفتخرند، هماکنون در کنار ما زندگی میکنند و هر روز ممکن است با یکی از آنها برخورد داشته باشیم؛ انسانهای صبور و مقاومی که بدون هیچ ادعا و توقعی، با دردهایشان مأنوس شدهاند و چشمانشان رحمت خداوندی را میجوید. آنان، مسافران قطار شهادت بودند که در ایستگاه جانبازی پیاده شدند.
شهید شاهد
جانباز در دنیا پرچمدار معرفت است. در هنگامهای که بسیاری خفتهاند و آنان هم که بیدارند، بسیاریشان از بیم جان، توان برخاستن ندارند، اوست که برمیخیزد و چراغ دین را روشن نگاه میدارد. جانباز، همیشه پیشتاز است و عاشقانه از پرچم دین پاسداری میکند. جانبازِ صادق، پاره پاره پیکرش را فرشِ هر معبر میکند تا مینهای شبهه و دروغ و فریب و وهم را از پیش پایمردان مسیرِ تسبیحِ پروردگار بردارد.
آری، جانباز، شهیدی است که زنده میماند تا رشته اتصال خاک و افلاک برقرار بماند و خاکیان، همچنان جرعه نوش افلاکیان باشند. جانباز میماند تا آیندگان، به ویژه آنان که میدان کارزار را ندیدهاند و حقایق دوران مبارزه را درک نکردهاند، به نشانههای ایشان بنگرند و پیام شهیدان را از آنان دریابند.
مقام والای جانبازی
ایثار و از خودگذشتگی جانبازان را با هیچ معیار نمیتوان سنجید. زمانی که دشمن بعثی با پشتیبانی آمریکا و متحدان غربیاش، با تمامی امکانات و تجهیزات پیشرفته نظامی به میهن اسلامیمان حمله کرد، این جوانان رشید و از خود گذشته بودند که سینه سپر کردند و با جسم و جانشان به استقبال گلولههای دشمن رفتند. ترکشهای خشم دشمن، هنوز بر پیکر جانبازان ما سنگینی میکند و مسئولیت ما را فزونتر میسازد. اگر اکنون با آرامش خاطر و با احساس استقلال و غرور در کنار خانوادههایمان زندگی میکنیم، مدیون آن جانبازیها هستیم و البته فقط با خدمت و ارج نهادن به مقام والای جانبازان، میتوان گوشهای از دین خود را ادا کرد.
مُهر شهیدان
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله به کسانی که برای پیکار با دشمنان خدا و در راه دفاع از حریم او، سر و دست و پا و جمله پیکر خویش را آماج تیر و تیغ و ترکش میکنند، چنین بشارت داده است: «هر کس در راه خدا زخمی بردارد یا خراشی ببیند، روز قیامت همان زخم و خراش، با خونفشانی بسیار، جلوه میکند، در حالی که رنگش همانند زعفران است و رایحهاش همچون مشک. هر کس در راه خدا زخمی بردارد، بر او نشان مُهر شهیدان خواهد بود».
بشارت پیامبر صلیاللهعلیهوآله به جانباز
رافع بن خدیج، از اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و حضرت علی علیهالسلام بود که در نوجوانی خود را برای جهاد پیشقدم میساخت. او در بسیاری از صحنهها حضور داشت و در جنگ احد، به مقام جانبازی نائل گشت. در عرصه نبرد احد، تیری به سوی رافع پرتاب شد و در سینه او فرو رفت. عموی او نزد پیامبر شتافت و گفت: بر سینه برادرزادهام تیر نشسته است. پیامبر فرمود: «اگر دوست داری آن را خارج کنی، ما بیرونش میآوریم و اگر میخواهی او را به حال خود واگذاری، بدان که اگر وی در حالی بمیرد که این تیر در بدنش باشد، شهید شمرده میشود.» رافع ترجیح داد از این مژده بزرگ پیامبر بهرهمند شود و درد مرارتبار آن تیر را به جان بخرد. پس تنه تیر را شکست و سر آن را در سینهاش باقی گذاشت. سر تیر، یادگاری از جنگ احد شد که تا سالهای سال بر سینه رافع میدرخشید.
جانباز، مجاهد در راه حق
از نگاه وحی و کتاب آسمانی، مجاهدان در راه خدا با کسانی که به جبهه و جهاد نمیروند، یکسان نیستند و جایگاهی بس والاتر دارند. پیشوایان دین هم فرمودهاند: «زکات بدن سالم و شخص شجاع، جهاد در راه خداست» یا «جهاد، دری از درهای بهشت است که خداوند برای دوستان خاص خود باز کرده است».
پس جانبازان، مجاهدانی هستند که درهای آسمان به روی آنها گشوده شده است. بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، در بزرگداشت مجاهدتهای این عزیزان میفرماید: «ملت شریف ایران، بر شما جانبازان و فداکاران افتخار میکند. شما یاد فداکاران صدر اسلام را تجدید نمودید. یاد شما بزرگ مردان، در تاریخ بشریت و اسلام بزرگ جاودان است و مجاهدت افتخارآمیز شما، الگو برای مجاهدین در طول تاریخ است».
جانبازان شیمیایی
بمبهای شیمیایی، از خطرناکترین بمبهایی هستند که عراق در جنگ تحمیلی از آن استفاده کرد. آمریکا و غربیان در طول جنگ، سلاحهای شیمیایی را در اختیار رژیم بعث عراق قرار دادند. بعثیها هم فراوان آن را در جبهههای مختلف به کار گرفتند و رزمندگان، آسیبهای جدیای از این بمبها دیدند. بیماریهای خونی، پوستی و تنفسی از اثر این گازهای شیمیایی پدید آمد و دردهای کشنده، طولانی و طاقت فرسایی را به دنبال آورد. جانبازان شیمیایی، از مظلومترین رزمندگان دوران جنگ هستند که درد و رنج را بر جسم خویش با صبوری تحمل میکنند و با بزرگواری، روزگار میگذرانند.
بیقرار
من داغدار ذکرهای آخرینم
من بیقرار خیبر و فتح المبینم
آغوش من آرامگاه صد شهید است
چشمان من زائر به رگهای برید است
من زائر مصداقهای سرخِ مرگم
من داغدار غنچههای برگ، برگم
رفتید ای یاران، ولی جا ماندهام من
ای کاروان، تنهای تنها ماندهام من
لبیکها لبیکها آخر کجایید؟
با حنجر سکوت من بیعت نمایید
قهرمان علقمه(ولادت حضرت عباس علیهالسلام)
0 نظرات Published by نویسنده in فضائل و مناقب حضرت اباالفضل العباس(ع)پدیدآورنده:حکیمه مهدیه نجفآبادی،
،
شجره طیبّه
عباس، شجره طیبهای است که ریشه در اعماق سرزمینی پاک و نمونه دارد. ریشههای این درخت، از منابعی تغذیه میکند که سرشار از کرامت و مجد و بزرگواری است. پدر بزرگوارش، کسی است که زادگاهش خانه خداست. او وصیّ پیامبر صلیاللهعلیهوآله و همسر حضرت زهرا علیهاالسلام بانوی بانوان همه عالَم است. مادرش امالبنین، فاطمه کلابیه، از شخصیتهای کمنظیر جهان اسلام است. او زنی بلندمقام و عارف به حق اهلبیت، خالص و پاک در رفتار و گفتار و اخلاق بود. به همین دلیل، شایستگی همسری حضرت علی علیهالسلام را پیدا کرد. ادب آن بانو چنان والاست که بعد از ازدواج با حضرت علی علیهالسلام ، از حضرت خواست تا او را فاطمه خطاب نکند، چون فرزندان حضرت زهرا علیهاالسلام به یاد مادرشان میافتند؛ از این رو، او را امّ البنین نامیدند.
میلاد ماه
هنگام تولدِ ماه است؛ ماه بنیهاشم که خودْ ماه هستی است. علی علیهالسلام را به ولادت نوزاد بشارت دادند، فورا به خانه رفت و فرزند دلبند را در آغوش گرفت و پیشانیاش را بوسه زد و در اجرای مراسم دینی، در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. نخستین آهنگی که پرده گوش نوزاد را نواخت، آهنگ توحیدیِ امیر مؤمنان بود، آن هم با کلمات اللّه اکبر، اشهد ان لا اله الّا اللّه. این کلمات مقدس، خلاصه رسالت همه پیامبران و آهنگ جان همه پرهیزکاران است که در اعماق وجود فرزند نفوذ میکند و تمام وجودش را فرامیگیرد؛ کلماتی که زندگیاش را با آنها آغاز کرد و استمرار بخشید و سرانجام در راه آن، هم سر و دست داد و هم جان عزیز خویش را خالصانه تقدیم نمود.
نامگذاری
امیر مؤمنان، علی علیهالسلام مظهر عقل وعاطفه و ایمان پاک است. طبعا او همانطور که در موقع انتخاب همسر گرایشهای خود راملحوظ میدارد، در موقع نامگذاری فرزند نیز دیدگاه خود را آشکار میکند. نوزاد همان است که پدر میخواهد و پدر هم آرمانهای خداپسندانه خود را در سیمای نورانی قمر بنیهاشم میخواند و به همین جهت، نامش را عباس مینهد؛ چرا که میداند این کودک، همان دلاورمرد آینده و همان قهرمان و پهلوان رزمندهای است که هرگز روی خوش به اهل باطل نشان نمیدهد. بدون شک، خشمناک در برابر باطل، شاداب در برابر حق و حقیقت است. علی علیهالسلام از این دو صفت متضاد، همان را برگزید که یگانه آرزو و منتهای امید و آرمانش بود. قمر بنیهاشم، در برابر قوای اهریمنی دشمنان اهلبیت خشمناک بود و به سر کردهها و بزرگان آنها فرصت نمیداد که نفس بکشند و خود را برای حمله یا دفاعی آماده سازند.
بنده نیک
یکی از کنیههای حضرت، عبد صالح است. امام صادق علیهالسلام در زیارتی که ابو حمزه ثمالی نقل کرده، در خطاب به او میفرماید: «السلام علیک ایّها العبد الصالح». عالیترین مرتبه یک انسان کامل، همین است که به درجه و مرتبهای برسد که بتوان او را بنده صالح نامید؛ زیرا بنده صالح کسی است که همه صلاحیتها در وجود او جمع است؛ همچنانکه یکی از القاب امام هفتم حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام نیز همین لقب بوده است.
در مکتب سه امام
حضرت عباس در محیطی الاهی پرورش یافت، تا برای پذیرفتن مسؤولیتی خطیر آماده گردد. اسلام ناب در کودکی از سرچشمه ولایت، یعنی پدرش در جان او نشست. تربیت او به قدری برای حضرت امیر علیهالسلام اهمیت داشت که حتی مشاغل سنگین و پر مسؤولیت خلافت، حضرت را از این امر بازنمیداشت. از طرفی برادرانش، امام حسن و امام حسین علیهمالسلام ، که هر دو نوههای پیامبر و وارث علم لدّنی بود و بعد از پدر، الگوی تمامعیار تربیتی حضرت ابوالفضل به شمار میآمدند. بنابراین، تمام لحظات عمر عباس، زیر نظر و عنایت بیت مقدس وحی و عصمت و طهارت سپری گشت.
طائر بهشت
مقام حضرت عباس چنان بالاست که امام زین العابدین علیهالسلام در وصفِ آن چنین میفرماید: «خدای رحمت کند عباس را، برادر خویش را برگزید و جان خویش را فدای برادر کرد تا هر دو دست او جدا گشت و خداوند به جای دستها، دو بال به وی بخشید که با فرشتگان در بهشت پرواز کند؛ چنانکه جعفر بن ابیطالب و عباس را در روز قیامت و نزد خدای تعالی منزلتی است که شهدا حسرت آن را میخورند».
وارث پدر
در جنگ خندق پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله به هنگام رو به رو شدن امیر مؤمنان علیهالسلام با عمرو بن عبدود فرمود: «همه ایمان در برابر همه کفر ظاهر شده است». روز عاشورا هم با حضور عباس در برابر جبهه دشمن، همه ایمان در برابر همه شرک ظاهر شد. مردی که امام حسین علیهالسلام او را بازوی توانای خود و شیرازه انسجامبخش سپاه خود میداند، همه ایمان است.
گوشهای از زیارتنامه حضرت عباس علیهالسلام
در زیارتنامه حضرت عباس علیهالسلام که امام صادق علیهالسلام آن را انشا نموده است، چنین میخوانیم: «شهادت میدهم که تو در راه اخلاص، فراوان پیش رفتی و هر چه در توان داشتی بخشیدی. خداوند تو را در میان شهیدان برانگیزاند و روحت را با ارواح سعادتمندان قرار دهد و وسیعترین منزل و برترین غرفه بهشت را به تو دهد و یادت را در آسمانها بلندی بخشد و تو را با پیامبران و شهیدان و صالحان، محشور کند که اینها دوستانی نیکویند. شهادت میدهم که تو سست و ناتوان نشدی و در کار خود بصیرت داشتی و به صالحان اقتدا کردی و پیرو پیامبران بودی. خداوند میان ما و تو و پیامبر و اولیایش در منازل برگزیدگان جمع کند که او مهربانترین مهربانان است».
وفاداری
عباس را با حسین علیهالسلام عهدی محکم و میثاقی ناگسستنی است. او با امام نور همراه است. او در راه دینش وفادارترین است و به حکم وفایی که همچون خون در رگهایش جاری است، تمام خطرها را به جان میخرد و از اهلبیت دفاع میکند و سختیهای زمانه، نمیتواند او را از این خاندان والا مقام جدا سازد. وفاداری عباس علیهالسلام الگوی همه انسانهای آزادمردی است که شاگرد مکتب امامتاند.
ارتباط روحی با حسین علیهالسلام
حضرت عباس علیهالسلام از کودکی با ولایت همراه و همگام بود، به نحوی که در کارهای مهم آنان، شریک و سهیم میگشت. در غسل پیکر امام حسن علیهالسلام تنها کسی که حضرت ابا عبداللّه را همراهی کرد، عباس بود. همین همنشینی، موجب برقراری ارتباط روحی عجیبی بین این دو برادر شده بود، به نحوی که حضرت اباعبداللّه علیهالسلام فراوان به حضرت عباس میفرمود: «فدایت گردم».
اسوه صبر
صبر و ایمان جدای از هم نیستند و صبر برای ایمان به منزله سر است برای بدن. از امتیازهای مهم حضرت عباس علیهالسلام صبر او در برابر سختیها و نامردیهای روزگار است. ابوالفضل در پیچ و خم و فریبکاری زمانه، خم به ابرو نیاورد. او فرق خونین پدر را مشاهده کرد، صلح برادرش را با معاویه و مظلومیت حسینش را در کربلا میدید، ولی دم برنمیآورد و سکوت میکرد. حضرت ابوالفضل علیهالسلام در تمام مراحل قیام خونین کربلا، سخنی که حاکی از بیتابی باشد بر زبان نیاورد. این مصیبتها همچون امواجی که بر صخرهای عظیم اصابت کند، خم به ابروی دلاور دشت کربلا نمیآورد.ایمانی که در دل عباس نهاده شده بود، از او شخصیتی ساخته بود که او را یکهتاز میدان صبر و استقامت میدانند و مینامند.
پدر فضیلتها
عباس علیهالسلام دنیای فضیلتها و کمالات است. ذاتش آیینهای است که ویژگیهای سه امام در او تجلی کرده است؛ چرا که او تربیتیافته مکتب آن سه امام و بهترین شاگرد آن مکتب است. شجاعت و ایمان را از پدر به ارث برده و از کودکی ادب در محضر ولایت را، در دامن مادر در جان خویش پرورش داده است. عباس دریای معرفت است و آموزگار عشق و وفا. خون او شجره طیبه دین را آبیاری کرد و دستانش اسلام را یاری نمود. سلام بر او باید که معدن بزرگی و آزادمردی است؛ سلام بر ابوالفضل، پدر فضیلتها و نیکیها.
عباس علیه السلام الگویی برای نسل امروز
0 نظرات Published by نویسنده in فضائل و مناقب حضرت اباالفضل العباس(ع)پدیدآورنده:سید جواد حسینی ،
،
جمال حق ز سر تا پاست عباس
به یکتایی قسم، یکتاست عباس
خدا داند که از روز ولادت
امام خویش را میخواست عباس
علم در دست، مشک آب بردوش
که هم سر دار و هم سقاست عباس
نه در دنیا بود باب الحوائج
شفیع خلق در عقباست عباس
هنوز از تشنه کامان شرمگین است
ببین در علقمه تنهاست عباس
اگرچه زاده ام البنین است
ولیکن مادرش زهراست عباس
حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام در روز چهارم شعبان سال 26 ه . ق (1) در مدینه منوره دیده به جهان گشود .
پدر بزرگوارش علی بن ابی طالب قنداقه او را در بغل گرفت و پس از خواندن اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ، نام او را عباس گذارد .
مادر بافضیلتش فاطمه معروف به «امالبنین» دختر حزام بن خالد کلابی بود . (2)
واژه «عباس» از نظر لغوی به معنای «بسیار ترشرو» است . و یا به معنای شیری که شیران دیگر از او فرار کنند . (3) انتخاب این نام نشان دهنده توان، قدرت، شجاعت و صلابت آن بزرگوار است . لذا مورخان نوشتهاند «سماه امیرالمومنین علیه السلام بالعباس لعلمه بشجاعته وسطوته و صولته وعبوسته فی قتال الاعداء وفی مقابلة الخصماء; علی علیه السلام او را به این خاطر عباس نامید که به شجاعت، قدرت، صلابت و شهامت او در جنگ با دشمنان و در رویارویی با جنگجویان آگاهی داشت .» (4)
گاهی هم حضرت امیر علیه السلام قنداقه عباس را میگرفت، آستین او را بالا میزد و بازوانش را میبوسید و گریه میکرد و میفرمود: «دستهای او در راه یاری برادرش حسین قطع میشود .» (5)
حضرت عباس القاب مختلفی دارد که هر یک بیانگر بخشی از مقام، عظمت و سجایای اخلاقی اوست . «ممقانی» شانزده لقب برای او برشمرده است; مانند:
1 . ابوالفضل; یعنی پدر فضایل (و یا او پسری به نام فضل داشت) ;
2 . ابوالقربه; که سقا و آبرسان بود;
3 . قمر بنی هاشم; چون دارای چهرهای زیبا بود . صاحب مقاتل الطالبین مینویسد:
«عباس، زیبا و نیک منظر بود، وقتی بر اسبی درشت هیکل سوار میشد، پاهایش به زمین کشیده میشد و به او قمر بنی هاشم میگفتند!» (6)
استاد مرتضی مطهری میگوید:
«عباس اندامی بسیار بلند و قامتی رشید و زیبا داشته که امام حسین علیه السلام از نگاه کردن به او لذت میبرد .» (7)
4 . عبد صالح (بنده شایسته) ;
5 . المواسی (ایثارگر) ;
6 . الفادی (فداکار) ;
7 . الحامی (حمایت کننده) ;
8 . الواقی (نگهبان و محافظ) ;
9 . الساعی (تلاشگر) ;
10 . باب الحوائج (وسیله برآمدن حاجات) ;
11 . حامل اللواء (پرچمدار) ;
و ...
عباس با لبابه دختر عبید الله بن عباس (پسر عموی پدرش امام علی علیه السلام) ازدواج کرد و از او دو فرزند به نام عبیدالله و فضل (8) داشت .
و اکنون در این نوشتار به بهانه تولد آن حضرت در چهارم شعبان که «روز جانباز» نیز نامیده شده است، بر آنیم تا گوشه هایی از فضایل و اوصاف آن حضرت را که میتواند الگو و اسوه ما باشد تقدیم شما خوانندگان گرامی مخصوصا جانبازان عزیز کنیم:
الف) طاعت و بندگی
آنچه بیشتر از چهره حضرت عباس در ذهنها به تصویر کشیده شده و زبانها گویای آن استشجاعت اوست و حال آنکه قبل از همه چیز آن حضرت یک بنده سراپا تسلیم الهی است، و تمام عظمتها و ارزشهای او زیر سایه همین بندگی و اطاعت محض الهی قرار دارد که به نمونههایی اشاره میکنیم:
1 . بنده صالح خدا: امام صادق علیه السلام این لقب گران سنگ را به او داد; چنان که در زیارتنامه آن حضرت میخوانیم:
«السلام علیک ایها العبد الصالح المطیع لله ... ; سلام بر تو ای بنده صالح و فرمانبر خدا .» (9)
2 . آثار سجده بر پیشانی: قرآن یکی از نشانههای بندگان مخلص خدا را آثار سجده در پیشانی آنها میداند:
«سیماهم فی وجوههم من اثر السجود» ; (10) «نشانههای آنها در صورتهایشان بر اثر سجدههای زیاد [در پیشگاه الهی نمایان] است .»
و حضرت عباس این گونه بود; در تاریخ میخوانیم:
«وبین عینیه اثر السجود; [در پیشانی] و بین چشمان او اثر سجده [نمایان] بود .» (11)
نقل شده که روی قاتل عباس که از طایفه «بنی دارم» بود، سیاه شده بود . علت را از او پرسیدند . گفت: «من مردی را که در وسط پیشانی او اثر سجده بود کشتم که نامش عباس بود .» (12)
و جعفر نقدی درباره او چنین میگوید: «وهو من عظماء اهل البیت علما وورعا ونسکا وعبادة; او از بزرگان اهل بیت است از نظر دانش و پارسایی و نیایش و عبادت .» (13)
این ویژگی عباس برای تمامی شیعیان درس بزرگی است تا بندگی خدا را در راس همه کارهای خود قرار دهند و راز و نیاز و عبادتهای شبانه و سجدههای طولانی برای خدا را در زندگی خویش هرگز فراموش نکنند .
بسوزان دلی را که سوزی ندارد
سحر کن شبی را که روزی ندارد
الهی به آن سر که شور تو دارد
به آن دل که در سینه، نور تو دارد
به شوق شهیدان در خون تپیده
به اشک یتیمان محنت کشیده
به نام عزیزی که نام از تو دارد
به ملک ولایت، مقام از تو دارد
چنان کن که شرمنده، فردا نباشم
سرافکنده در پیش زهرا نباشم
ب) ولایت مداری و امامشناسی:
از ویژگیهای مهم حضرت عباس امامشناسی و اطاعت مطلق از امامان خویش بود .
پس از شهادت پدر بزرگوارش امام علی علیه السلام ودایع امامت و مقام ولایت تامه به امام حسن مجتبی علیه السلام سپرده شد . عباس با جان و دل، فرمان بردار و مطیع بیچون و چرای برادر و امام خود بود . وقتی امام حسن علیه السلام مجبور شد با معاویه صلح کند و مورد طعن و شماتت «یا مذل المؤمنین; ای خوارکننده مؤمنان» قرار گیرد، حضرت عباس بیش از پیش همراه و در رکاب امام خویش بود، و با شمشیر برهنه مانند یک سرباز جانباز از برادر و امام خویش محافظت میکرد . در مراسم تشییع آن حضرت که جنازه را تیرباران کردند، بر حضرت عباس خیلی گران آمد و اگر دستور امام و برادرش حضرت حسین علیه السلام نبود، از یکایک آنان انتقام میگرفت .
بعد از شهادت امام حسن علیه السلام همواره در خدمت امامش، حضرت حسین بن علی علیهما السلام بود .
در مورد ولایت مداری و امامشناسی حضرت عباس به نمونه هایی اشاره میشود:
1 . در زیارتنامه آن حضرت که از سخنان امام صادق علیه السلام است چنین میخوانیم:
«... المطیع لله ولرسوله ولامیرالمؤمنین والحسن والحسین صلی الله علیهم; [سلام بر تو ای بنده صالح و] مطیع خدا و رسولش و پیرو امیرمؤمنان و حسن و حسین که درود خدا بر آنان باد .» (14)
2 . هنگام خروج از مدینه امام حسین علیه السلام ندا داد: «این اخی - این قمر بنی هاشم فاجابه العباس لبیک لبیک یا سیدی فقال له الامام علیه السلام: قدم لی یا اخی جوادی فاتی العباس بالجواد الیه; کجاستبرادرم ... کجاست ماه بنیهاشم؟ پس عباس جواب داد: بله بله ای آقای من! آنگاه امام حسین علیه السلام فرمود: ای برادر، اسبم راحاضر کن، پس عباس اسب حضرت را حاضر نمود .» (15)
3 . در عصر تاسوعا شمر با چهار هزار نفر وارد کربلا شد . یکی از نقشههای او برای کاستن از یاران امام حسین علیه السلام امان دادن به عباس و برادران او بود . وقتی جناب عباس شنید که شمر امان نامه آورده اصلا به او اعتنا نکرد و جواب او را نداد، تا اینکه امامش به او فرمان داد که جواب شمر را بگوید، عباس فرمود: «چه میگویی؟» عرض کرد: «شما و برادرانت در امانید .» عباس غیرتمند سراسر وجودش آتش گرفت و فریاد او بلند شد:
«تبتیداک و لعن ما جئتبه من امانک یا عدو الله اتامرنا ان نترک اخانا وسیدنا الحسین بن فاطمة وندخل فی طاعة اللعناء واولاد اللعناء اتومننا وابن رسول الله لا امان له; دستهایتبریده باد و لعنت [خدا] بر آنچه که از امان نامه آوردهای . ای دشمن خدا! آیا دستور میدهی که ما برادرمان و آقایمان حسین علیه السلام پسر فاطمه علیها السلام را رها کنیم و داخل اطاعت لعنتشدگان و فرزندان لعنتشدگان شویم؟ [عجبا] آیا به ما امان میدهی در حالی که فرزند رسول خدا [حسین بن علی] در امان نیست .» (16)
این جملات حاکی از معرفت و عشق عمیق حضرت عباس به امام خویش حسین بن علی علیه السلام است . به این جهت است که مورخان نوشتهاند; عباس در کربلا به خاطر تعصبات قبیلهای و خانوادگی با دشمن نمیجنگید:
«... بل کان یعرف ان دین الله قائم بالحسین وهو عمود الدین، مجاهد عن دین الله وعن شریعة المصطفی وحامی عن ابن رسول الله وعن بنات الزهراء کما قال انی احامی ابدا عن دینی وعن امام صادق الیقین نجل النبی الطاهر الامین; بلکه همواره میشناخت که دین خدا به حسین علیه السلام پاینده است و او ستون دین است و برای دین خدا و شریعت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جهاد [و مبارزه] میکند و [بدین جهت، حضرت عباس با جان و دل] از فرزند رسول خدا و از دختران زهرا حمایت و پشتیبانی کرد; چنان که خود فرمود:
«به خدا اگر دست راستم را قطع کردید براستی [همچنان] از دینم حمایت میکنم و از امامی که یقین راستین دارد [دفاع میکنم; آن امامی که] پسر دختر پیامبر پاک و امین میباشد .» (17)
از این جا به ویژگی سومی در وجود حضرت عباس پی میبریم و آن شناخت و معرفت آن جناب است .
ج) بصیرت ژرف:
بیشتر منحرفان از امامت و ولایت، ظاهر بین و ساده اندیشند . قرآن کریم درباره دنیاپرستان میفرماید: «یعلمون ظاهرا من الحیاة الدنیا وهم عن الآخرة هم غافلون» ; «آنان تنها ظاهری از زندگی دنیا را میدانند و از آخرت غافلند .» (18) ولایت مداران باید ژرف اندیش و ژرف نگر باشند .
از امتیازات ویژه حضرت عباس، بصیرت نافذ و ژرف اندیشی خاصی بود که تمام خطوط جامعه و رگههای کفر و نفاق را به خوبی میشناخت، و ولایت مداران را نیز دقیقا شناسایی کرده بود . امام صادق علیه السلام درباره عمویش عباس میفرماید:
«کان عمنا العباس نافذ البصیرة; عموی ما عباس دارای بصیرت ژرف بود .» (19)
در مقابل، یکی از کاستیهای عمر سعد که به دام یزید و ابن زیاد افتاد، نداشتن تیزبینی و بصیرت بود . ابن زیاد با بهره برداری از این کمبود فکری، فردی فرومایه و هزار چهره یعنی «شبث ربعی» را با او همراه ساخت تا او را توجیه کند . شبث کوشید به عمر سعد القا کند که حسین، کافر حربی است که قتلش واجب میشود و به همین جهت، قتل او در ماه حرام اشکالی ندارد . (20)
ولایت مداری و ژرف اندیشی، از نیازهای شدید زمان ما برای تمام طبقات است; چرا که بصیرت ژرف و عمیق اندیشی باعث میشود خطوط فکری و سیاسی را بخوبی بشناسند و در موضع گیریها دقیقا بر خط صحیح و مستقیم امامت و ولایتسیر نمایند .
د) شجاعت:
از صفات بارز و برجسته حضرت عباس که همگان حتی غیرمسلمانان با آن آشنایی دارند، شجاعت و دلیری ایشان است . از آغاز امیرالمؤمنین علیه السلام برای این موضوع سرمایه گذاری نموده بود، آنجا که به برادرش عقیل - که اطلاعات وسیعی از نسب قبایل عرب و تاریخ گذشته آن روز داشت - سفارش فرمود که از اقوام اصیل و شجاع عرب، همسری برای من انتخاب کن که زاده شجاعان و وارث دلاوری و شهامتباشد; زیرا میخواهم از این ازدواج، فرزند شجاع و دلیری به دنیا بیاید . عقیل پس از بررسی و جستجو «ام البنین کلابیه» را پیشنهاد کرد، که حضرت با او ازدواج کند; چرا که در جامعه [آن روز] شجاعتر و دلیرتر از اجداد و پدران او نبود . (21)
از «حضرت ام البنین» چهار پسر رشید و قهرمان به نام عباس، عبدالله، عثمان و جعفر به دنیا آمدند، که بزرگترین و شجاعترین آنها حضرت عباس بود .
استاد شهید مطهری میگوید:
«آرزوی علی علیه السلام در ازدواج با ام البنین در وجود مقدس حضرت ابوالفضل علیه السلام تحقق یافت .» (22)
به نمونههایی که شجاعت آن حضرت را میرساند اشاره میکنیم:
1 . درباره ویژگیهای حضرت عباس در تاریخ میخوانیم:
«کالجبل العظیم وقلبه کالطود الجسیم لانه کان فارسا هماما وبطلا ضرغاما وکان جسورا علی الطعن والضرب فی میدان الکفار والحرب; [عباس] مانند کوهی بزرگ، و قلبش بسان کوهی خشن [و استوار] بود; چرا که او جنگ آوری بلند همت و سلحشوری شیرگون بود و در [وارد کردن] نیزه و ضربات [بر دشمن] در میدان نبرد با کفار جسور [و بیباک] بود .»
2 . در معالی السبطین چنین بیان شده است: «ولا یقاس بشجاعته الا شجاعة ابیه واخیه; شجاعت عباس با شجاعت پدرش [علی علیه السلام] و برادرش [امام حسین علیه السلام] مقایسه میشود .» (23)
و در ادامه میگوید: «در شجاعت عباس همین بس که وقتی دشمنان صدای او را میشنیدند رگهای بدنشان میلرزید و از ترس صولت و قدرت او، قلبهایشان از وحشت میتپید و پوستبدنشان جمع میشد . با توجه به این شجاعت و شهامتبود که ابن زیاد برای او امان نامه فرستاد و به خیال خام خود میخواست که او را از حسین علیه السلام بگیرد .» (24)
همین شجاعت و قدرت او بود که پشتوانه محکمی برای امام حسین علیه السلام بود; هرچند تکیه امام حسین علیه السلام بر خداوند بود، اما وجود حضرت عباس که یک بنده خالص شجاع و توانمند خداوند بود در واقع یاری خدا از طریق اسباب طبیعی بود; لذا شهادت حضرت عباس سختبر امام حسین علیه السلام اثر گذاشت و صریحا آنگاه که کنار بدن برادر آمد فرمود:
«الآن انکسر ظهری وقلتحیلتی; اکنون کمرم شکست و راه چارهام کم شد .» (25)
این سخنان از زبان معصومی صادر میشود که تعارف و زیادگویی و خلاف واقع در کلام و مرامشان راه ندارد . و وقتی که عباس اجازه میدان خواست امام حسین علیه السلام فرمود:
«اذا مضیت تفرق عسکری; هرگاه [از دستم] بروی سپاهم از هم میباشد .»
تاریخ نویسان نوشتهاند:
«لم یبق الحسین بعد ابی الفضل الا هیکلا شاخصا معری عن لوازم الحیاة; از امام حسین بعد از [مرگ] ابی الفضل جز هیکلی [و مشتی استخوان] خالی از لوازم حیات و زندگی باقی نماند .» (26)
دشمنان هم سخت از مرگ عباس شاد شدند و جرات و جسارت پیدا کردند، و بر اصحاب و خیمههای امام حسین علیه السلام حملهور شدند . در تاریخ میخوانیم:
«لما قتل العباس تدافعت الرجال علی اصحاب الحسین; (27) هنگامی که عباس کشته شد، مردان [دشمن از هر سو] بر اصحاب امام حسین حملهور شدند .»
تا تو بودی خیمهها آرام بود
دشمنم در کربلا ناکام بود
تا تو بودی من پناهی داشتم
با وجود تو سپاهی داشتم
تا تو بودی خیمهها غارت نشد
بعد تو کس حافظ یارت نشد
تا تو بودی چهره نیلی نبود
دستها آماده سیلی نبود
تا تو بودی دست زینب باز بود
بودنتبهر حرم اعجاز بود
تا که مشکت پاره و بیآب شد
دشمن پر کینهات شاداب شد
ه) وفا و فداکاری عباس:
یادم ز وفای اشجع الناس آید
وز چشم ترم سوده الماس آید
آید به جهان اگر حسین دگری
هیهات برادری چو عباس آید
وفا از بارزترین صفات مردان تاریخ و نشانه قوت دین و قدرت امانت داری است . وفا دژ مستحکمی است که انسان را تا پایان خط در مسیر راه نگه میدارد .» (28)
در وفا و فداکاری نیز حضرت عباس سرآمد روزگار و الگوی پاکان وفادار، و فداکاران ایثارگر است . در این بخش پایانی، به نمونه هایی از وفا و فداکاری حضرت عباس اشاره میکنیم:
1 . رد امان نامه:
رد امان نامه ابن زیاد و شمر - که قبلا به آن اشاره شد - نشانه وفای عباس است .
2 . اعلان وفاداری در شب عاشورا:
در شب عاشورا امام حسین علیه السلام در خطبه معروف خود فرمود: «من به همه شما رخصت رفتن دادم; پس همه آزادید بروید و بیعتی که از جانب من به گردن شما بود برداشتم و این شب که شما را فرا گرفته فرصتی است، آن را شتر رهوار خود کنید و به هر سو که میخواهید بروید .» آنگاه چراغ را خاموش کرد و فرصتخوبی برای رفتن بود .
اولین کسی که وفای کامل خود را ابراز داشت، حضرت عباس وفادار بود: «فبدا القول العباس بن علی علیه السلام فقال له: لم نفعل ذلک؟ النبقی بعدک؟ لا ارانا الله ذلک ابدا; آنگاه عباس، فرزند علی آغاز به سخن نمود، پس به امام حسین علیه السلام عرض کرد: برای چه این کار را انجام دهیم؟ آیا برای آنکه بعد از شما باقی باشیم؟ نه، خدا این را [یعنی جدایی از شما را] هرگز به ما نشان ندهد .» (29)
شاها من ار به عرش رسانم سریر فضل
مملوک این جنابم و محتاج این درم
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
این مهر برکه افکنم و این دل کجا برم
4 . اوج وفا در شط فرات:
حضرت عباس علیه السلام بعد از شهادت علی اکبر میخواستبه میدان برود، اما برادر به او اجازه میدان رفتن نداد، بعد از اصرار زیاد فرمود: مقداری آب برای کودکان بیاور .
پیشانی حسینش را بوسید و به سوی فرات حرکت کرد، مشک را پر از آب کرد، خود نیز تشنه بود، میخواست آب بنوشد: «فذکر عطش الحسین ومن معه فرقی الماء; (30) سپس به یاد تشنگی حسین و همراهان [و کودکان] افتاد، پس آب را [روی آب] ریخت .» و بر خود خطاب کرد:
یا نفس من بعد الحسین هونی
وبعده لا کنت ان تکونی
هذا الحسین وارد المنون
و تشربین بارد المعین
تالله ما هذا فعال دینی (31)
«ای نفس! بعد از حسین خواری و ذلتبر تو باد و بعد از او [حسین علیه السلام] تو نباید باشی تا زنده بمانی، حسین در آستانه مرگ قرار گرفته و تو آب خنک و گوارا مینوشی؟ به خدا قسم این کار دین [و آیین] من نیست .»
آنگاه فریاد برآورد: «والله لا اذوق الماء وسیدی الحسین عطشانا; (32) به خدا قسم آب نمینوشم در حالی که آقای من حسین تشنه است .»
عباس بیوفا تو نبودی کنون چه شد
نوشی تو آب مانده حسینت در انتظار
اعتراف دشمن به وفای عباس
هنگامی که وسایل غارت شده کربلا را به شام نزد یزید بردند، در میان آنها پرچم بزرگی بود . یزید و حاضران در مجلس دیدند همه پرچم سوراخ و صدمه دیده، ولی دستگیره آن سالم است . یزید پرسید: «این پرچم را چه کسی حمل میکرد؟» گفته شد: «عباس بن علی» . یزید از روی تعجب و تجلیل از آن پرچم سه بار برخاست و نشست و گفت:
«انظروا الی هذا العلم فانه لم یسلم من الطعن والضرب الا مقبض الید التی تحمله; به این پرچم بنگرید، [که بر اثر صدمات] نیزه و زدن [شمشیر] جایی از آن سالم نمانده جز دستگیره آن که [پرچمدار] آن را با دستحمل میکرده است .»
سالم ماندن دستگیره پرچم، نشان از آن دارد که پرچمدار تمام ضربات نیزه و شمشیر را که بر دستش وارد میشده تحمل میکرده ولی پرچم را رها نساخته است .
آنگاه یزید گفت: «ابیت اللعن یا عباس، هکذا یکون وفاء الاخ لاخیه; لعن [و ناسزا] را از خودت دور ساختی ای عباس! [و ناسزا زیبنده تو نیست ]. این چنین است [رسم و معنای] وفاداری برادر نسبتبه برادرش .» (33)
آری، وفای حضرت عباس آن قدر فراوان و در حد اعلاست که پلیدترین دشمنان او هم نمیتوانند آن را انکار کنند .
پنج امامی که ترا دیدهاند
دست علم گیر تو بوسیدهاند
چشم خداوند چو دست تو دید
بوسه زد و اشک زچشمش چکید
وفا و فداکاری عباس در سخنان معصومین علیهم السلام
1 . امام سجاد علیه السلام فرمود: «رحم الله عمی العباس فلقد آثر وابلی وفدی اخاه بنفسه حتی قطعتیداه; خداوند رحمت کند عمویم عباس را که حقیقتا ایثار و جانبازی نمود و جانش را فدای برادر نمود تا آنجا که دستهایش قطع شد .» (34)
2 . امام صادق علیه السلام فرمود:
«اشهد لقد نصحت لله ولرسوله ولاخیک فنعم الاخ المواسی; شهادت میدهم که تو برای خدا و رسولش و برادرت خیرخواهی نمودی، پس تو چه نیکو برادر فداکار بودی .» (35)
3 . امام زمان علیه السلام در زیارت ناحیه مقدسه خطاب به عمویش عباس میفرماید: «السلام علی ابی الفضل العباس المواسی اخاه بنفسه; سلام بر ابوالفضل العباس که با جان خویش با برادر همدردی [و برای او فداکاری] نمود .»
پینوشت:
1) برخی سال تولد او را سال 24 ه . ق دانستهاند، ر . ک: حسین اسدی، اسوههای عاشورا .
2) منتهی الامال، ج1، ص136 .
3) معارف و معاریف، ج7، ص206 .
4) جعفر نقدی، زینب کبری، ص12 .
5) معالی السبطین، ج1، ص26 .
6) تنقیح المقال، ج2، ص128 .
7) علامه مرتضی مطهری، حماسه حسینی، ج2، ص118 .
8) منتهی الامال، ج1، ص137 - 138 . برخی نوشتهاند که او دو فرزند دیگر به نام محمد و قاسم داشت که در کربلا به شهادت رسیدند . ر . ک: الوقایع و الحوادث، ملبوبی، ج3، ص30 .
9) مفاتیح الجنان، زیارتنامه حضرت عباس، ص715 .
10) فتح/28 .
11) ذریعه، ص122 .
12) الوقایع والحوادث، ج2، ص30; سوگنامه آل محمد صلی الله علیه و آله، ص293 .
13) زینب کبری علیها السلام، ص12 .
14) مفاتیح الجنان، ص715 .
15) موسوعة کلمات الحسین علیه السلام، ص298 .
16) وقایع الایام، ویژه محرم، ص264 .
17) معالی السبطین، ج1، ص270; نفس المهموم، شیخ عباس قمی، ص177 .
18) روم/7 .
19) نفس المهموم، ص176; ر . ک: اعیان الشیعه، ج7، ص430 .
20) جام عبرت، سید حسین اسحاقی، ج2، ص104 .
21) منتهی الامال، ص136; ر . ک: تنقیح المقال، ج2، ص128 .
22) حماسه حسینی، ج1، ص59 .
23) معالی السبطین، ج1، ص267 .
24) همان .
25) مقتل خوارزمی، ج2، ص30 .
26) مقتل مقرم، ص269 .
27) ذریعه، ص124 .
28) عناوین برگرفته از روایات است . ر . ک: منتخب میزان الحکمه، محمدی ری شهری، ص542 .
29) همان، ص400 .
30) کبریت الاحمر، ص159; منتخب التواریخ، ص258 .
31) ر . ک: ناسخ التواریخ، ج2، ص345 .
32) بحارالانوار، ج45، ص41; ترجمه مقتل ابی مخنف، ص97 .
33) دین و تمدن، ج1، ص288 و ر . ک: سوگنامه آل محمد صلی الله علیه و آله، ص300 .
34) بحارالانوار، ج44، ص298; تنقیح المقال، ج2، ص128 .
35) مفاتیح الجنان، زیارتنامه حضرت عباس علیه السلام .
آینه آسمانی
0 نظرات Published by نویسنده in فضائل و مناقب حضرت اباالفضل العباس(ع)پدیدآورنده:احمد لقمانی،
،
نگاهی تربیتآموز به زندگانی سپهسالار عشق؛
حضرت ابوالفضل علیهالسلام،
در استقبال از چهارم شعبان
احمد لقمانی
سخن نخست
زندگانی اسوههای آسمانی بهسان دایرةالمعارفی گرانبهاست که انسانهای بسیاری از پرتو تابناک آن، ره به روشنایی مییابند و جلوههایی جاودان از ارزشهای عرشی نصیب خود میسازند. صحیفههای حیات اینان را که ورق میزنیم، فهرستی از فضایل مییابیم که گاه پیش از خلقت نمایان بوده،(1) زمانی پس از آفرینش(2) و سرانجام پس از زندگانی زودگذر؛ عرصههایی از ارزشهای والا و بالا در عالم قدس تجلی(3) مییابد. بیگمان چنین صفات سبز و روشنیبخشی برای تمامی انسانها با هر عقیدهای و در هر سن و سالی ثمرآفرین خواهد بود و دامن وجودشان را با شعاع شور و عشق، نورانی خواهد کرد.
آنچه در این میان نگاهی نو میطلبد، الگودهی آنان برای ماست. این سخن نه بدان معناست که یکایک آینههای آسمانی را زمینی کنیم و همسان با دیگر انسانها بنگریم بلکه بیانگر این حقیقت است که اگر اسوههای زندگانی خود را به اوج عرش برین برده و آنقدر از عظمت آسمانی آنان سخن بگوییم که نقش الگودهی آنها برای ما زمینیان فراموش شود، خساراتی بس بزرگ نصیب همگان میشود. زیرا در این صورت تنها اسطورههای دست نایافتنی میشوند که ما باید به یافتههای عقلی خود در باره آنها بسنده کنیم و هیچگاه در متن زندگی حضورشان را نیابیم. بدون شک، چنین باوری بیانگر تنزل مقام و خدشهسازی به شخصیت آنان نیست و تنها نقش آموزههای تربیتی اخلاقی آنان را در «اَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ» دنبال میکند تا در تمامی عصرها و نسلها نمونههایی از انسانهای کامل برابر دیدگان ما وجود داشته باشند و نه تنها خود بلکه سایر پیروان ادیان گوناگون با آشنایی با آنها، به سوی صراط مستقیم خداوندی رهنمون شوند.
... اینک که شعبههای رحمت خداوندی از ماه شعبان نمایان شده است و سالروز میلاد مولودهایی مبارک فرا میرسد، با هم نگاهی تربیتآموز در آینه آسمانی شخصیت حضرت ابوالفضل(ع) میافکنیم و بنیان باورهای خود را نسبت به ابعاد شخصیتی آن اسوه کمنظیر بارور میسازیم.
* ارکان شخصیتی ابوالفضل(ع)
سیمای سپید و به نور نشسته نظام تربیتی اسلام دارای دو جلوه دلآراست؛ نخست چهره الهی و قدسی آن است که رو به سوی آسمان دارد و از تابش وحی، آفتاب هدایت یافته است و دیگر جلوه هدایتی آن است که دست در دست معصومان علیهمالسلام نهاده است. بُعد الهی همساز با فطرت آدمی است و تکامل انسانها، جاودانگی حیات و سرانجام سعادت ابدی را به ارمغان میآورد؛ با نام رب آغاز میشود و با یاد او پایان میپذیرد؛ «اقرأ باسم ربک الذی خلق»(4) و چهره هدایتی این نظام تربیتی، بیانگر هدایتآفرینی خداوند است؛ «نهدی به من نشاء من عبادنا»(5) که گاه در نوع تکوینی نمایان میشود و زمانی در چهره تشریعی رخ نشان میدهد.(6) آنچه در این عرصه بر آغوش اندیشه آدمی مینشیند آن است که هیچ ارزش والا و مقام برتری نصیب کسی نمیشود مگر با اراده، تلاش و اخلاص. ارمغان فطرت بهسان گوهر شبچراغی در وجود آدمی قرار دارد و تعالیم رسولان الهی نیز به گوش میرسد و دو راه برابر نگاه انسان قرار دارد؛ «انا هدیناه السبیل اِمّا شاکرا و اما کفورا».(7) از آن سو هیچ نعمتی بدون پدید آوردن زمینههای آن حاصل نمیشود و خداوند مهربان بر اساس تلاشها و لیاقتها، فرصت دستیابی به قلههای قدس و رهایی را فراهم میسازد؛ «لیس للانسان الا ما سعی». به دیگر سخن با شروع تکلیف، برنامههای مدرسه آفرینش آغاز میشود، زنگ اول در این مدرسه، «درس دینی» است و آخرین زنگ، «زنگ حساب» است. آنان که شیفته «مقام آدمیّت»
هستند باید محیط حیات را «محفل خوشگذرانی» و «جشن همیشه شادی و شهوت» ندانند بلکه عرصه بندگی بشمرند که خود و دیگران را به رهسپار بلندای بزرگی و فرزانگی مینمایند.
ارکان پرورش روحی و تربیت اخلاقی در سه مرحله تجلّی میکند:
1ـ پدر و مادر و ویژگیهای اخلاقی تربیتی آنان
2ـ پرورش و تربیت در دوران کودکی
3ـ دوران نوجوانی و جوانی؛ تأثیر دوستان و اجتماع(9)
با توجه به آن مقدمه و این ارکان، صحیفهای از دایرةالمعارف زندگانی سپهسالار عشق، حضرت ابوالفضل(ع) را میگشاییم و از چگونگی رشد، پرورش و تکامل شخصیت وی آگاه میشویم:
عباس و اصالت خانوادگی
صفات پدر و مادر و ویژگیهای اخلاقی نیاکان، تأثیری گرانبها در شخصیت افراد دارد به گونهای که در سپردن کارهای بزرگ و مسؤولیتهای اداره جامعه، توجه به این برجستگی ذاتی و شرافت خانوادگی از معیارهای ارزشمند قلمداد شده است. امیر مؤمنان علی(ع) در نامهای به مالکاشتر، توجه مالک را به این نکته جلب کرده و میفرماید:
«از عُمّال خود کسانی را برگزین که دارای تجربه و حیاء و از بیوتات صالحه و پیشقدم در اسلام باشند».(10)
به دنبال اشاره به اصالت خانوادگی با عبارت «بیوتات صالحه» آثار این گزینش را اینگونه بیان میکنند:
«زیرا اینان اخلاقشان کریمتر، ناموسشان سالمتر، طمعشان کمتر و عاقبتاندیشیشان برتر است».(11)
این ویژگی که در عبارات مردم به «اصل و نَسَب» شهرت دارد، تأثیری بسزا در حالات، روحیات و رفتار انسانها داشته و گاه ضعف این نکات، افرادی را از اوج عزّت به حضیض ذلت فرود آورده است. از اینرو، رسول اکرم(ص) در جملهای کوتاه به این حقیقت والا اشاره کرده، فرموده است:
«از علفهای زیبایی که در جاهای متعفن روییده میشود بپرهیزید ... اینان دختران زیبارویی هستند که در خانوادهای بد، تربیت شدهاند».(12)
صفات والای پدر
حضرت ابوالفضل(ع) انسانی والاگوهر است که از نَسَبی ارزشمند و برجسته برخوردار بوده است. از سوی پدر، علوی و هاشمی است و عظمت و شرافتی در اوج باور دارد. پدری که رسول اسلام(ص) او را از کودکی در دامان تربیت خود پرورش داد و از بارش صفات ارزشمند اخلاقی، وی را بهرهمند ساخت.(13) او را همسان خود در خلقت نامید؛ «اَنَا وَ عَلی اَبَواهدةِ الاُمّة»(14) و نور و روح را مایه پدیدآمدن وجود خود و علی(ع) معرفی کرد(15) و چون رسول خدا به معراج رفت، خداوند با او به زبان علی(ع) سخن گفت و به این حقیقت روشنیافروز اشاره نمود که:
«[ای رسول ما] تو را از نور خودم و علی را از نور تو آفریدم و بر دلت آگاهی یافتم و در دل تو هیچ کسی را محبوبتر از علی نیافتم. از اینرو تو را با زبان علی خطاب کردم، تا دلت آرام گیرد.»(16)
پرتو این پدر در عالم آفرینش به گونهای است که بیگانگان با ولایت حضرت، زبان به مدح و ستایش او گشودهاند؛ امام شافعی، عظمت علی(ع) را در چندین بیت شعر، بدینگونه بیان میکند:
«گفتند: رافضی شدهای. گفتم: هرگز! رافضی نه دین من است و نه اعتقاد من است. ولی بدون هیچ شکی، بهترین امام و بهترین هدایت کننده را دوست داشتم. اگر دوستی ولی(خدا) رافضیگری است، من رافضیترین همه بندگانم».(17)
از آنجا که حوصله نوشتار ما بسیار کم است و ارزشهای معنوی و صفات والای علی(ع) نیاز به اقیانوسی از مرکب و دشتی بیانتها از قلم دارد و با این حال فضایل آن امام والامقام افزونتر خواهد بود، دامن سخن را برمیچینیم و با چنین اظهار عجزی، در باره اصالت خانوادگی امالبنین سخن میگوییم:
ارزشهای اخلاقی مادر
تأثیر کیمیاگون صفات و روحیات مادر در تربیت فرزند، علی(ع) را بر آن داشت، برادر خود عقیل را طلبیده و از وی بخواهد تا از بلندای «علم انساب»(18) نگاهی به قبایل مختلف بیفکند؛ خانوادهای اصیل و دودمانی شجاع انتخاب کند تا از بانویی منسوب به آنان، فرزندانی دلاور، شیردل و قویپنجه در پیکار با دشمنان اسلام به وجود آید. پس از مدتی تحقیق، عقیل، «فاطمه کلابیه» یا «امالبنین» را برگزید.(19) بانویی که شمامه یا «لیلی» افتخار مادریاش را داشت و «حزام بنخالد» پدر او بود. در دیباچه اجداد و نیاکان وی، دلیرمردی، حماسهآفرینی و ستمسوزی بسیاری دیده میشد به طوری که سلاطین زمان در برابر اینان سر تسلیم فرود میآوردند.(20)
ابوبراد علم بنخالد، شخصیتی بود که شجاعترین فرد عرب محسوب میشد و جد مادری فاطمه کلابیه بود، با پنجاه رزمآور مقابله میکرد و لقب «بازیکننده با نیزهها» را به خود اختصاص داده بود. از اینرو عقیل رو به امیرالمؤمنین(ع) کرد و گفت:
«شجاعترین و زیرکترین مردمان عرب این قبیله هستند.»(21)
افزون بر صفات نیاکان و پدر و مادر، امالبنین خود از بانوان فرزانه و ارجمندی بود که به اهلبیت علیهمالسلام، معرفتی والا داشت و از اخلاص و صفا در ولایت بهرهمند بود. شناخت عمیق او از ژرفای وجود و شیفتگی فراوان وی به فرزندان فاطمه علیهاالسلام، او را بانویی محبوب و مورد احترام نزد فرزندان آن حضرت ساخته بود به گونهای که زینب کبرا علیهاالسلام در ایام عید به دیدار وی میشتافت. چون به خانه شوی خود، علی(ع) پا نهاد، همانند مادری دلسوز و پرستاری مهربان از امام حسن(ع) و امام حسین(ع) که بیمار بودند، مواظبت و پذیرایی کرد و با عطوفتی خاص در تأمین سلامتی آن دو کوشید.(22) هماره بر این باور بود که مانند خدمتگزاری افتخارپیشه در خدمت امام علی(ع) و فرزندان ارجمند وی قرار دارد و بر این توفیق، خداوند را سپاس میگفت.
پرورش عباس در دوران کودکی
زمین مدینه با نیمنگاه خورشید، روشنایی میگرفت و تابش طلایی آفتاب، جمعه، چهارمین روز شعبان سال 26 هجری را نوری دیگر میبخشید.(23) شیفتگان مولای متقیان، علی(ع) هرولهکنان به سوی خانه حضرت روانه بودند تا طلوع «ماه هاشمی» را در دامان امالبنین به امام تبریک گویند. نگاه اطرافیان به قنداقه طفل بود که در آغوش پدر جای گرفت و علی(ع) در نخستین کلام خود، بذر بندگی در سرزمین قلب پاره تن خود افشاند تا سالیان بعد، شاخسار ایمان و عشق به توحید و نبوت گردیده و در سایهسار ولایت، سروی سبز گردد.
اذان در گوش راست و اقامه بر دیگر گوش طفل خوانده شد و امام با واژهای مهرآفرین و روحافزا نام فرزند خود را بیان فرمود:
«عباس»؛ یعنی شیر بیشه شجاعت و قهرمان میدان نبرد؛(24) دلاوری از شجاعان اسلام و قهرمانی که در برابر باطل و ستم، عبوس و خشمگین است و در مقابل نیکی، شادان و متبسّم.(25)
پس از آن الماس بوسه علی(ع) بلور پیکر عباس را صدای محبت بخشید(26) و دستان کوچک کودک، با حریر عشق و عاطفه پدر آشنا شد.(27)
هفتمین روز میلاد طفل فرا رسیده بود که علی(ع) فرزند خود را طلبید و لبان خویش را با یاد خدا مترنم ساخت. بنا به سنّت پسندیده اسلام، موهای زیبای سر کودک را تراشید و هموزن آنها، طلا (و یا نقره) به مستمندان داد. سپس گوسفندی به عنوان عقیقه ذبح کرد(28) تا به برکت آن صدقات و این قربانی، پیکر پاک عباس عزیز، پابرجا و سالم مانده، ایام زندگانی او، طوبای برکاتی جاودان باشد.
آری توجه به آداب اسلامی و باور آثار ارزشهای دینی در وجود طفل، نهال حیات فرزند را با نسیم سبز معارف ناب توحیدی آشنا میسازد و او را در پرتو آفتاب این حقایق، رشدی معنوی و تکاملی ارزشمند عطا میکند. اذان، اقامه، نامگذاری صحیح، عقیقه و تمامی این آداب، نمودهای آن باور پاک و آسمانی است. آدابی که زمینهساز پذیرش سخن حق و گفتار الهی در دوران کودکی خواهد شد و بینشی بیکران از آغاز زندگانی به افراد خواهد بخشید. از اینرو، روزهای طفولیت عباس در حالی آغاز شد که پدر گرانقدر او چون آینه معرفت، ایمان، دانایی و کمال در مقابل او قرار داشت و گفتار الهی و رفتار آسمانی علی(ع) تأثیری عمیق بر وی مینهاد.
عباس در کودکی خود را زورقنشین دریای بیکرانه معرفت میدید و همانند ماه تابان از خورشید وجود پدر نور میگرفت. با فراستی چشمگیر و دقتی فراوان، خوشهچین خرمن حقایق ولایت بود به گونهای که علی(ع) پرورش و تکامل فرزندش را چنین توصیف میکند:
«اِنَّ وَلَدی العَبّاسَ زُقَّ العلمَ زَقّا»؛(29)
همانا فرزندم عباس در کودکی علم آموخت و به سان نوزاد کبوتر که از مادرش آب و غذا میگیرد از من معارف فرا گرفت.
پرتوی از این تربیت روحی و پرورش اخلاقی در این گفتگوی علی(ع) و عباس(ع) نمایان میشود:
در آغازین روزهایی که الفاظ بر زبان فرزند امام(ع) جاری میشد، حضرت رو به عباس کرد و فرمود:
بگو: یک.
عباس گفت: یک.
حضرت ادامه داد: بگو دو.
و او خودداری کرد و گفت: شرم میکنم با زبانی که خدا را به یگانگی خواندهام دو بگویم.(30)
دوران نوجوانی و جوانی؛
تأثیر دوستان و اجتماع
ایام نوجوانی، دورانی است بین کودکی و جوانی که انسان دچار بحران روحی است و خود را بین دو خواسته مییابد، برخی از او انتظار کارهایی عاقلانه و بزرگسالانه دارند و بعضی هنوز او را به کارهای کودکی دعوت میکنند. این دوران حالت نقشپذیری روح و روان آدمی بیشتر از همیشه است. گاه با محبتی اندک، جذب شده و مسیر آینده زندگانی خود را تعیین میکند و زمانی با آموزهای ژرف و ارزشمند، آینههایی تابناک از معرفت و حقیقت برابر دیدگان خود مییابد و با تمسک به آنها
راهی طولانی از ناهمواریها را در مدتی کوتاه با سرفرازی و نیکبختی به پایان میبرد. در این فراز و نشیب حساس عمر، نقش پدر و مادر و تأثیر دوستان و همسخنان بسیار بوده و جامعهای که آدمی در آن زیست میکند نیز اثری کیمیابخش در صحن وجود ایفا میکند.
عباس، علیهالسلام، چون به سن نوجوانی رسید، خود را با آغوش پرمهر پدر و دامان صفا و معنویت مادر روبهرو دید. محبت پدری، علی(ع) را بر آن میداشت که گاه پاره پیکر خود را ببوسد(31)، زمانی ببوید و ساعاتی نیز با آداب و اخلاق اسلامی آشنا سازد. از اینرو لحظهای نوجوان خود، عباس را از خود دور نساخت و هماره در نقشآفرینی وسعت ارزشمند وجود او، تلاش میکرد. همیشه در غربت و وطن(32)، حرب و محراب و دور و نزدیک او را در کنار خود نگاه میداشت.
عباس(ع) که مدت 14 سال و چهل و هفت روز با پدر زیست، خود را فرزند مطیع و مؤدب در برابر پدر ساخته بود. در ایام دشوار خلافت، لحظهای از پدر جدا نشد و آنگاه که در سال 37 هجری قمری جنگ صفین پیش آمد، با آنکه دوازده سال بیشتر نداشت، حماسهای جاوید آفرید که مطالعه آن برای تمامی نوجوانان، مربیان و پدران و مادران، تأثیری روحافزا خواهد داشت.(33)
به هر روی، فصل آغازین حیات عباس علیهالسلام تنها 14 سال به طول انجامید. در این دوران، شاخسار وجود ابوالفضل علیهالسلام از بارش برکات پدر پرثمر گردید و هر روز آن را، برکتآفرین و نعمتبخش ساخت. فراگیری علوم و معارف و کسب آداب و فضایل در کنار فنون رزمی در صحنههای مختلف و حوادث گوناگون، شخصیتی باشکوه برای فرزند امالبنین به یادگار گذارد.
این فصل با غروب عمر علی علیهالسلام در محراب خونین مسجد کوفه پایان یافت و دوران جوانی عباس(ع) با همراهی برادر خود امام حسن علیهالسلام و همرازی دیگر برادر خویش، امام حسین علیهالسلام شروع گردید. صبح صادق امامت امام حسن علیهالسلام در حالی شروع شد که پشتیبانی، همراهی و همدلی با آن حضرت، نیازمند بینشی ژرف بود و به نوری افزون از عمق باورهای الهی، نیاز بود تا در ظلمت غبار تردید و دودلی حمایتی راستین از امام انجام پذیرد.
فتنههای غروبافروز همه جا را فرا گرفته بود. از یک سو دشمنان دانا در بیرون مرزها در کمین بودند و از سوی دیگر دوستان نادان در درون، سنگر گرفته بودند. برخی مردم ریحانه رسولاللّه(ص) را آماج انتقادها و ناسزاهای خویش قرار میدادند، و پارهای با جاذبه زر و زور و تزویر، همساز حکومت میشدند و عدهای دیگر با قبول شایعات مختلف، ایمان خود را بر توفان حوادث نابود میکردند.(34) عباس علیهالسلام که از پدر، معارف ناب و از مادر، بینش بسیار آموخته بود، ابتدا حق و باطل را شناخت، سپس با دلیری، شجاعت و ایمان بنیادین خود به یاری ولایت و امامت پرداخت. ضعف ایمان سپاهیان، خستگی فراوان سربازان و تبلیغات و شایعهسازی دشمنان را، ابزاری کارآمد برای دشمن میدانست و حمایت و یاری از امام زمان خود را وظیفه برتر و ضروری میشمرد. از اینرو در طول نه سال و چهار ماه و هفده روز با تمام توان در رکاب یاوری امام حسن علیهالسلام آماده فداکاری بود.(35)
در این دوران که لبریز از فراز و فرود حوادث بود، عباس «بابالحوائج» شیعیان بود و مستمندان را از الطاف و عنایات برادر خویش بهرهمند میساخت و از دیگر سو، گوش به فرمان برادر خود، لحظهای نظر خود را بر سخن امام مقدم نداشت.(36)
سومین فصل از کتاب حیات ابوالفضل علیهالسلام با طلوع خورشید امامت حسینی آغاز شد. و این در حالی بود که بیست و چهار بهار از حیات عباس میگذشت.
تأثیر اکسیرگونه سخن پدر و عبارات عشقآفرین مادر، صحیفههایی از شور و دلدادگی از دوران زندگانی عباس در این عرصه از خود به جای گذاشت. او هماره در خدمت امام حسین(ع) بود و گاهِ سکوت حضرت در برابر معاویه، سکوت مینمود و هنگام نیاز به افشاگری، از امام و حجت خدا، تبعیت میکرد.(37)
امام که عباس را یاوری شجاع و قهرمانی شایسته میدید، در صحنههای گوناگون به عنوان همراه ویژه و مشاور مُخلص از وجود وی استفاده میکرد که از آن جمله در دعوت حاکم مدینه از حضرت بود.(38)
... و بدین سان دوران جوانی حضرت ابوالفضل علیهالسلام با گسترهای از اخلاص، اطاعت و حمایت از ولایت سپری شد و چندین نشان افتخار و سربلندی در عبارات مختلف امام حسین علیهالسلام در صحنههای حماسی کربلا به چشم میخورد که از آن میان میتوان به این عبارات اشاره کرد:
عصر عاشورا که سپاه سیهسیرت دشمن با حملهای ددمنشانه قصد یکسره کردن کار امام را داشت، حضرت رو به سوی ابوالفضل علیهالسلام کرده، فرمود:
ارکب بنفسی انت یا اخی، حتّی تسألهم عمّا جاءهم.(39)
برادر، جانم به فدایت! سوار بر اسب شو، نزد آنان برو و بپرس که چرا بدین جا آمدهاند.
و چون عباس به سوی شریعه رفت تا به امر امام مقداری آب برای تشنگان حرم حسینی تهیه کند و ناکام ماند و با تیغ دژخیمان اموی به شهادت رسید، امام حسین(ع) جملهای جانسوز در وصف ابوالفضل علیهالسلام بیان فرمود که برای هیچ یک از سپاهیان خود نفرمود:
الآن اِنْکَسَر ظَهَری و قَلَّتْ حیلتی و شَمَتَ بی عدوّی(40)
هماکنون کمرم شکست، چارهام رو به کاستی رفت و دشمن زبان به سرزنشم گشود.
* * *
امید آنکه به زودی تمامی شیفتگان بارگاه ربوبی آن حضرت خود را در صحن و سرای حضرت ابوالفضل علیهالسلام دیده و از طوبای برکات مرقد وی، ریزش اجابت آرزوهای دیرین خود را، به دست آورند. ان شاءاللّه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
1ـ نک: زیارت حضرت زهرا علیهاالسلام، یا ممتحنةُ امتحنک اللّه الذی خلقک قبل اَنْ یخلقک ... (ای آزموده ـ الهی ـ! خداوند متعال تو را پیش از آنکه آفریده شوی امتحان کرد ...)
2ـ رک: کامل الزیارات، ابنقولویه.
3ـ نک: بحارالانوار، علامه مجلسی، ج44 و 26.
4ـ اقرأ، آیه 1.
5ـ شوری، آیه 53.
6ـ هدایت تکوینی آن است که زمینهها، و پدیده هدایت به دست خداوند فراهم میشود (ربنا الذی اعطی کل شی خلقه ثم هدی)؛ اما در هدایت تشریعی ابزار و زمینه فراهم است
و انسانهای کمالجو و هدایتطلب، با پای همت و تلاش باید خود به دنبال زلال هدایت بشتابند تا بیابند و این با استمداد از پیامبر درونی (عقل) و پیامبران بیرونی (رسولان الهی) میسر خواهد بود.
7ـ انسان، آیه 3.
8ـ نجم، آیه 53.
9ـ نک: تعلیم و تربیت اسلامی، دکتر علی شریعتمداری.
10ـ رک: نهجالبلاغه، نامه شماره 53.
11ـ قهرمان علقمه، دکتر احمد بهشتی، ص27.
12ـ نک: تربیت کودک، دکتر علی قائمی.
13ـ فرازهایی از تاریخ اسلام، استاد جعفر سبحانی.
14ـ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج35، ص15 به بعد.
15ـ بهجة قلب المصطفی، احمد رحمانی همدانی، ص26.
16ـ رک: ینابیع الموده، ج1، ص81.
17ـ رک: همان، ج2، ص100 و 101 از قهرمان علقمه، ص30.
18ـ علم انساب، علمی است که با آن آبا و اجداد افراد شناخته شده و اصالت خانوادگی و صفات روحی اخلاقی آنان فهمیده میشود.
19ـ در باره این سخن که ازدواج علی علیهاالسلام با امالبنین پس از وفات فاطمه زهرا علیهالسلام بوده دو قول است (رک: سپهسالار عشق، ص20).
20ـ العباس، ص69؛ به تنقیح المقال، ج2، ص128.
21ـ معارف ابنقتیبه، ص92؛ العباس، ص69.
22ـ سردار کربلا، ص158، مولد العباس بنعلی(ع)، ص25 ـ 27؛ العباس، ص73.
23ـ ثمرات الاعواد، ج10، ص105؛ سردار کربلا، ص192.
24ـ زندگانی قمر بنیهاشم، ص53 ـ 54؛ العباس بنعلی، ص24.
25ـ همان، ص25.
26ـ همان، ص24.
27ـ سپهسالار عشق، احمد لقمانی، ص19.
28ـ العباس بنعلی، ص25.
29ـ ثمرات الاعواد، ج10، ص105؛ مولد العباس بنعلی علیهالسلام، ص62؛ العباس، ص94.
30ـ فرسان الهیجا، ج1، ص190؛ مستدرک الوسائل الشیعه، ج3، ص815.
31ـ مولد العباس بنعلی علیهالسلام، ص60.
32ـ همان، ص63.
33ـ نگاه کنید به سپهسالار عشق، ص25 تا 30.
34ـ رک: زندگانی سیاسی امام حسن مجتبی علیهالسلام، جعفر رقضی عاملی؛ قهرمان علقمه، ص152 و 153.
35ـ مولد العباس بنعلی علیهالسلام، ص71 و 72.
36ـ زندگانی قمر بنیهاشم علیهالسلام، ص72.
37ـ سپهسالار عشق، ص48 و 49.
38ـ تاریخ طبری، ج4، ص251.
39ـ همان، ص315.
40ـ العباس، ص163؛ مقتل مقرم، ص338.
★ ماه بني هاشم عباس (ع) ★
پیوند های مفید
تبیان زنجان ؛ بخش مقالات ویژه محرم
بايگانی وبلاگ
-
▼
2008
(33)
-
▼
دسامبر
(33)
- علمدار کربلا
- با زائر کربلا
- سفرنامه کربلا
- گزارشی از عتبات عالیات (5) - در حریم احرار اسوه آز...
- (بخش چهارم) گزارش از عتبات عالیات
- كربلا مهمترين زيارتگاه شيعى1
- اى خوشترين بهانه ماندن!
- خیمه خاموش
- حضرت اباالفضل (ع) در کربلا
- پرچمدار امام حسين عليهالسلام
- نقشآفرینی حضرت عباس(علیهالسلام) در حماسه عاشورا
- ما را به میزبانی صیاد، الفتی است...
- حکایتهای کوتاه
- گریه امام زمان(ع) در مصیبت حضرت ابوالفضل(ع)
- سلسله مراتب شهدا
- عباس فرزند فاطمه
- کرامت کربلایی
- صفاي چشمه مهتاب
- طلوع ماه هاشمی ولادت حضرت عباس علیهالسلام
- قهرمان علقمه(ولادت حضرت عباس علیهالسلام)
- عباس علیه السلام الگویی برای نسل امروز
- آینه آسمانی
- شهادت حضرت عباس علیهالسلام
- ای ماه بنیهاشم
- نگاهی به شخصیت و عملکرد حضرت عباس (علیهالسلام)
- نگاهی به شخصیت و عملکرد حضرت عباس علیه السلام پیش ...
- آیه وفا(میلاد حضرت عباس علیهالسلام)
- فدایی ولایت
- عموی مهربان علی اصغر (ولادت حضرت عباس علیهالسلام )
- ماه هاشمی / تولد حضرت عباس علیهالسلام
- کودکی و نوجوانی ابوالفضل (ع)
- جستاری درباره کنیهها و لقبهای حضرت عباس(ع)
- سپهسالار عشق
-
▼
دسامبر
(33)