‏نمایش پست‌ها با برچسب فضائل و مناقب حضرت اباالفضل العباس(ع). نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فضائل و مناقب حضرت اباالفضل العباس(ع). نمایش همه پست‌ها


پدیدآورنده:حسین سروقامت... ،

،
اگر این فکر مثل جرقه‏ای به ذهنش نزده بود، شاید هیچگاه آن راز فاش نمی‏شد و قطعا من هم امروز آن را برای شما حکایت خدایا، زیر این آسمان کبود، و این گنبد دوار، آیا کسی مثل من نمی‏کردم.
... از سادات بزرگوار نجف بود. دلی به وطن خویش داشت.
در جوار حرم علی ابن ابیطالب (ع) کدام دل است که آرام و قرار نگیرد! آن هم دل بی‏قرار کسی همچو او که سال‏ها کبوتر آن حرم بود.
عصرها می‏آمد در صحن امیرمؤمنان می‏نشست و برای مردم استخاره می‏گرفت. سر که از قرآن بر می‏داشت، نیت طرف را هم می‏گفت. عجیب بود در استخاره، و همین امر او را شهره خاص و عام کرده بود.
اما فهمید که بعضی‏ها کمر به قتل او بسته‏اند، مهاجرت کرد به ایران.
آمد به شهر قم و چند سالی هم در آنجا زندگی کرد. آدم با حقیقت و اهل معنایی بود.
دو سال پیش جمعه اول ماه مبارک رمضان به دوستی گفت می‏خواهم بیایم تهران... او گفت آقا صبر کنید من می‏آیم به قم!
نگاه معناداری به او کرد و گفت ممکن است دیگر مرا نبینی!
همین هم شد. سه روز بعد سکته کرد و چیزی نگذشت که:
رفت‏به دار فنا، حجة الاسلام ما!
به همان دوست‏سپرد اگر مقدور بود در حرم حضرت معصومه (س) دفنم کنید. اگر نشد، دیگر هیچ جای دنیا برایم تفاوتی نمی‏کند.
آنچه می‏خواست، شد. امروز او در جوار بزرگانی دیگر در حرم حضرت معصومه آرمیده است...
سید عبدالکریم کشمیری!
مریدان چیزی گفته بودند، نمی‏دانم!
دور و برش را گرفته بودند، نمی‏دانم!
همین قدر می‏دانم که در آن غروب گرم نجف، در میان صحن حیاط مرقد امام عدالت، علی ابن ابیطالب یک لحظه از ذهنش گذشت که خدایا زیر این آسمان کبود، آیا کسی مثل من استخاره می‏گیرد؟!
خیال است دیگر! چه می‏شود؟
در همان لحظه یک زن عرب پاپتی در مقابلش مکثی کرد و با لحنی عتاب آلود گفت: سید! جمع کن این بساط استخاره را! نگاه تندی به او کرد و گفت‏برو... او هم رفت.
او رفت و این ماند در تحیر، که خدایا چطور این زن در همان آنی که من این تصور را کردم ظاهر شد و فکر مرا چنین مشوش کرد؟
از جا برخاست و از این سو به آن سو آن زن عرب بدوی را جستجو کرد. دید عجب! همکار خود اوست. جلوی یکی از حجره‏های داخل صحن نشسته و استخاره می‏گیرد. زن‏های دیگر هم دور و برش می‏لولند.
پیش رفت و ایستاد و مدتی محو تماشای کار او شد. دید هر که می‏آید و استخاره می‏خواهد، چهار آنه از او می‏گیرد. (آنه پول خرد عراقی است) آنگاه یک قبضه از تسبیح را می‏گیرد و چیزی به طرف می‏گوید.
با خود گفت من هم امتحانی کنم. ببینم در آن لحظه، احساس یا ذهن مرا خوانده است‏یا نه! گفتم یک استخاره هم برای من بگیر. گفت چهار آنه بریز. دست در جیب کردم، چهار آنه به او دادم و در انتظار پاسخ ایستادم.
دانه‏های تسبیح را که شمرد، با تعجب سر برآورد و با لهجه غلیظ عراقی گفت: سیدنا، تمتحننی؟ می‏خواهی مرا امتحان کنی؟! تنم لرزید. خدایا این با یک تسبیح گلی از کجا فهمید؟
گفتم در این ماجرا سری است و من باید آن را بفهمم.
گوشه‏ای از صحن ایستادم تا کارش تمام شد. بلند شد و از در صحن زد بیرون، من هم دنبالش رفتم. پیچید توی کوچه پس کوچه‏های شهر، من هم رفتم. یکدفعه ایستاد، نگاهی به پشت‏سر انداخت و مرا دید. مکث کردم تا جلو آمد. گفت‏سید! چرا دنبال من می‏آیی؟ گفتم باید رمز کار خود را به من بگویی. گفت نمی‏گویم. اصرار کردم، حاضر نشد، قسمش دادم.
سر در گریبان فرو برد و قدری تامل کرد... مثل کسی که تکلیف خود را نداند! واقعا مانده بود که بگوید یا نگوید.
عاقبت گفت و گشود در آن گنج نهان را:
سال‏ها پیش شوهری داشتم و فرزندانی! زندگی بدی نداشتیم، می‏ساختیم.
روزی شوهرم از در آمد و خنده خنده گفت: فلانی، من دیگه تو رو نمی‏خوام! چیز غریبی نبود. خیلی‏ها را دیده بودم که پس از سال‏ها زندگی زن و بچه را رها کرده بودند و رفته بودند سراغ زن دیگر!
گفتم چرا؟ گفت عاشق یه دختره شدم. گفتم خب عیبی نداره، من هم می‏مونم کلفتی شماها را به عهده می‏گیرم! گفت‏باشه.
دانستم حرفش حرف است. کاری را که بگوید، می‏کند. من هم در آن لحظه به چیزی جز حفظ آن زندگی فکر نمی‏کردم ولو به قیمت کلفتی هووی جدیدم!
او رفت و همسر تازه‏اش را عقد کرد و آورد در همان خانه. من هم کار می‏کردم. پخت و پز و شستشوی، رخت و لباس و... مدتی هم این جور گذشت. سخت‏بود اما می‏گذشت!
ای روزگار [سری تکان می‏دهد و نگاهش را به دور دست می‏دوزد..].
یک روز دیگر از راه رسید و گفت: من پول ندارم خرجی تو و بچه‏ها رو بدم. باید از اینجا برید. اشک در چشمانم حلقه زد. گفتم من زن تو هستم. این‏ها بچه‏های تواند. ما کجا رو داریم بریم؟ من با سه تا بچه قدو نیم قد چه کنم؟ از کجا خرجی بیارم؟
حرف توی گوشش نمی‏رفت‏بی‏غیرت!
ما را از خانه انداخت‏بیرون; آواره خیابان‏ها، نه سر پناهی داشتم، نه پولی که چیزی برای بچه‏ها تهیه کنم، آواره و علاف!
سوار ماشین شدم، آمدم کربلا، و راه حرم حضرت ابوالفضل (ع) را گرفتم. بچه‏ها را گوشه‏ای از صحن نشاندم و پناه بردم به غیرت الله، قمر بنی هاشم!
بغض راه گلویم را بسته بود. می‏خواستم فریاد بزنم، اما صدایم در نمی‏آمد، در مانده و مستاصل بودم . اما وقتی پنجره‏های ضریح را لابلای انگشتان خود گرفتم و فهمیدم سراغ چه کسی آمده‏ام، یکدفعه بغضم ترکید. گریه که چه بگویم، ضجه می‏زدم:
آقا! عباس تو غیرت عربی. راضی هستی من به هر کاری تن بدهم؟ سه تا بچه گرسنه توی صحن حرم تو نشسته‏اند.
اشک... اشک... و باز هم اشک!
چنان گریه کردم که وقتی پیش بچه‏هایم آمدم، خیره خیره مرا نگاه می‏کردند و از این حالت من در تعجب بودند.
کنار صحن خوابم برد. در عالم رؤیا حضرت ابوالفضل را دیدم که با مهربانی تسبیحی به دست من داد و گفت‏با این تسبیح استخاره بگیر و برای هر استخاره چهار آنه بگیر!
گفتم آقا من استخاره بلد نیستم. من تا حالا استخاره نگرفته‏ام.
گفت تو یک قبضه تسبیح را بگیر، ما بغل گوش تو می‏گوییم که چه بگویی!
از خواب پریدم دیدم همان تسبیح در مشت من است. غرق در افکار خویش بودم که زنی از راه رسید.
- شما استخاره می‏گیری؟
- بله
- یکی هم برای من بگیر!
- چهار آنه بریز.
... سید! چند سال است من با این تسبیح دارم زندگی می‏کنم. خانه گرفته‏ام، سر و سامانی پیدا کرده‏ام...
بگذریم، بالاخره از قدیم گفته‏اند:
گر بود در ماتمی صد نوحه گر
آه صاحب درد را باشد اثر
حالا یک قدم از این ماجرا فاصله بگیر.
با من بیا به دشت کربلا، پیش بچه‏های تشنه، کام‏های عطشان.
ببین تو را به حق خدا، حق ندارند ملتمسانه به بابا بگویند:
آب، ماکی ز عدو می‏خواهیم
ما در این دشت، عمو می‏خواهیم
گر نشد آب میسر گردد
به عمو گو به حرم برگردد



قبر وسط آب
آیت‏الله حاج سید عباس کاشانی حائری نقل می‏کرد: «روزی در خانه آیت‏الله العظمی حکیم (1) بودم که کلیددار آستان مقدس حضرت ابوالفضل، علیه‏السلام، تلفن کرد و گفت: سرداب مقدس ابوالفضل، علیه‏السلام، را آب گرفته و بیم آن می‏رود که ویران گردد و به حرم مطهر و گنبد و مناره‏ها نیز آسیب کلی وارد شود، شما کاری بکنید.
آیت‏الله حکیم فرمودند: من جمعه خواهم آمد و هرآنچه در توان دارم انجام خواهم داد. آنگاه گروهی از علمای نجف از جمله اینجانب به همراه ایشان به کربلا و به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس، علیه‏السلام، رفتیم، آن مرجع بزرگ برای بازدید به‏طرف سرداب مقدس رفت و ما نیز از پی او آمدیم، اما همین‏که چند پله پایین رفتند، دیدم نشستند و با صدای بسیار بلند که تا آن روز ندیده بودم، شروع به گریه کردند. همه شگفت‏زده و هراسان شدیم که چه شده است؟ من گردن کشیدم دیدم شگفتا منظره عجیبی است که مرا هم گریان ساخت.
قبر شریف حضرت ابوالفضل، علیه‏السلام، در میان آب مثل جایی که از هر سو به وسیله دیوار بتنی بسیار محکم حفاظت‏شود، در وسط آب قرار داشت، اما آب آن را نمی‏گرفت. درست همانند قبر سالارش حسین، علیه‏السلام، که متوکل عباسی بر آن آب بست اما آب به سوی قبر پیشروی نکرد. (2)
مکافات عمل
در زمان حاج سید عبدالکریم حائری و ماجرای کشف حجاب از سوی رضاخان، دوتا پاسبان بودند که خیلی اذیت می‏کردند.
روزی زنی با روسری از خانه بیرون می‏آید، یکی از این پاسبانها او را تعقیب می‏کند، آن زن هرچه او را قسم می‏دهد و حضرت ابوالفضل، علیه‏السلام، را شفیع قرار می‏دهد در او اثر نمی‏بخشد. بلکه آن بی‏حیا توهین هم می‏کند که اگر ابوالفضل کاری از او ساخته می‏شد، نمی‏گذاشت دستهای او...
همان روز به‏حمام می‏رود و دلش درد می‏گیرد، معالجات اثر نمی‏کند و به هلاکت می‏رسد.
غسال گفته بود: دیدم، مثل اینکه سیلی به صورتش خورده شده باشد صورتش سیاه شده بود. (3)
پنجه برنجی
شخصی تعریف می‏کرد که: در سال 1375 برای خرید دستگاه چاپ سه‏بار به مسکو سفر کردم. در سفر سوم در مسکو یک مشکل اداری برایم پیش آمد، پیش رئیس اداره رفتم. وقتی وارد اطاق شدم، چشمم به چیز عجیبی افتاد. روی میز رئیس یک پنجه برنجی قرار داشت که روی آن نوشته شده بود «علمدار ابوالفضل‏». ابتدا حدس زدم آن را به‏عنوان یک چیز زینتی روی میزش گذاشته، ولی بعد از آن سؤال کردم، جواب داد: «من شیعه هستم و کرامتهای بسیاری از آن حضرت دیده‏ام، این پنجه را به‏خاطر همین امر همراهم دارم، جانم به فدایش باد.» وقتی از حال من و تشیع و علاقه‏ام به حضرت ابوالفضل، علیه‏السلام، اطلاع پیدا کرد، احترام فوق‏العاده‏ای به من گذاشت و همه مشکلات مرا حل کرد. (4)
فضیلت مهمان
حسن‏بن نعیم نقل می‏کند که: امام صادق، علیه‏السلام، از من پرسیدند: آیا برادرانت را دوست داری؟ عرض کردم: بلی.
فرمودند: آیا به فقرایشان نفع می‏رسانی؟ عرض کردم: بلی!
فرمودند: آیا آنها را به منزل خود دعوت می‏کنی؟ عرض کردم: بلی، غذایی نمی‏خورم مگر اینکه دو سه نفر از مؤمنین با من باشند.
فرمودند: آگاه باش! که فضل و بخشش و خیر و برکت آنها از فضل و بخشش تو بیشتر است، چون آنها وقتی به منزل تو وارد می‏شوند، موجب بخشش گناه تو و خانواده‏ات می‏گردند و زمانی که از منزل تو بیرون می‏روند، گناه تو و خانواده‏ات هم خارج می‏شود. (5)
بهترین اخلاق
عقبة‏بن عامر می‏گوید: روزی پیامبر خدا، صلی‏الله‏علیه‏وآله، را در راهی همراهی می‏کردم. حضرت دستم را گرفتند و فرمودند: می‏خواهی بهترین اخلاق دنیا و آخرت را برای تو بگویم؟
عرض کردم: بفرمایید یا رسول‏الله!
فرمودند: با فامیلی که با تو قطع رابطه کرده، ارتباط برقرار کن، به کسی که چیزی به تو نداده، کمک کن و از کسی که به تو ستم روا داشته و بدی کرده، بگذر. (6)
پی‏نوشتها:
1. از مراجع تقلید در نجف اشرف.
2. کرامات الصالحین، ص‏286، به نقل از: کرامات العباسیه (معجزات حضرت اباالفضل، علیه‏السلام)، علی میرخلف‏زاده، ص‏92.
3. حضرت اباالفضل مظهر کمالات و کرامات، ص‏447، به نقل از: کرامات العباسیه (معجزات حضرت اباالفضل، علیه‏السلام)، علی میرخلف‏زاده، ص‏220
4. نماز شام غریبان، به نقل از: کرامات العباسیه (معجزات حضرت اباالفضل، علیه‏السلام)، علی میرخلف‏زاده، ص‏235.
5. بحارالانوار، ج‏74، ص‏375. به نقل از: برگهای زرین (داستانهایی از سیره ائمه معصومین، علیه‏السلام)، محمود اکبری، ص‏19.
6. محجة‏البیضاء، ج‏5، ص‏319، به نقل از: برگهای زرین (داستانهایی از سیره ائمه معصومین، علیه‏السلام)، محمود اکبری، ص‏122.




پدیدآورنده:محمدرضا باقی اصفهانی،

،
جناب حجت‏الاسلام آقای قاضی زاهدی گلپایگانی می‏فرماید: من در تهران از جناب آقای حاج محمد علی فشندی که یکی از اخیار تهران است، شنیدم که می‏گفت: من از اول جوانی مقیّد بودم که تا ممکن است گناه نکنم و آن‏قدر به حج بروم تا به محضر مولایم حضرت بقیة‏اللّه‏، روحی فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همین آرزو به مکه معظمه مشرف می‏شدم.
در یکی از این سالها که عهده‏دار پذیرایی جمعی از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذیحجه با جمیع وسائل به صحرای عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آنکه حجاج به عرفات بیایند، برای زواری که با من بودند جای بهتری تهیه کنم. تقریبا عصر روز هفتم بارها را پیاده کردم و در یکی از آن چادرهایی که برای ما مهیا شده بود، مستقر شدم. ضمنا متوجه شدم که غیر از من هنوز کسی به عرفات نیامده است. در آن هنگام یکی از شرطه‏هایی که برای محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب این همه وسائل را به اینجا آورده‏ای؟ مگر نمی‏دانی ممکن است سارقان در این بیابان بیایند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا که آمده‏ای، باید تا صبح بیدار بمانی و خودت از اموالت محافظت بکنی. گفتم: مانعی ندارد، بیدار می‏مانم و خودم از اموالم محافظت می‏کنم.
آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بیدار ماندم تا آن‏که نیمه‏های شب دیدم سید بزرگواری که شال سبز به سر دارد، به در خیمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلی، سلام علیکم. من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ایشان وارد خیمه شدند و پس از چند لحظه جمعی از جوانها که تازه مو بر صورتشان روییده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسیدند. من ابتدا مقداری از آنها ترسیدم، ولی پس از چند جمله که با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جای گرفت و به آنها اعتماد کردم. جوانها بیرون خیمه ایستاده بودند ولی آن سید داخل خیمه تشریف آورده بود. ایشان به من رو کرد و فرمود: حاج محمد علی! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟
فرمودند: شبی در بیابان عرفات بیتوته کرده‏ای که جدم حضرت سیدالشهداء اباعبداللّه‏الحسین(ع) هم در اینجا بیتوته کرده بود. من گفتم: در این شب چه باید بکنیم؟ فرمودند: دو رکعت نماز می‏خوانیم، در این نماز پس از حمد، یازده مرتبه قل‏هواللّه‏ بخوان.
لذا بلند شدیم و این عمل را همراه با آن آقا انجام دادیم. پس از نماز آن آقا یک دعایی خواندند که من از نظر مضامین مانند آن دعا را نشنیده بودم. حال خوشی داشتند و اشک از دیدگانشان جاری بود. من سعی کردم که آن دعا را حفظ کنم ولی آقا فرمودند: این دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهی کرد. سپس به آن آقا گفتم: ببینید آیا توحیدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آیات آفاقیه و انفسیه بر وجود خدا استدلال کردم و گفتم: من معتقدم که با این دلایل، خدایی هست. فرمودند: برای تو همین مقدار از خداشناسی کافی است. سپس اعتقادم را به مسئله ولایت برای آن آقا عرض کردم. فرمودند: اعتقاد خوبی داری. بعد از آن سؤال کردم که: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(ع) در کجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خیمه است.
سؤال کردم: روز عرفه، که می‏گویند حضرت ولی‏عصر(ع) در عرفات هستند، در کجای عرفات می‏باشند؟ فرمود: حدود جبل‏الرحمة. گفتم: اگر کسی آنجا برود آن حضرت را می‏بیند؟ فرمود: بله، او را می‏بیند ولی نمی‏شناسد.
گفتم: آیا فردا شب که شب عرفه است، حضرت ولی‏عصر(ع) به خیمه‏های حجاج تشریف می‏آورند و به آنها توجهی دارند؟ فرمود: به خیمه شما می‏آید؛ زیرا شما فردا شب به عمویم حضرت ابوالفضل(ع) متوسل می‏شوید.
در این موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلی، چای داری؟ ناگهان متذکر شدم که من همه چیز آورده‏ام ولی چای نیاورده‏ام. عرض کردم: آقا اتفاقا چای نیاورده‏ام و چقدر خوب شد که شما تذکر دادید؛ زیرا فردا می‏روم و برای مسافرین چای تهیه می‏کنم.
آقا فرمودند: حالا چای با من. از خیمه بیرون رفتند و مقداری که به صورت ظاهر چای بود، ولی وقتی دم کردیم، به قدری معطر و شیرین بود که من یقین کردم، آن چای از چایهای دنیا نیست، آوردند و به من دادند. من از آن چای دم کردم و خوردم. بعد فرمودند: غذایی داری، بخوریم؟ گفتم: بلی نان و پنیر هست. فرمودند: من پنیر نمی‏خورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بیاور، من مقداری نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ایشان از نان و ماست میل فرمودند.
سپس به من فرمودند: حاج محمدعلی، به تو صد ریال (سعودی) می‏دهم، تو برای پدر من یک عمره به‏جا بیاور. عرض کردم: اسم پدر شما چیست؟ فرمودند: اسم پدرم «سید حسن» است. گفتم: اسم خودتان چیست؟ فرمودند: سید مهدی. من پول را گرفتم و در این موقع، آقا از جا برخاستند که بروند. من بغل باز کردم و ایشان را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتی خواستم صورتشان را ببوسم، دیدم خال سیاه بسیار زیبایی روی گونه راستشان قرار گرفته است. لبهایم را روی آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسیدم.
پس از چند لحظه که ایشان از من جدا شدند، من در بیابان عرفات هر چه این طرف و آن طرف را نگاه کردم کسی را ندیدم! یک مرتبه متوجه شدم که ایشان حضرت بقیة‏اللّه‏، ارواحنافداه، بوده‏اند، به‏خصوص که اسم مرا می‏دانستند و فارسی حرف می‏زدند! نامشان مهدی(ع) بود و پسر امام حسن عسکری(ع) بودند.
بالاخره نشستم و زارزار گریه کردم. شرطه‏ها فکر می‏کردند که من خوابم برده است و سارقان اثاثیه مرا برده‏اند، دور من جمع شدند، اما من به آنها گفتم: شب است و مشغول مناجات بودم و گریه‏ام شدید شد.
فردای آن روز که اهل کاروان به عرفات آمدند، من برای روحانی کاروان قضیه را نقل کردم، او هم برای اهل کاروان جریان را شرح داد و در میان آنها شوری پیدا شد.
اول غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خواندیم. بعد از نماز با آن‏که من به آنها نگفته بودم که آقا فرموده‏اند: «فردا شب من به خیمه شما می‏آیم؛ زیرا شما به عمویم حضرت عباس(ع) متوسل می‏شوید» خود به خود روحانی کاروان روضه حضرت ابوالفضل(ع) را خواند و شوری برپا شد و اهل کاروان حال خوبی پیدا کرده بودند، ولی من دائما منتظر مقدم مقدس حضرت بقیة‏اللّه‏، روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء، بودم.
بالاخره نزدیک بود روضه تمام شود که کاسه صبرم لبریز شد. از میان مجلس برخاستم و از خیمه بیرون آمدم، ناگهان دیدم حضرت ولی‏عصر(ع) بیرون خیمه ایستاده‏اند و به روضه گوش می‏دهند و گریه می‏کنند، خواستم داد بزنم و به مردم اعلام کنم که آقا اینجاست، ولی ایشان با دست اشاره کردند که چیزی نگو و در زبان من تصرف فرمودند و من نتوانستم چیزی بگویم. من این طرف در خیمه ایستاده بودم و حضرت بقیة‏اللّه‏، روحی‏فداه، آن طرف خیمه ایستاده بودند و بر مصائب حضرت ابوالفضل(ع) گریه می‏کردیم و من قدرت نداشتم که حتی یک قدم به طرف حضرت ولی‏عصر(ع) حرکت کنم. بالاخره وقتی روضه تمام شد، حضرت هم تشریف بردند.*
* برگرفته از: آثار و برکات حضرت امام حسین(ع)، ص23، قضیه 5.



رسیدن به مقام شهادت آرزوی همه عارفان و عاشقان است . در این میان تفاوت مراتب شهدا نکته‏ای است که در روایات به آن اشاره شده و این مطلب تفاوت مقام و منزلت آن‏ها را در قیامت می‏رساند .

چه عامل یا عواملی این تفاوت مقام و منزلت را رقم می‏زند؟ بحث پیچیده‏ای نیست; اخلاص در عمل مهم‏ترین فاکتوری است که این گوناگونی را ترسیم می‏کند .

این مقدمه‏ای بود بر روایتی از امام سجاد ( علیه السلام) درباره عمویش عباس ( علیه السلام) .

آن حضرت فرمود:

«خدا عمویم عباس بن علی ( علیه السلام) را بیامرزد که خوب کار کرد و جانش را فدای اسلام نمود . دست‏هایش را بریدند . خدا در ازای آن [دو دست] دو بال در بهشت‏به او می‏دهد، تا با آن‏ها پرواز کند . هم‏چون جعفربن ابیطالب . که خداوند دوبال در بهشت‏به او عطا می‏کند .

در روز قیامت‏برای عباس مقامی است که سایر شهدا به آن رشک می‏برند .»

این جمله از امام سجاد ( علیه السلام) سند محکم و متقنی است، بر فضایل حضرت عباس ( علیه السلام)، به طوری که شهدای بزرگی هم‏چون حمزه‏ها و جعفربن ابیطالب که خداوند دوبال به او در بهشت عطا می‏کند، نسبت‏به مقام او غبطه می‏خورند و آرزو می‏کنند کاش در رتبه عباس بودند . حضرت عباس ( علیه السلام) در روز عاشورا قوت قلب برادر بود; به طوری که وقتی به شهادت رسید، حضرت اباعبدالله ( علیه السلام) جمله‏ای فرمود که گویای نقش حضرت عباس ( علیه السلام) در معادلات روز عاشوراست . حضرت فرمود: «الآن پشتم شکست و رشته تدبیرم پاره شد ...» این جمله را امام حسین ( علیه السلام) در شهادت هیچ کدام از یارانش نفرمود، الا در شهادت برادرش عباس .




منابع مقاله:
کبريت الاحمر، ص‏166، ؛


شخصي در کربلا مرقد مطهر امام حسين را روزي چند بار زيارت مي‏کرد، ولي مرقد مطهر حضرت عباس را هفته‏اي يا چند روزي يک بار زيارت مي‏کرد، در عالم خواب حضرت فاطمه زهرا را ديد که از او روي برگرداند علت آن را پرسيد، حضرت فرمودند: چرا از زيارت فرزندم دوري مي‏کني؟ او عرض کرد: روزي سه بار فرزندت را زيارت کردم . حضرت فرمودند: آري تو مرقد حسينم را زيارت مي‏کني، ولي مرقد فرزندم عباس را جز اندک زيارت نمي‏کني.[1]
.......................................
[1] کبريت الاحمر، ص‏166.

1


پدیدآورنده: علی مختاری ،
،
(حضرت ابوالفضل العباس‏علیه السلام)
کرامت، یعنی: نزاهت از پستی و فرومایگی که در عزت نفس، مناعت طبع، برخورداری از روحی بزرگ، برازندگی، بلندنظری، جوانمردی، آزاداندیشی و آزادمنشی و آزادگی ابوالفضل جلوه‏گر می‏شود و احیانا از آن به «بزرگواری‏» تعبیر می‏شود .
خودساختگی کربلاییان آنان را در فضایی بسیار عالی و فراتر از تیررس ترس و طمع به پرواز درآورد و سلاح تهدید و تطمیع اهریمنان دون، کوتاهتر از آن بود که به ساحت قدسیشان برسد .
سالها پس از واقعه‏ی کربلا به یکی از سپاهیان پسر سعد گفتند: «این چه ننگی بود که بر خود، خریدید، چرا فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و یارانش را آن چنان نامردانه به خاک و خون کشیدید؟
جواب داد: خفه شو! گروهی روی در روی ما ایستادند، دستها بر قبضه‏ی شمشیر، گامها استوار، نه امان می‏پذیرفتند، نه فریفته‏ی مال می‏شدند، جز دو راه پیش روی آنان نبود، کشتن و به دست گرفتن حکومت‏یا کشته شدن . مادرت به عزایت‏بنشیند ما جز آنچه کردیم، چاره‏ای نداشتیم (1) .
از همین گفتگوهای کوتاه که تاکید دارد عاشوراییان «نه امان می‏پذیرفتند و نه فریفته‏ی مال می‏گشتند; بلکه با گامهای استوار و دستهای شمشیردار پایداری می‏کردند» می‏توان فهمید که آنان جهاد اکبر و اصغر را در هم آمیخته و به اوج مقام مخلصین رسیده بودند و شیطان هم گفته بود که: «ولاضلنهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین‏» (2) ; پروردگارا من . . . و همگیشان را گمراه خواهم ساخت; مگر بندگان مخلصت را» .
پرچمدار رادمردی
حضرت صادق علیه السلام درباره‏ی ابوالفضل‏علیه السلام می‏فرماید: عمویم عباس، با بصیرت، ثابت قدم و دارای ایمان راسخ بود . همراه ابوعبدالله‏علیه السلام مجاهدت کرد، «وابلی بلاءا حسنا» (3) عجب نیکو امتحان داد!
امام صادق‏علیه السلام فرمود: «خدا رحمت کند عموی ما عباس را، عجب نیکو امتحان داد، ایثار کرد و حداکثر آزمایش را انجام داد . برای عمویم عباس مقامی نزد خداوند است که تمام شهیدان غبطه‏ی آن مقام را می‏برند (4) .
جوانمردی، خلوص نیت، فداکاری تا به این حد! ما تنها از ناحیه‏ی عمل نگاه می‏کنیم، به روح عمل نمی‏نگریم تا اهمیت آن را بفهمیم .
شب عاشوراست، عباس در خدمت اباعبدالله نشسته است، در همان وقت‏یکی از سران دشمن می‏آید، فریاد می‏زند: عباس بن علی و برادرانش را بگویید بیایند . عباس می‏شنود; ولی اعتنا نمی‏کند، مثل این که ابدا نشنیده است .
آنچنان در حضور امام حسین‏علیه السلام مؤدب است که آقا به او فرمود: جوابش را بده، هر چند فاسق است! اباالفضل العباس می‏آید، می‏بیند شمربن ذی الجوشن است، روی یک رابطه‏ی خویشاوندی دور که از طرف مادر با عباس دارد و هر دو از یک قبیله‏اند، وقتی از کوفه آمده است‏به خیال خودش، خوش خدمتی کرده است، تا حرف خودش را گفت، عباس پرخاش مردانه‏ای به او کرد و فرمود: خدا تو را و آن کسی که این نامه را به دست تو داده است، لعنت کند . تو مرا چه شناخته‏ای و درباره‏ی من چه فکر کرده‏ای؟ تو خیال کرده‏ای من آدمی هستم که برای حفظ جان خودم، امامم، برادرم حسین بن علی‏علیهما السلام را این جا بگذارم و بیایم دنبال تو؟ آن دامنی که ما، در آن تربیت‏شده‏ایم و آن پستانی که از آن شیر خورده‏ایم، اینطور ما را تربیت نکرده است (5) .
رزمگاهی بی‏نظیر
همواره در جنگها هنگامی که سپاهی شکست‏بخورد، بخشی از رزمندگانش اسیر می‏شوند، اما رزمندگانی همانند سپاه ابوالفضل - که به ظاهر لشکرشان شکست‏خورد، همه‏ی فرماندهانش شهید شدند، حتی یک رزمنده‏ی اسیر هم نداشته و این از عجایب تاریخ است‏سربازان پرچمدار کربلا به سپهسالارشان اقتدا کردند، آن قدر جنگیدند که همگی به شهادت رسیدند; ولی اسیر دشمن نشدند، جوانمردی و رشادت سربازان کربلاست که حتی یک سرباز ساده یا غلام سیاه سر فرود نیاورد و دست تسلیم بالا نبرد .
استاد شهید مطهری در این باره می‏فرماید: اساسا حسین‏علیه السلام حاضر نبود فردی که کوچکترین نقطه ضعفی دارد، همراهشان باشد و از این رو، از اول اعلام داشت «هر که جانباز نیست، نیاید» .
اگر روز عاشورا، یکی از یاران امام; حتی یک بچه، ضعف نشان می‏داد و به لشگر دشمن - که قویتر و نیرومندتر بود - ملحق می‏شد و به اصطلاح، خودش را از خطر نجات می‏داد و در پناه آنها می‏رفت، برای امام علیه السلام و مکتب حسینی نقص بود; اما برعکس شد افرادی را از لشکر دشمن به سوی خود آوردند، همان دشمنی که در امنیت‏بود جذب امام شد و خود را در کانون خطر قرار داد (6) .
گفت ای گروه هر که ندارد هوای ما
سر گیرد و برون رود از کربلای ما
نا داده تن به سختی و ناکرده ترک‏سر
نتوان نهاد پای به خلوت سرای ما
این عرصه نیست جلوه‏گه روبه و گر از
شیرافکن است‏بادیه ابتلای ما (7)
عزت نفس
سردار کربلا معنا بخش واژه‏های عزت و اسرافرازی است، اسلام گذشته از مفاهیم و درس‏های عالی، اسوه‏ها را در میدان عمل نشان می‏دهد واین یکی از رموز برتری این مکتب است .
قرآن، عزت و مناعت را ویژه خدا و رسول و مؤمنان می‏داند:
ان العزة لله و لرسوله و للمؤمنین: عزت مخصوص خدا و رسولش و مؤمنان است، یعنی مؤمن، حق ندارد خودش را خوار و ذلیل سازد .
حضرت امیر علیه السلام در وصیت‏به امام حسن‏علیه السلام فرمود: «اکرم نفسک عن کل دنیة (8) » از هر پستی، جانت را برتر و گرامی‏تر بدار، و باز سفارش فرمود: المنیة ولا الدنیة . (9)
حضرت صادق علیه السلام نیز می‏فرماید: و ناامیدی از آنچه در دست مردم است، مایه عزت مؤمن در دینش است: «والیاس مما فی ایدی الناس، عز للمؤمن فی دینه‏» (10) .
بسیاری از خواهش‏ها، ذلت آور و حقیرکننده است، عاشورائیان در سخت‏ترین حالات، دست نیاز به سوی‏دیگران دراز نکردند . صاحبنظران گویند: با آن همه محدودیت که برای کاروان امام علیه السلام ایجاد شد، طبیعی بود که ازنظر مواد غذایی نیز در مضیقه و مشکل باشند و دست کم بعد از غارت خیمه‏ها و آتش زدنها، چیزی نداشتند; ولی کسی ندید که حتی یکبار سربازان کربلا یا یکی از بازماندگان عاشورا، از دشمن غذا بخواهد .
بدیهی است فریاد العطش، اگر باشد ناظر به تبلیغات مظلومانه است، تا دشمن نگوید اگر می‏دانستیم آب می‏دادیم از طرفی، آب خواستن در عرف هیچ ملتی عیب نیست و با عزت نفس منافات ندارد .
گذشته از اینها در گذر از کوچه‏های کوفه، برخی قدری نان و خرما و گردو به کودکان می‏دادند; اما ام کلثوم با مشاهده این منظره، نهیب زد: ای کوفیان، صدقه بر ما حرام است . او نان و خرما را از دست و دهان کودکان درآورد و بر زمین انداخت . این است مکتبی که ابوالفضل در آن پرورش یافته و پرچمدار سربازانش شده است . (11)
اشک علی علیه السلام
زینب کبری می‏پرسد: پدر،نام و کنیه برادرم چیست؟ حضرت امیر علیه السلام می‏فرماید: نامش عباس، کنیه‏اش ابوالفضل،
والقابش بسیار است: ماه بنی‏هاشم و سقا و . . .
زینب: پدر در نام «عباس‏» نشانی از شجاعت و جوانمردی و در کنیه ابوالفضل، نشانی از شهامت و تفضل و در لقب «ماه بنی‏هاشم‏» نشانی از جمال‏و زیبایی است; ولی لقب «سقا» چرا؟ مگر شغل برادرم آب آوردن است!
پدر: نه دخترم، کار او آب دهی نیست; بلکه او عشیره و بستگان خود را آب می‏دهد (تشنگان اهل بیت در کربلا) اشک از دیدگان زینب جاری شد; ولی پدر فرمود: گریه نکن تو را با او رابطه‏و کاری هست . . . .
عبد مناف را ماه بطحا، عبدالله (پدر پیامبر اکرم) را ماه حرم، و عباس را ماه بنی‏هاشم و ماه عشیره می‏نامیدند (12) .
از کتب تاریخی بدست می‏آید که در جنگ صفین حضرت ابوالفضل حضوری شجاعانه داشته او همچون بازویی برای برادرانش بود وهنگامی که آب فرات به اشغال معاویه درآمد و سپاه علی علیه السلام از آن محروم و ممنوع شد، یکبار سواران برای آزادی آب عملیاتی انجام دادند، ولی موفق نشدند، برای بار دوم امام حسین علیه السلام حمله کرد و توانست آب را آزاد کند .
برخی مورخان عقیده دارند، عباس هم در این پیروزی سهم مهمی داشت . در این موقعیت‏برخی به امام پیشنهاد کردند مقابله به مثل شود و به سپاه معاویه اجازه استفاده از فرات ندهند; اما بزرگواری حضرت امیر علیه السلام مانع پذیرش این پیشنهاد شد و به معاویه خبر داد بیایید از آب استفاده کنید . . . . (13)
در یکی از روزهای صفین این حادثه عجیب روی داد: جوانی که بر صورت خود نقاب زده بود، در برابر معاویه قرار گرفت و مبارز طلبید، چنان آثار شجاعت و هیبت از وجود او آشکار بود که احدی از شامیان جرات این که با او نبرد کند را در خود نمی‏یافت . معاویه که در تنگنای مخوفی گرفتار شده بود، به مردی به نام «ابن شعثا» دستور داد شتاب گیرد و با جوان ناشناس به نبرد پردازد، او در پاسخ معاویه گفت: مردم مرا با ده هزار سوار برابر می‏شمارند، چگونه مرا به این جوان مامور می‏کنی؟
معاویه گفت: چه کار خواهی کرد؟ گفت: مرا هفت پسر است، یکی از آنها را به جنگ وی می‏فرستم، تا کارش را تمام کند .
سپس یکی از فرزندانش را به جنگ فرستاد، طولی نکشید که فرزند ابن شعثا از پای درآمد . ابن شعثا فرزند دیگرش را فرستاد . او نیز کشته شد; سایر فرزندانش نیز یکی پس از دیگری به میدان آمدند و کشته شدند . ابن شعثا ناچار شد که خود به جنگ جوان ناشناس بیاید، هنگامی که با وی روبرو شد، گفت: فرزندانم را کشتی؟ ! به خدا سوگند، پدر و مادرت را به عزایت می‏نشانم، در جنگ تن به تن، لحظاتی زد و خوردها و کشمکش‏ها به طول انجامید، ولی سرانجام، جوان ناشناس، او را دو نیم کرد . همه از شجاعت و دلاوری جوان ناشناس در شگفت‏بودند . در این وقت، امیرالمؤمنین علیه السلام به جوان ناشناس دستور داد که بازگردد، او بازگشت و نقاب از چهره‏اش برداشت، امیرالمؤمنین پیشانیش را بوسید و همه فهمیدند که او ماه بنی‏هاشم عباس است . (14)
این که حضرت ابوعبدالله علیه السلام ابوالفضل را پرچمدار کربلا کرد، به تنهایی، شجاعت، رشادت و کفایت وی را اثبات می‏کند . آری مسلما ابوالفضل اولویتهایی را داشت که حضرت او را بر دیگران مقدم کرد .
«شجاعت‏» در اخلاق ارسطو، حد اعتدال و توازن بین صفت جبن و تهور است . شخص شجاع، از هرگونه افراط و تفریطی بر کنار و کاملا متین و استوار است و در برابر حوادث ترسناک مقاومت می‏کند و هیچ جا از خود ضعف و زبونی نشان نمی‏دهد .
پدر و مادر او هر دو شجاع و از تبار پهلوانان بوده‏اند گرچه نمی‏شود مولی علی علیه السلام را جز با انبیا و اولیا مقایسه کرد; ولی طایفه و قبیله پدری و مادری عباس در میان عرب، از نظر رشادت ممتاز و درخشان است .
او راه و رسم دلاوری و نبرد را در مکتب پدر آموخت و در صفین و جمل و نهروان پرورش یافت . کربلا نمایشگاه دلیری و دلاوری اوست و عباس در آن جا، انگشت‏نما و اسطوره و اسطوانه مقاومت‏شد . با حضور او، رشادت شجاعان لشکر کفر در هم فرو ریخت و پا در گل شد وحشت و ترس بر دل آنان خیمه زد و باد لرزه اندامشان را به هر سو کشاند . و عفریت مرگ برسرشان سایه افکند .
عصمت عباس علیه السلام
عصمت مراتبی دارد که بالاترینش برای چهارده معصوم و سایر مراتبش برای سایر انبیا، اولیا و اوصیا علیهم السلام است . هیچ کسی دلیلی نیاورده است تا بتواند در عصمت‏حضرت عباس خدشه وارد سازد; ولی تاییدات فراوانی بر پاکی و طهارت آن حضرت وجود دارد . از قبیل:
شهید مطهری قدس سره: امام حسین علیه السلام به برادرش عباس می‏گفت: عباس جانم، جان من به قربانت، بنفسی انت و این تعبیر خیلی مهم است، زیرا عباس حدود 23 سال از امام کوچکتر بود، و از نظر سنی و تربیتی حضرت به منزله پدر ابوالفضل به شمار می‏رفت . . . . (15)
حضرت صادق علیه السلام تعبیرات بسیار والایی در باره آن حضرت و در زیارتش دارد از جمله:
خدا لعنت کند مردمی را که حرمت تو را حفظ نکردند و با کشتن تو به اسلام بی حرمتی شد .
«لعن الله امة استحملت منک المحارم، و انتهکت فی قتلک حرمة الاسلام‏»
آیا کسی که با کشتنش، حرمت اسلام از بین می‏رود، فردی عادی است؟ و سومین نشانه، سخن امام سجاد علیه السلام است که می‏فرماید:
«وان لعمی العباس منزلة یغبطه علیها جمیع الشهداء یوم القیامة‏»
آیا می‏شود شهیدان و الامقام، مقام کسی را آرزو کنند که عصمت نداشته باشد؟ (16)
ایمان سردار
اوصاف متعالی، گاهی اکتسابی است و گاهی ذاتی و ارثی، قمر بنی‏هاشم با هر دو بال، بر فراز فضای فضیلت‏ها پرواز می‏کرد; زیرا هم عصاره و ثمره و سر شخصیتی (17) است که می‏فرماید:
لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا: اگر پرده‏ها پس رود، یقینم را افزایش نمی‏دهم، یعنی به درجه‏ی عالی رسیده‏ام . (18) علی علیه السلام هنگامی که بشارت شهادتش را از پیامبر اکرم‏صلی الله علیه وآله وسلم (در خطبه‏ی شعبانیه) شنید، خوشحال شد و پرسید: افی سلامة من دینی؟ آیا با ایمان سالم و کامل خواهم رفت؟ و پنجاه سال بعد عطر همان گل در فضای کربلا با فریاد شعارهای ابوالفضل فضا را معطر کرد که می‏فرمود: «انی احامی ابدا عن دینی، وعن امام صادق یقین . . . .»
مقام عبودیت عباس علیه السلام
یکی از بهترین القابی که امام صادق‏علیه السلام به او داد، «عبد صالح‏» است که هم مقام بندگی و عبودیت را می‏رساند و هم او را در ردیف صالحان قرار می‏دهد . قرآن کریم هم چنین شخصیتی را در خط صراط مستقیم و صراط کسانی که مورد انعام الهی هستند و در آیه‏ای دیگر آنان را در ردیف انبیا معرفی می‏فرماید: «من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء والصالحین و حسن اولئک رفیقا» (19)
عبودیت، یعنی خرد کردن بت‏خودپرستی و انانیت، یعنی کمال معرفت و خودسازی، مقامی که سکوی پرش همه‏ی انبیا و اولیاست، اول باید شخصی به مقام بندگی برسد تا لایق دریافت منصب نبوت و رسالت و عصمت و امامت‏شود . در اصول کافی و تفسیر نورالثقلین ذیل «ما آتاکم الرسول فخذوه و مانهاکم عنه فانتهوا» روایات فراوانی وارد شده (20) که مضمون برخی چنین است: اول باید بندگی و خودسازی باشد و آن گاه که این درجه حاصل شد، منصب‏هایی چون نبوت و . . . داده می‏شود . پشتوانه‏ی اصلی این مناصب، مقام بندگی است که انسان را تحت تدبیر و تربیت الهی قرار می‏دهد و به اصطلاح انسان تحت ولایت الهی قرار می‏گیرد . «الله ولی الذین آمنوا» پس پیامبران ابتدا به لقب «عبد» مشرف می‏شوند و بالاترین لقبی که در نماز به‏پیامبر اکرم می‏گوییم بندگی است: واشهد ان محمدا عبده و رسوله‏» قرآن هم بارها حضرت را به صفت‏بندگی مفتخر فرموده است مثل: «سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا» (21)
اگر مقام عبودیت از ارجمندترین امتیازاتی نبود که بنده، به آن متصف می‏شد، خداوند به انبیایش این مدال افتخار را نمی‏داد .
اعطا مقام عبودیت‏به سایر پیامبران:
«و اذکر عبدنا داود ذاالاید انه اواب‏» (22) .
و به یاد آر بنده‏ی ما داوود را، که صاحب اقتدار بود و بسیار انابه و توبه داشت .
«واذکر عبادنا ابراهیم و اسحق و یعقوب اولی الایدی و الابصار» (23) .
و به یاد آور بندگان ما ابراهیم و اسحاق و یعقوب را که صاحب اقتدار و بصیرت بودند . با توجه به جایگاه عبدالله بودن در قرآن به این مطلب می‏رسیم که خطاب امام صادق علیه السلام به حضرت اباالفضل علیه السلام با عنوان عبد صالح تا چه حد دارای اهمیت است .
شجره طیبه
در دین اسلام از نظر حقوقی همه‏ی افراد جامعه یکسان هستند و روابط فامیلی مایه‏ی بهره‏مندی از مزایای بیشتر یا موجب تضییع حقوق نمی‏شود; ولی مسئله توارث و تربیت، در سازندگی ویژگی‏های روحی هر فرد تاثیر بسزا دارد، خصوصا اگر به جهتی خاندانی مورد توجه الهی باشند .
برای تبیین این نکته کافی است‏به صدر زیارت جامعه (السلام علیکم یا اهل بیت النبوة) توجه شود .
همچنین است آیه شریفه‏ی مباهله که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم علی‏علیه السلام را جان خود می‏خواند (وانفسنا و انفسکم)، همچنین حدیث مشهوری که در دعای ندبه منعکس شده است: (انا و علی من شجرة واحدة و سایر الناس من شجر شتی) و آخرین فراز خطبه‏ی شعبانیه‏ی حضرت رسول‏صلی الله علیه وآله وسلم که می‏فرماید: «من و تو از یک نور آفریده شده‏ایم با این تفاوت که من نبی هستم و تو وصی هستی .»
از نظر تربیت در دامن پاکان تنها به اشارتی اکتفا می‏کنیم . تکفل زکریا برای حضرت مریم از فضایل آن حضرت است که «قرآن کریم‏» یادآور می‏شود، «و کفلها زکریا کلما دخل علیها زکریا المحراب وجد عندها رزقا» (24) .
قرآن کریم در میان برگزیدگان به چند «خاندان‏» تصریح می‏کند و فرماید: «ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم وآل عمران علی العالمین ذریة بعضها من بعض‏» (25) .
حضرت اباالفضل العباس‏علیه السلام شاگرد چهار امام است: پدرش، علی، برادرانش امام حسن‏علیه السلام و امام حسین‏علیه السلام و برادرزاده‏اش حضرت سجادعلیه السلام .
چگونه می‏توان شاگرد چهار امام بود و از تاثیر طهارت محیط در پرورش خود بهره‏ای نبرد؟
به بیانی دیگر، قرابت جسمی مهم نیست ولی خویشاوندی روحی و پیوند جانها مهم است; که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم می‏فرماید: (السلمان منا اهل البیت).
این که برخی به صرف صحابه بودن آن همه اهمیت می‏دهند، بدین لحاظ است که برهه‏ای یا چند روزی محضر حضرت رسول اکرم‏صلی الله علیه وآله وسلم را درک کرده است . حال آن که این کجا و پرورش در بوستان طهارت وعصمت کجا .
حضرت امیرعلیه السلام که در اوج آسمان معرفت و فضیلت قرار دارد، به خاندان و فرزندانش می‏بالد و در روز شوری می‏فرماید: «انشدکم بالله هل فیکم احد مثل الحسن والحسین ابنی رسول الله و سیدی شباب اهل الجنة غیری؟» (26)
باز وقتی با فخر فروشی‏های شجره‏ی خبیثه‏ی اموی و معاویه روبه رو می‏شود خاندانش را معرفی می‏کند و دستور می‏دهد با سرودن اشعاری پاسخ او و آنها را بدهند:
× × ×
و سبطا احمد ولدای منها
فایکم له سهم کسهمی؟
فویل ثم ویل ثم ویل
لمن یلقی ادرکه له بظلمی (27)
در میان خواهرانش، حضرت زینب وجود دارد که فخر زنان جهان است . کسی که حضرت سجادعلیه السلام در وصفش می‏فرماید: «عالمة غیر معلمه و فهمة غیر مفهمه، او دانایی است‏خود جوش که به تعلیم دیگران دانا نشد و خوش‏فهمی است که دیگران به او نمی‏فهمانند . او یادگار امام مؤمنان نایب امام حسین‏علیه السلام، قافله سالار کربلا بود .
مادرش نیز زنی با معرفت و بزرگوار بود . و نسب شناس عرب (عقیل) درباره‏اش می‏گفت: «لیس فی العرب اشجع من آبائها ولاافرس‏» ; در میان عرب، شجاعتر و دلیرتر از نیاکان او کسی نیست (28) . نامش فاطمه، دختر حزام بن خالد است .
معرفت مادر
وقتی به سرای علی قدم نهاد، ام البنین نبود، با نام فاطمه او را صدا می‏زدند، ناگاه متوجه شد، هر بار نام فاطمه مطرح می‏شود، خاطره حضرت زهراعلیها السلام برای حضرت علی‏علیه السلام و فرزندان او تداعی می‏شود، از این رو سفارش کرد او را مادر فرزندان (یعنی حسنین و زینبین‏علیهم السلام) بخوانند . او همواره برای فرزندان زهرا همچون مادری مهربان بود . فرزندان فاطمه نیز او را گرامی می‏داشتند، هنگامی که زینب (س) از سفر اسارت برگشت، به زیارتش شتافت و او را به خاطر شهادت چهار پسرش تسلیت گفت . در آغاز این دیدار ام البنین ابتدا سراغ حسین را گرفت که این خود نشانی است از معرفت این مادر .
شادی در آغوش غم
روزی ام البنین مشاهده کرد که حضرت علی‏علیه السلام عباس را بر زانوی خود نشانده و دستهای کوچکش را می‏بوسد و می‏گرید او نگران شد; خدایا مگر این پدر مهربان در دست و بازوی فرزندم نقص و عیبی دیده که به گریه در آمده است؟ لحظه‏ی حساسی بود، مادری دلسوز با دنیایی از امید و آرزو و با چنین صحنه‏ای مواجه شده بود، اما امیرالمؤمنین‏علیه السلام به مادر اطمینان داد که دستان کودک عیبی ندارد . و آنگاه از حوادث آینده از جمله واقعه‏ای که در کنار نهر علقمه به وقوع می‏پیوست، پرده برداشت .
آن روز در خانه‏ی امامت‏شیونی به پا شد و همه گریه سر دادند; اما هنگامی که حضرت، ام البنین را مطمئن ساخت که جدا شدن دستان حضرت عباس در راه یاری دین است و او در پیشگاه خدا مقامی والا دارد . و در مقابل دو دستی که در راه خدا بریده می‏شود، خداوند به او، مانند جعفر طیار دو بال می‏دهد تا همراه فرشتگان به پرواز درآید، قلبش آرام گرفت و شادمان شد .
ایثار ابوالفضل‏علیه السلام
او در کنار امامش، گویی در سایه‏ی آفتاب بود و امام را مظهر صفات و اراده‏ی الهی می‏دانست و خویش را فانی در راه امامت می‏دید .
چنانکه امام صادق‏علیه السلام در زیارتش خطاب به او می‏فرماید: «اشهد تک بالتسلیم و التصدیق، و الوفاء و النصیحة لخلف النبی المرسل; شهادت می‏دهم که نسبت‏به جانشین رسول اکرم‏صلی الله علیه وآله وسلم تسلیم بودی، حضرتش را تصدیق نمودی، و در شان وی وفا ورزیدی و خیرخواهی کردی (29) » .
تعبیر قرآن کریم از امام‏علیه السلام چنین است: «وجعلناهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا . . .» .
و خود می‏فرماید: «رضی الله رضانا اهل البیت نصبر علی بلائه و یوفینا اجور الصابرین . . .» (30) .
اراده و خواست معصومان پایداری بر محور خواست الهی است و بدین جهت است که «ان‏الله یرضی لرضا فاطمه و یغضب لغضبها» هر که فاطمه زهراعلیها السلام را بیازارد و خشمناک کند، خدا را خشمگین کرده است، زیرا فاطمه خود را در خواست‏خدا فانی کرده است و تصمیم و اراده‏اش، جز مظهری از اراده‏ی الهی نیست .
حضرت عباس هم اراده‏ی خویش را در اختیار تام امامت می‏بیند و همه‏ی هستی‏اش را تقدیم امام می‏کند و همین است معنی ایثار و نثار; ایثار یعنی دیگری را بر خود مقدم داشتن . و جز امام حسین‏علیه السلام که مظهر اراده‏ی الهی است چه کسی سزاوارتر؟ و ابو الفضل همه خواسته‏های خویش را محو اراده امام کرد; لذا با وجود جنایات اموی‏ها در برابر حسین‏علیه السلام تسلیم محض بود و دندان بر جگر می‏نهاد .
از این رو حضرت امام صادق‏علیه السلام خطاب به او می‏فرماید:
«اشهد لقد نصحت لله و لرسوله ولاخیک فنعم الاخ المواسی‏» (31) .
شهادت می‏دهم که خیرخواهی کردی هم برای دین خدا هم برای فرستاده‏ی او و هم برای برادرت، پس تو چه نیکو برادری هستی که مواسات کردی .
اگر نعمت ولایت، باعث اکمال دین است (32) عباس گام بر قله‏ی کمال دین و تمام نعمت نهاد، آن هم در زمانی که اکثر مردم گرد گوساله‏های سامری سرگردان‏اند .
در همین زمینه قرآن کریم حدود 30 بار داستان ابلیس را مطرح می‏کند تا بگوید; خودپرستی و انانیت مانع پذیرش ولایت وامامت الهی است .
حضرت باقرعلیه السلام نیز در حدیثی چنین می‏فرماید:
«لو ان عبدا صام و صلی و زکی و لم یات بالولایة ما قبل الله له عملا ابدا (33) ; هر گاه بنده‏ای روزه بدارد و نماز بگذارد و زکات بپردازد; ولی حق ولایت را به جا نیاورد، هرگز خداوند کاری از او نمی‏پذیرد .
او غیرت، شجاعت و توان دشمن‏کشی بی‏برنامه، و هجوم گاه و بیگاه را داشت; ولی بی‏اجازه‏ی امام، شمشیر نمی‏زد پست فطرتی‏های بنی‏امیه دلش را به درد آورد ولی چون امام سفارش می‏کرد: «تو بمان، انت صاحب لوایی‏» صبر پیشه می‏کرد و واست‏خویش را فراموش می‏نمود تا این که در نهایت نزد حسین آمد و عرض کرد: «قد ضاق صدری و سئمت من الحیاة (34) ; رخدادهای بی‏ادبانه‏ی دشمن، دل غیرتمند او را به درد آورده بود .
ولی با این همه، تسلیم فرمان امامش بود و بالاتر، آن که او نتوانست‏سیراب شود و امامش عطشان بماند; لذا هنگامی که خود را به شریعه فرات رسانید و کفی از آب برگرفت تا بنوشد، با یاد جگر تشنه‏ی حسین، آب را ریخت و گفت: «ما هذا فعال دینی‏» این شیوه‏ی من نیست!
در شب عاشورا هم او اولین کسی بود که به ندای یاری‏طلبی امام‏علیه السلام لبیک گفت .
می‏گویند: همه‏ی شهیدان کربلا در آخرین لحظه، از دست رسول الله‏صلی الله علیه وآله وسلم سیراب شدند; جز ابوالفضل که نخواست‏سیراب برود و حسین‏علیه السلام تشنه بماند و این است رمز مقامی که سایرین به آن غبطه می‏خورند . همچنین در سه روزی که در کربلا آب کمیاب بود، قدری آب را سهمیه بندی کردند; ولی سه تن: امام، زینب و عباس‏علیهم السلام حتی از سهمیه‏ی خویش استفاده نکردند (35) .
هرگز تاریخ، چنین صمیمیت و صفایی ندیده است و هرگز در قاموس انسانیت وفایی زیباتر از وفای عباس ثبت نشده است . آری اوست اسوه‏ی ایثار و وفا و صفا و نثار و ایثار .
مسلم بود که روز عاشورا، همه‏ی یاران ابوعبدالله‏علیه السلام به شهادت می‏رسند، ولی ایثار ابوالفضل اجازه نداد که برادران تنی و کوچکترش (عبدالله، جعفر و عثمان) شهید شدنش را ببینند و جگر سوخته و داغدار گردند از این رو ترجیح داد آن گلها مقابل چشمانش پرپر شوند و اجر صبر بر شهادت و مقام معنوی خانواده‏ی شهیدان را کسب کند و آنان را پیش از خویش، در خون غلطان ببیند (36) .
پیکر پاک
«لایمسه الا المطهرون‏» (37) .
پیکر پاک پرچمدار کربلا را امام سجادعلیه السلام به خاک سپرد . حضرت هنگامی که برای تدفین شهدا به کربلا آمده بود، با این که به بنی‏اسد اجازه داد در دفن شهیدان او را یاری کنند، ولی برای دفن امام حسین و حضرت عباس‏علیهما السلام به آنها اجازه‏ی مشارکت نداد، وقتی پرسیدند; تو تنها چگونه می‏توانی؟ فرمود: «ان معی من یعیننی‏» با من کسی هست که کمکم کند .(فرشتگان عالم غیب به یاریم می‏آیند) .
به روایت صفار، در کتاب «بصائر الدرجات‏» امیرمؤمنان‏علیه السلام، جبرئیل و فرشتگان را می‏دید که او را در غسل، کفن و دفن پیامبر اکرم‏صلی الله علیه وآله وسلم یاری می‏کردند، حسنین‏علیهما السلام نیز پیامبر و فرشتگان را می‏دیدند که آنها را در دفن پیکر پدرشان کمک می‏کردند، امام حسین‏علیه السلام پیامبر و علی و فرشتگان را می‏دید که او را در دفن جسد امام حسن‏علیه السلام کمک می‏کردند، امام باقرعلیه السلام نیز پیامبر و علی و حسنین‏علیه السلام و فرشتگان را برای همیاری تدفین حضرت سجادعلیه السلام مشاهده کرد (38) .
پی‏نوشت:
1) دکتر شهیدی، قیام حسین‏علیه السلام، ص 161، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 307 .
2) حجر/39 و 40 .
3) عمدة الطالب، ص 323 و نفس المهموم، ص 332 .
4) ابصار العین، ص 26 .
5) حماسه حسینی، ج 2، ص 87 و 88 و سردار کربلا، ص 210 و 211 .
6) حماسه حسینی، ج 2، ص 111 و 112 .
7) دیوان نیر تبریزی .
8) بحار، ج 103، ص 39، ح 88 .
9) بحار، ج 78، ص 84، ح 89 .
10) اصول کافی ج 2، ص 148 .
11) ارشاد مفید، ج 2، ص 55، تاریخ طبری، ج 4، ص 278 و بحار، ج 45، ص 114 .
12) محمد علی الناصری مولد العباس بن علی، ص 50 و 51 .
13) قهرمان کربلا، ص 221 تا 228، نقل از کبریت احمر، ج 4، ص 24 و معالی السبطین و مناقب خوارزمی .
14) قهرمان کربلا، ص 222، نقل از کبریت احمر، ج 2، ص 24; ولی طبق مشهور سن حضرت ابوالفضل کمتر از آن بود که در جنگ صفین وارد میدان شود .
15) حماسه حسینی، ج 2، ص 116 .
16) العباس، ص 132 .
17) اشاره به حدیث: الولد سر ابیه، فرزند نمایانگر اسرار پدر است .
18) بحار الانوار، ج 40، ص 153، ح 54 .
19) نساء/69 .
20) اصول کافی، ج اول، باب تفویض، تفسیر نورالثقلین، ج 5، سوره حشر، آیه 7 .
21) اسراء/1 .
22) ص/17 .
23) ص/45 .
24) آل عمران/37 .
25) آل عمران/33 و 34 .
26) خصال الصدوق، ج 2، ص 551، العباس، ص 95 .
27) الاحتجاج، طبری، ص 180 و 181 .
28) العباس، ص 127 .
29) سردار کربلا، ص 229 - 230 .
30) بحارالانوار، ج 44، ص 366، ح 2 .
31) زیارت حضرت عباس‏علیه السلام .
32) اشاره به آیه‏ی شریفه «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی‏» ، سوره‏ی مائده، آیه‏ی 3 .
33) اصول کافی، ج 2، کتاب الحجة .
34) بحارالانوار، ج 45، ص 41 .
35) پیشوای شهیدان، سید رضا صدر، ص 322 .
36) ارشاد مفید، اعلام الوری .
37) واقعه/79 .
38) قهرمان کربلا، ص 120 .


پدیدآورنده:ابوالفضل علي‌دوست ابرقويي،

،
در ارزيابي شخصيت افراد، اصولاً مجموعه‌اي از صفات و ويژگي آن‌ها مؤثر و تعيين‌كننده است. البته گاهي اوقات تنها يكي از ويژگي‌هاي برجسته يك فرد، مي‌تواند شخصيت او را از ديگران متمايز كند.
صفاتي هم‌چون پرهيزكاري، سخاوت، شجاعت، صداقت، امانت‌داري، حتي نمودهاي ظاهري مثل زيبايي و زشتي وشاخص‌هاي هنري و علمي را مي‌توان در اين خصوص مؤثر دانست.
معصومان(ع) به عنوان انسان‌هاي كامل، از تمام صفات و امتيازهايي كه عالي‌ترين مراتب وجود يك انسان را رقم مي‌زند، برخوردارند. پس از آن‌ها، افراد برجسته‌اي قرار مي‌گيرند كه تالي معصوم خوانده مي‌شوند؛ هرچند نمي‌توان ميان معصوم وغيرمعصوم ـ هرچند افرادي كمال يافته ـ مقايسه كرد.
قمربني‌هاشم ـ حضرت عباس (ع) ـ از تمام صفات و ويژگي‌هايي كه دست آفرينش براي كامل ساختن يك انسان تدارك مي‌بيند، بهره‌مند است. نيم‌نگاهي به نام و لقب‌ها و كنيه آن بزرگوار چشم‌اندازي از كمالات شخصيت آن حضرت را فرارويمان قرار مي‌دهد. در توضيح اين نكته، تنها به چند نكته اشاره مي‌كنيم:
الف) نام آن حضرت، «عباس» از سوي پدر گرامي‌اش ـ امام علي(ع) ـ انتخاب شده است. عباس از ماده «عبس» و به معناي صلابت و گرفتگي چهره است؛ چنان كه در وصف آن بزرگوار آمده است: «كالجبل العظيم، و قلبه كالطود الجسيم، لانه كان فارساً هماماً و بطلاًَ ضرغاماً و كان جسوراً علي الطعين و الضرب في ميدان الكافر و الحروب»1
عباس مانند كوهي بزرگ بود و قلبي به استواري كوه داشت؛ چرا كه او جنگاوري بلند همت بود و سلحشوري شيرمانند و....
ب) مشهورترين كنيه آن حضرت «ابوالفضل» است. درباره اين كنيه آمده است كه آن حضرت فرزندي به نام فضل داشته و يا به دليل برخوداري حضرتش از فضايل بسيار مي‌باشد. ديگر كنيه‌هاي ايشان عبارت است از: ««ابوالِقربه» (داراي مشك آب) و «ابوالقاسم»2
ج) از مهم‌ترين لقب‌هاي آن حضرت مي‌توان به القاب زير اشاره كرد:
قمربني‌هاشم (ماه طايفه بني‌هاشم) اين لقب به دليل زيبايي محسوسي بود كه حضرتش در چهره داشت. بديهي است كه اين لقب، با گرفتگي چهره كه در بالا به آن اشاره شد، سازگاري ندارد؛ از اين‌رو وجه تسميه عباس را بايستي همان صلابت و مهابت و سخت‌گيري در مقابل دشمنان دانست؛ نه عبوسي ظاهري و خشونت عيني. «باب الحوائج»، «طيار»، «اطلس» (شجاع)، «الشهيد» و «العبد الصالح» از ديگر لقب‌هاي آن بزرگوار است.
از مجموع اسم‌ها، لقب‌ها و كنيه آن حضرت كه طبعاً برآيندي از شخصيت آن بزرگوار است، مي‌توان كمالات برجسته ايشان را دريافت. حضرتش در برابر دشمنان سخت‌گير بود و در برابر دوستان رئوف؛ فضايل او بسيار بود؛ چهره‌اي چون ماه زيبا و درخشنده داشت و قامتي رشيد كه وقتي سوار بر اسب مي‌شد، دوپاي مباركش به زمين مي‌رسيد؛ بنده نيكوكار خدا بود و به راستي از انساني كه در دامان علي(ع) پرورش يافته باشد، جز اين‌ها انتظار نمي‌رود.
با وجود آن‌چه گفته شد، بايد به اين نكته مهم نيز اشاره كرد كه تمام ويژگي‌ها و فضايل و كمالات حضرت عباس(ع) شعاعي از يك دايره است؛ دايره‌اي كه بايستي آن را «ولايت پذيري» و اطاعت بي‌چون و چرا از «ولايت» نام نهاد. به عبارت ديگر تمام ويژگي‌ها و كمالات ابوالفضل العباس(ع) در پرتو پيروي محض از ولي‌الله زمان خود يعني برادرش، حسين(ع) رنگ مي‌گيرد. همين ولايت پذيري است كه شالوده اصلي ديگر فضايل و صفات آن بزرگوار را تشكيل مي‌دهد. اگر اين اطاعت پذيري از زندگي حضرت عباس(ع) حذف شود، ديگر فضايل حضرتش در بازار الهي قدر و بهايي نخواهند داشت.
در حقيقت، پذيرش ولايت حجت زمان و پيروي مطلق از حجت الهي، حركات حضرت عباس را نه تنها در روز عاشورا، بلكه قبل از آن جهت داد و كرامات حضرتش به عنوان «باب الحوائج» در گشودن گره‌هاي كور زندگي متوسلين به آن حضرت، تنها گوشه‌اي از مزد دنيايي پروردگار به ايشان مي‌باشد؛ طبيعتاً ذخايري كه خداوند متعال براي آن بزرگوار در قيامت تدارك ديده است، به تصور ما در نخواهد آمد، و اين اجر ولايت‌پذيري قمر بني‌هاشم است.
در يك نگرش كلي، حركت‌ها، اقدام‌ها و انگيزه‌هاي حضرت عباس(ع) ترجمان عيني عمل به اين روايت امام باقر(ع) است كه فرمود:
«اسلام بر پنج پايه استوار است: اقامه نماز، زكات، حج خانه خدا، روزه ماه رمضان و ولايت ما اهل بيت. درباره ترك چهارپايه اول، ]در برخي مواقع[ رخصتي داده شده است؛ اما درباره ترك ولايت، اجازه‌اي صادر نگرديده است. پس كسي كه بيمار است، نشسته نماز بخواند و ماه رمضان روزه نگيرد؛ اما ولايت، خواه انسان سالم باشد، يا بيمار، ثروت‌مند باشد، يا نباشد، ولايت لازم است.» 3
براساس اين روايت و روايات فراوان ديگر، ولايت و اطاعت قلبي و عملي از ولي زمان، از يك‌سو گوياي برخورداري شخص از يكي از اركان پنج‌گانه اسلام است، و از سوي ديگر ركن ولايت را بايد پايه ساير اركان مثل نماز و روزه دانست.
ولايت ولي‌الله زمان، شرط قبولي ساير اعمال است؛ چنان‌كه در روايتي از امام صادق(ع) آمده است:
«خداوند اعمال نيكوي بندگان را نمي‌پذيرد، در صورتي كه رهبري غيرالهي بر آنان فرمان‌روايي داشته باشد.»
هم‌چنين در حديثي از امام رضا(ع) كه به «سلسله الذهب» مشهور است، و امام رضا(ع) آن‌را براي مردم نيشابور بيان فرموده، شرط ورود به حصن و حصار نفوذناپذير «لا اله ‌الا الله» پذيرش ولايت عنوان شده است.
اهميت ولايت و پيروي از ولي زمان، به دليل همراهي و لزومي است كه اين تبعيت در فرمان‌برداري از پروردگار دارد؛ به عبارت ديگر، ولايت، منصبي است الهي و از سوي پروردگار به هر آن‌كس كه خود صلاح و شايسته بداند عطا مي‌فرمايد؛ لذا اطاعت از ولايت، تبعيت از خداست و نافرماني از حجت الهي، نافرماني از خدا؛ چنان‌كه در زيارت جامعه كبيره به اين نكته اشاره شده است.
تنها خداست كه مي‌داند خلعت ولايت و امامت زيبنده كدام قامت است؛ و هيچ‌كس جز پروردگار در اين نصب، نقشي ندارد؛ حتي نقش رسول خدا و يا ائمه (ع) ابلاغ اين حكم به مردم است، نه تعيين آن؛ از اين‌رو در زمان رسول الله(ص) اسامي ائمه تا ظهور مهدي موعود (ع) مشخص بود؛ چنان‌كه جابر بن عبدالله انصاري بر رسول خدا(ص) وارد شد و پس از تلاوت آيه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم» پرسيد: «خدا و رسول را شناخته‌ايم؛ اما اولي‌الامر كه اطاعت از آن‌ها همراه اطاعت از خدا و رسول آمده است، چه كساني‌‌اند؟» رسول خدا(ص) در جواب جابر، اسامي دوازده امام را به عنوان «اولي‌الامر» برشمرد.
بايد به اين نكته نيز توجه داشت كه آن‌چه در انتصاب ولي و امام نقش دارد، كمالات شخصي فرد است، نه سن و سال و ساير معيارها؛ بر همين اساس است كه برخي ائمه (ع) در سنين جواني و بعضاً كودكي به اين مقام رسيده‌اند. به عنوان مثال، امام جواد(ع) در هفت‌سالگي ـ و پس از شهادت پدر بزرگوارش ـ به امامت و ولايت رسيد.
اطاعت از ولايت براي همه مردم امتحان بزرگي است؛ چنان‌كه تبعيت و پيروي از خداوند متعال، براي بندگان اين‌گونه است و قيامت، عرصه ارزش‌دهي به اين آزمون است. نكته مهم ديگر اين‌‌كه اگر پيروي از ولايت براي عموم مردم آزمون و امتحان محسوب مي‌گردد، براي كساني كه اسم و رسمي دارند و طبعاً پذيرش اين ولايت مستلزم رها كردن آن عنوان‌ها و مناصب است، آزموني بس بزرگ‌تر به شمار مي‌رود.
در زمان ائمه(ع) كساني بودند كه از اين آزمون سرافكنده خارج شدند؛ مانند طلحه و زبير در زمان امام علي(ع) و كساني كه از اين امتحان سرافراز بيرون آمدند، مانند علي بن جعفر در زمان امام جواد(ع) و ابوالفضل العباس در برابر امام زمان خودش، حضرت اباعبدالله الحسين(ع).
ابوالفضل العباس ـ قمربني‌هاشم ـ انسان كاملي بود با ويژگي‌هايي منحصر به فرد. در شجاعت و رشادت چون كوهي استوار بود. دشمنان در روز نبرد در برابرش هم‌چون روباهي در مصاف با شير بيشه‌زار مي‌گريختند و چون غبار در برابر تندبادي توفنده پراكنده مي‌شدند. مهابت و صلابتش، تخم هراس در دل دشمنان دين مي‌پاشيد و رأفتش او را سقاي كودكان حسين(ع) مي‌ساخت. در زيبايي، شهره آفاق بود و به ماه بني‌هاشم ملقب؛ در عين حال ولايت‌پذيري حضرتش، به تمام اين برجستگي‌ها قدر و قيمت داد. بها و ارزش فضائل و مكارم اخلاقي و شجاعت نفساني حضرت عباس(ع) را بايستي با عيار ولايت‌پذيري آن حضرت محك زد.
بدون ترديد نمي‌توان اين همه پيروي و اطاعت از ولي زمان خود امام حسين(ع) را بدون داشتن محبت عميق قلبي تصور كرد؛ و مگر مي‌توان محبت ميان حضرت عباس(ع) و برادرش حسين(ع) را يك‌سويه پنداشت؟‌آن‌جا كه امام پس از شهادت برادرش فرمود: «الآن پشتم شكست و رشته تدبيرم پاره شد و دشمن بر من چيره گرديد و مرا سرزنش كرد.»
سخن آخر اين‌كه ولايت، رشته‌اي است پاره نشدني از ازل تا صبح قيامت. ولايت در زمان رسول خدا با پيامبر و در زمان حضرت ائمه با ائمه (ع) تحقق يافت و در زمان غيبت امام معصوم(ع) با نايبان عام آن حضرت است كه از سوي حجت الهي،‌ حجت برخلق باشند. پيروي از فقيه جامع الشرايط در زمان غيبت، در امتداد همان اطاعت و پيروي از امام معصوم است.
پي‌نوشت‌ها
1. علي رباني خلخالي، چهره درخشان قمربني‌هاشم ابوالفضل العباس، ص 138
2. همان، ص 142
3. وسائل‌الشيعه، ج 1، ص 14



پدیدآورنده:نجمه کرمانی،
،
تلاش‏های حماسی حضرت عباس علیه‏السلام در نوجوانی و جوانی
اشاره

زندگانی حکمت‏آمیز و غرورآفرین پیشوایان معصوم علیهم‏السلام و فرزندان برومندشان، سرشار از نکات آموزنده در راستای الگوگیری از شخصیت کامل و بارز آنان است و سرمشق کاملی برای تشنگان زلال معرفت و پناهگاه استواری برای دوست‏داران فرهنگ متعالی اهل‏بیت علیهم‏السلام به شمار می‏رود. زندگانی پرخیر و برکت آنان، در بردارنده دو اصل استوار حماسه و عرفان است. آنان با عرفان و حماسه خود، چراغی فرا راه بشر روشن کردند که تا روز رستاخیز، راه آزاد زیستن و سربلند رهیدن را به بشریت نشان می‏دهد. در این میان، جنبه‏های حماسی و عرفانی شخصیت حضرت عباس علیه‏السلام ، پور بی‏هماورد حیدر علیه‏السلام بسیار چشمگیر می‏نماید و درخششی به بلندی تاریخ عاشورا دارد. این نوشتار بر آن است تا نیم‏نگاهی به تلاش‏های حضرت عباس علیه‏السلام در دوران نوجوانی و جوانی او بیندازد.
حیدری دیگر
با اندکی دقت در زندگی غرورآفرین حضرت عباس علیه‏السلام به ویژه درخشندگی چشم‏گیر او در واقعه کربلا، میراث سترگی که امام علی علیه‏السلام و نیاکان حضرت عباس علیه‏السلام در او به ودیعه گذاشته بودند، به خوبی دیده می‏شود. تلاش‏ها، رشادت‏ها و فداکاری‏هایی که حضرت عباس علیه‏السلام در واقعه کربلا از خون نشان داد، یادآور شجاعت‏های حضرت علی علیه‏السلام بود. حضرت عباس علیه‏السلام ثمره پیوندی آسمانی میان ابر مرد تاریخ و زنی بود که شایسته‏ترین برای ازدواج با او به شمار می‏رفت؛ آن هم ازدواجی که مقصود آن، به دنیا آوردن حیدری دیگر بود.
صبر و سکوت
دوران امامت حضرت علی علیه‏السلام ، در سحرگاه شب بیست و یکم ماه رمضان سال چهلم هجری با شهادت ایشان به پایان رسید. پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، امام علی علیه‏السلام از حکومت بر مردم کناره گرفت و بیش از دو دهه سکوت اختیار کرد. ایشان که بدون دخالت مستقیم در امور سیاسی، اوضاع را زیر نظر داشت، می‏فرماید: «صَبَرتُ وَ فِی الْعَینِ قَذیً وَ فِی الحَلْقِ شَجیً؛ با خاری در چشم و استخوانی در گلو، شکیبایی پیشه ساختم». این سخن کنایه‏آمیز، شرایط آن روزگار را به زیبایی ترسیم می‏کند. عباس که در این هنگام نوجوانی پرشور است، فسادها، بی‏عدالتی‏ها و حق‏کشی‏ها را می‏بیند و در محضر پدر، راه مبارزه، حق‏طلبی و باطل ستیزی را می‏آموزد. با به خلافت رسیدن پدر، اندک‏اندک آنها را به کار می‏بندد و آماده روزی می‏شود که رو در روی ستم‏پیشگی بایستد.
رمزی ناگشوده
پس از ورود سپاه هشتاد و پنج هزار نفری معاویه به صفین، وی به منظور شکست دادن امیر مؤمنان علیه‏السلام ، آب را روی آنها می‏بندد و عده زیادی را مأمور نگهبانی از آبراه فرات می‏کند و ابوالاعور اسلمی را بدان می‏گمارد. وقتی سپاهیان خسته و تشنه امام علی علیه‏السلام به صفین می‏رسند، آب را روی خود بسته می‏بینند. تشنگی بیش از اندازه سپاه، امیر مؤمنان علیه‏السلام را بر آن می‏دارد تا عده‏ای را به فرماندهی صعصعة بن صوحان و شبث بن ربعی، برای آوردن آب بفرستد. آنان به همراه تعدادی از سپاهیان، به فرات حمله کردند و آب آوردند. در این یورش، امام حسین علیه‏السلام و ابالفضل العباس علیه‏السلام نیز به فرماندهی مالک اشتر شرکت داشتند.
هم‏پای پدر
در جریان آزادسازی فرات به دست لشکریان امام علی علیه‏السلام ، مردی تنومند و قوی‏هیکل به نام کُرَیْب بن ابرهه، از صفوف لشکریان معاویه برای هماوردطلبی جدا شد. او خود را برای مبارزه با امیرمؤمنان علیه‏السلام آماده می‏کرد. سه تن از پیش‏مرگان امام علی علیه‏السلام به نبرد با وی پرداختند، ولی هر سه به شهادت رسیدند. امام علی علیه‏السلام ابتدا فرزند رشید خود عباس علیه‏السلام را که در آن زمان بر خلاف سن کم، جنگ‏جویی کامل و تمام عیار به نظر می‏رسید فراخواند، ولی بعد به او دستور داد اسب، زره و تجهیزات نظامی‏اش را با امام عوض کند و در جای ایشان در قلب لشکر بماند. امام برای روحیه بخشیدن به عباس علیه‏السلام ، لباس جنگ او را پوشید و بر اسب او سوار شد و در مبارزه‏ای کوتاه، ولی پر تب و تاب، کریب را به هلاکت رساند و به سوی لشکر بازگشت.
در کارزار صفین
در گرماگرم نبرد صفین، عباس علیه‏السلام از صفوف سپاه اسلام جدا شد و نقاب از چهره برداشت. سپس مقابل لشکر معاویه آمد و با نهیبی آتشین، مبارز خواست. معاویه به ابوشعثاء که جنگ‏جویی قوی بود رو کرد و به او دستور داد با وی مبارزه کند. ابو شعثاء با تندی به معاویه پاسخ گفت: «مردم شام مرا با هزار سواره نظام برابر می‏دانند، حالا تو می‏خواهی مرا به جنگ نوجوانی بفرستی؟» او هفت فرزند داشت. پس به یکی از فرزندان خود دستور داد به جنگ حضرت برود. پس از لحظاتی نبرد، عباس علیه‏السلام او را به خون غلتاند و تا آنجا پیش رفت که همگی فرزندان ابوشعثاء را به جهنم فرستاد. ابوشعثاء که آبروی خود و پیشینه جنگاوری خانواده‏اش را بر باد رفته می‏دید، به جنگ با او شتافت، ولی حضرت او را نیز به هلاکت رساند؛ به گونه‏ای که دیگر کسی جرئت مبارزه با او را نداشت و حتی شگفتی اصحاب امیر مؤمنان علیه‏السلام نیز برانگیخته شده بود. هنگامی که حضرت عباس علیه‏السلام به لشکرگاه خود بازگشت، امام علی علیه‏السلام نقاب از چهره‏اش برداشت و غبار از چهره‏اش سترد.
کیست این کز غبار می‏آید
گرد میدان نشسته به رویش؟
تیغ با شیوه پدر بسته
غیرت مرتضی به بازویش
ققنوس خسته خورشید
دوران سراسر رنج و سختی امیرمؤمنان علیه‏السلام در 21 ماه رمضان سال چهلم هجری، به پایان آمد و آن تن خسته و زخم‏خورده از ستم دوران، در سرخی شهادت به آرامشی جاودانه رسید. در آن هنگامه، ندای «فُزْتُ وَ رَبِّ الکَعْبَه»، گویاترین فریاد مظلومیت علی علیه‏السلام بود. آن هنگام که آن امام همام، نیمه جان در بستر شهادت افتاده بود و به سوی جاودانگی گام برمی‏داشت، فرزندان خویش را فراخواند تا از آنان دل‏جویی کند. در این میان، عباس علیه‏السلام را به سینه خود چسباند و فرمود: «پسرم! به زودی در قیامت چشمم به دیدار تو روشن می‏شود. به یاد داشته باش روز عاشورا به جای من، فرزندم حسین علیه‏السلام را یاری کنی».
همراه و هم‏راز مجتبی علیه‏السلام
دوران خلافت امام مجتبی علیه‏السلام بسیار کوتاه بود. ایشان کمتر از هفت ماه در کوفه خلافت کرد که این دوره کوتاه نیز در نابه‏سامانی و کشمکش سودجویان و قدرت طلبان سپری شد. ایشان با همان مردمی رو به رو بود که در اثر بازی‏های سیاسی معاویه فریب خورده بودند و نمی‏خواستند در جبهه حق شرکت کنند. امام مجتبی علیه‏السلام با دیدن بی‏وفایی یاران، برای حفظ جان و ناموس افراد بی‏گناه، از حکومت کناره گرفت و حضرت عباس علیه‏السلام نیز با پیروی از ایشان سکوت کرد. بر همین اساس، امام صادق علیه‏السلام در آغاز زیارت نامه ایشان می‏فرماید: «سلام بر تو ای بنده نیکوکار و فرمان‏بردار خدا و پیامبرخدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و مطیع امیر مؤمنان علیه‏السلام و حسن علیه‏السلام و حسین علیه‏السلام ».
باب الحوائج
حضرت عباس علیه‏السلام در دوران زندگانی امام مجتبی علیه‏السلام ، پیوسته همراه با آن حضرت، به مددکاری مردم و برآوردن نیازهایشان می‏پرداخت. این رویه در زمان امامت امام حسین علیه‏السلام و پیش از جریان عاشورا نیز ادامه داشت تا آنجا که هرگاه نیازمندی برای کمک خواستن نزد این دو امام همام می‏آمد، حضرت عباس علیه‏السلام مأمور اجرای دستور امام خویش می‏شد. حضرت عباس علیه‏السلام جایگاه بلندی نزد برادرش امام حسین علیه‏السلام داشت. نوشته‏اند: همان گونه که پدرش امیر مؤمنان علیه‏السلام جایگاه بلندی نزد پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله داشت و باب او بود و هرگاه مشکلی روی می‏داد، پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ابتدا آن را با علی علیه‏السلام در میان می‏گذاشت، عباس علیه‏السلام نیز چنین حالتی با امام حسین علیه‏السلام داشت. امام با پیشامد هر مشکلی، آن را با برادرش در میان می‏گذاشت و از او می‏خواست آن را برطرف کند. این مسئله سبب شد تا ایشان را باب الحوائج، یعنی «برآورنده نیازها» بخوانند.
شوکران سکوت
پس از بازگشت امام حسن مجتبی علیه‏السلام به مدینه، غربت و انزوای ایشان دو چندان شد تا آنجا که حضرت را «مُذِلُّ المُؤمِنِین؛ خوار کننده مسلمانان» می‏خواندند. تبلیغات زهرآگین دشمنان بر ضد خاندان عصمت، روز به روز اوج می‏گرفت و بر مظلومیت آنان افزوده می‏شد. با این حال، این مسئله هرگز سبب نشد حضرت عباس علیه‏السلام که از اوضاع سیاسی وقت به تنگ آمده بود، دست به عملی خودسرانه بزند. هر چند صلح با روحیه جنگاوری و رشادت ایشان سازگاری نداشت، ولی اصل پیروی بی‏چون و چرا از امام بر حق زمان، او را به سکوت وادار می‏کرد. شرایط درونی و برونی جامعه هم، هیچ‏گاه از دیدگان بیدار وی پنهان نبود و او هوشیارانه به وظایف خود عمل می‏کرد.
تیر و تابوت
بنا بر وصیت امام مجتبی علیه‏السلام ، بدن پاک ایشان را به سوی مزار تابناک رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله تشییع کردند. مروان، حاکم مدینه از انگیزه تشییع کنندگان آگاه شد و به همراه گروهی از سربازان، با آرایش کامل نظامی جلوی آنان را گرفت. به دستور او، بدن پاک امام، هدف تیرهای کینه قرار داده شد. حضرت عباس علیه‏السلام که غیرت حیدری در رگ‏هایش موج می‏زد، با دیدن چنین صحنه‏ای برآشفت، سبوی بردباری‏اش شکست و دست به قبضه شمشیر برد، که در این هنگام، امام حسین علیه‏السلام سفارش امام مجتبی علیه‏السلام را یادآور شد. عباس علیه‏السلام بار دیگر شکیبایی پیشه ساخت و چون تیغی برهنه، در کوه صبر آبداده‏تر شد و در انتظار روزی نشست که بتواند برندگی این تیغ را در احیای حق و حق‏طلبی به ستم‏پیشگان نشان دهد.
پاسدار آفتاب
پس از مرگ معاویه و به حکومت رسیدن یزید، ولید، امام حسین علیه‏السلام را احضار کرد. حضرت عباس علیه‏السلام نیز به همراه سی تن از بنی هاشم امام را همراهی کردند. حضرت داخل دارالاماره مدینه گردید و بنی هاشم بیرون از دارالاماره منتظر فرمان امام شدند. ولید از امام خواست با یزید بیعت کند، ولی ایشان سر باز زد. در این هنگام مروان گفت: «امیر! عذر او را بپذیر، او بیعت نمی‏کند، گردنش را بزن» و شمشیر خود را کشید. امام، بنی هاشم را آگاه ساخت و حضرت عباس علیه‏السلام به همراه افرادش، با شمشیرهای آخته به داخل یورش بردند و امام را به بیرون هدایت کردند.
طلیعه قیام
امام حسین علیه‏السلام برای یاری خود به هیچ کس اصرار نکرد؛ حتی از برادرش محمد بن حنفیه، شوهر خواهرش عبداللّه‏ بن جعفر و پسر عمویش عبداللّه‏ بن عباس یاری نخواست. عبداللّه‏ بن جعفر برای منصرف ساختن امام از این سفر، بسیار کوشید و به حضرت گفت برای خروج و قیام عجله نکند. اما امام عَلَم مبارزه و اصلاح‏طلبی را برافراشت و آهنگ سفر کرد. در این سفر، خواهران و برادرانش با او همراه شدند. امام‏حسین علیه‏السلام آهنگ هجرت به سوی حرم امن الهی کرد و حضرت عباس علیه‏السلام نیز بدون درنگ بار سفر بست و با امام همراه گردید.
نیست در این راه غیر از تیر و تیغ
گو میا هر کس ز جان دارد دریغ
جای پا باید به سر بشتافتن
نیست شرط راه، رو بر تافتن
در سایه امام
افراد سرشناس و چهره‏های برجسته بسیاری مانند عبداللّه‏ بن عباس و عبداللّه‏ بن عمر امام حسین علیه‏السلام را دیدند و او را از سفر باز داشتند، ولی امام نپذیرفت. اگر چه افراد زیادی چنین پندهایی به امام دادند، ولی حضرت عباس علیه‏السلام حتی برای یک‏بار هم، لب به اندرز امام نگشود و به خود اجازه نداد پیش‏تر از او گام بردارد. در شرایطی چنین بحرانی و حساس که همگی از زیر بار مسئولیت شانه خالی می‏کردند یا خود را داناتر می‏دانستند، عباس علیه‏السلام قهرمانانه پرچم اسلام را به دوش کشید و در اوضاعی که از یک‏سو، دنیاطلبی و شهوت پرستی بر عموم مردم هجوم آورده بود و از سوی دیگر، تحریفات و تبلیغات امویان برای موجّه جلوه دادن یزید، جبهه حقیقت‏جویی و ستم‏ستیزی را از مدافعان جان بر کف خالی کرده بود، در موضع طرفداری از حق پافشاری کرد و دوشادوش امام خود، برای اصلاح جامعه گام برداشت.سرور اسفندیار
جانباز، چراغ هدایت
روز جانباز که با میلاد علمدار کربلا حضرت عباس علیه‏السلام هم‏زمان است، فرصت مناسبی است تا نسل امروز، افزون بر الگوپذیری از رشادت‏ها و جانبازی‏های آن بزرگوار، در وقایع دفاع مقدس و دلاوری‏های جانبازان عزیز ایران اسلامی مطالعه کنند و درس‏ها و پیام‏های زندگی‏ساز را از متن این تاریخ ماندگار به دست آورند. جانبازان، پرستوهای زخمی عاشقی هستند که از کوچ شهیدان جا مانده‏اند، ولی آنها هم بوی کوچ سرخ می‏دهند و هر از گاهی، یکی از ایشان تاب نمی‏آورد و پر می‏کشد و به آسمان‏ها می‏رود.
امام خمینی رحمه‏الله آن پیر فرزانه چه نیکو فرموده است: «مجروحین و معلولین، خود چراغ هدایتی شده‏اند که در گوشه گوشه این مرز و بوم به دین باوران، راه رسیدن به سعادت آخرت را نشان می‏دهند؛ راه رسیدن به خدای کعبه را».
قهرمانان جسم، پهلوانان روح
مردانی که هشت سال در برابر یورش گسترده و همه جانبه دشمنان نور و روشنایی ایستادگی کردند، فقط قهرمانان جسم نیستند، بلکه پهلوانان روح نیز به شمار می‏آیند. وقتی دشمن آتش در این سرزمین انداخت و شعله‏های سرکش و مغرور این آتش، بخش وسیعی از خاک سبز ما را فراگرفت، جمعی از فرزندان این دیار، خود را به دل این آتش زدند، با آتش پنجه در پنجه افکندند و خود سوختند تا سرزمین و آیینشان سبز بماند. آنها بدون اینکه هراسی به خود راه دهند، سال‏ها دل به خدا و تن به توفان سپردند و سرانجام به رسم هدیه، عضوی از بدن خود را که از خدای سبحان امانت گرفته بودند، تقدیم حضرت رب العالمین کردند.
یادگاران دفاع مقدس
جانبازان، یادگاران دفاع مقدس هستند. آنها با بریدن از تمام خواسته‏هایشان و پشت کردن به ظواهر دنیا، قدم در راهی گذاشتند که انتهای آن، شهادت و دیدار خداوند است. آنها با خدا معامله کردند و از بهترین سرمایه زندگی، یعنی جسمشان گذشتند. کسانی که در راه خدا از جان و مالشان بگذرند، خداوند به ایشان به دیده رحمت می‏نگرد و چنین کسانی، دوستان واقعی خداوندند. چنان‏که در نهج البلاغه، سخنی زیبا از امیرمؤمنان آمده است: «بدان، بهترینِ مؤمنان، کسی است که جان، خاندان و مال خود را در راه خدا پیشاپیش تقدیم کند؛ زیرا آنچه پیش فرستی، برایت اندوخته می‏شود و آنچه باقی بگذاری، سودش به دیگران می‏رسد».
دوستان خدا
ایران زمین، همواره قهرمانان نام‏آوری دارد که به وجود آنان می‏بالد. اینان، یا نام‏آوران عرصه خونین جنگ و حماسه و نبردند و یا صاحب‏نامان عرصه‏های ژرف و شگرف علم و عرفان و مذهب.
به شهادت تاریخ، هیچ ملتی به اندازه ملت ایران، در دامن خویش، دلاوران حماسی، اسطوره‏ای و عرفانی پرورش نداده است. قهرمانان حماسه‏آفرین ما در جبهه‏های جنگ تحمیلی، روحشان آکنده از فضیلت‏های نورانی و انسانی است و ملت‏های دیگر، همواره این نام‏آوران دنیای حماسه و عرفان را ستوده‏اند و آرزوی داشتن چنین کسانی را در خیال خود پرورده‏اند.
جانباز صبور
یادآوری حماسه‏های مردان و زنان این آب و خاک، هرگز تکراری نیست، بلکه مشق عشقی است که هر بار مرور آن، درس تازه‏ای دربردارد. در میان حماسه‏آفرینان دفاع مقدس، کسانی هستند که درگیر و دار نبرد، عضوی از بدن خود را از دست داده‏اند تا پیروزی و سرافرازی ملت ایران را به دست آورند. این عزیزان که به نام زیبای جانباز مفتخرند، هم‏اکنون در کنار ما زندگی می‏کنند و هر روز ممکن است با یکی از آنها برخورد داشته باشیم؛ انسان‏های صبور و مقاومی که بدون هیچ ادعا و توقعی، با دردهایشان مأنوس شده‏اند و چشمانشان رحمت خداوندی را می‏جوید. آنان، مسافران قطار شهادت بودند که در ایستگاه جانبازی پیاده شدند.
شهید شاهد
جانباز در دنیا پرچمدار معرفت است. در هنگامه‏ای که بسیاری خفته‏اند و آنان هم که بیدارند، بسیاری‏شان از بیم جان، توان برخاستن ندارند، اوست که برمی‏خیزد و چراغ دین را روشن نگاه می‏دارد. جانباز، همیشه پیشتاز است و عاشقانه از پرچم دین پاسداری می‏کند. جانبازِ صادق، پاره پاره پیکرش را فرشِ هر معبر می‏کند تا مین‏های شبهه و دروغ و فریب و وهم را از پیش پای‏مردان مسیرِ تسبیحِ پروردگار بردارد.
آری، جانباز، شهیدی است که زنده می‏ماند تا رشته اتصال خاک و افلاک برقرار بماند و خاکیان، همچنان جرعه نوش افلاکیان باشند. جانباز می‏ماند تا آیندگان، به ویژه آنان که میدان کارزار را ندیده‏اند و حقایق دوران مبارزه را درک نکرده‏اند، به نشانه‏های ایشان بنگرند و پیام شهیدان را از آنان دریابند.
مقام والای جانبازی
ایثار و از خودگذشتگی جانبازان را با هیچ معیار نمی‏توان سنجید. زمانی که دشمن بعثی با پشتیبانی آمریکا و متحدان غربی‏اش، با تمامی امکانات و تجهیزات پیشرفته نظامی به میهن اسلامی‏مان حمله کرد، این جوانان رشید و از خود گذشته بودند که سینه سپر کردند و با جسم و جانشان به استقبال گلوله‏های دشمن رفتند. ترکش‏های خشم دشمن، هنوز بر پیکر جانبازان ما سنگینی می‏کند و مسئولیت ما را فزون‏تر می‏سازد. اگر اکنون با آرامش خاطر و با احساس استقلال و غرور در کنار خانواده‏هایمان زندگی می‏کنیم، مدیون آن جانبازی‏ها هستیم و البته فقط با خدمت و ارج نهادن به مقام والای جانبازان، می‏توان گوشه‏ای از دین خود را ادا کرد.
مُهر شهیدان
پیامبر اعظم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به کسانی که برای پیکار با دشمنان خدا و در راه دفاع از حریم او، سر و دست و پا و جمله پیکر خویش را آماج تیر و تیغ و ترکش می‏کنند، چنین بشارت داده است: «هر کس در راه خدا زخمی بردارد یا خراشی ببیند، روز قیامت همان زخم و خراش، با خون‏فشانی بسیار، جلوه می‏کند، در حالی که رنگش همانند زعفران است و رایحه‏اش همچون مشک. هر کس در راه خدا زخمی بردارد، بر او نشان مُهر شهیدان خواهد بود».
بشارت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به جانباز
رافع بن خدیج، از اصحاب رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و حضرت علی علیه‏السلام بود که در نوجوانی خود را برای جهاد پیش‏قدم می‏ساخت. او در بسیاری از صحنه‏ها حضور داشت و در جنگ احد، به مقام جانبازی نائل گشت. در عرصه نبرد احد، تیری به سوی رافع پرتاب شد و در سینه او فرو رفت. عموی او نزد پیامبر شتافت و گفت: بر سینه برادرزاده‏ام تیر نشسته است. پیامبر فرمود: «اگر دوست داری آن را خارج کنی، ما بیرونش می‏آوریم و اگر می‏خواهی او را به حال خود واگذاری، بدان که اگر وی در حالی بمیرد که این تیر در بدنش باشد، شهید شمرده می‏شود.» رافع ترجیح داد از این مژده بزرگ پیامبر بهره‏مند شود و درد مرارت‏بار آن تیر را به جان بخرد. پس تنه تیر را شکست و سر آن را در سینه‏اش باقی گذاشت. سر تیر، یادگاری از جنگ احد شد که تا سال‏های سال بر سینه رافع می‏درخشید.
جانباز، مجاهد در راه حق
از نگاه وحی و کتاب آسمانی، مجاهدان در راه خدا با کسانی که به جبهه و جهاد نمی‏روند، یکسان نیستند و جایگاهی بس والاتر دارند. پیشوایان دین هم فرموده‏اند: «زکات بدن سالم و شخص شجاع، جهاد در راه خداست» یا «جهاد، دری از درهای بهشت است که خداوند برای دوستان خاص خود باز کرده است».
پس جانبازان، مجاهدانی هستند که درهای آسمان به روی آنها گشوده شده است. بنیان‏گذار جمهوری اسلامی ایران، در بزرگ‏داشت مجاهدت‏های این عزیزان می‏فرماید: «ملت شریف ایران، بر شما جانبازان و فداکاران افتخار می‏کند. شما یاد فداکاران صدر اسلام را تجدید نمودید. یاد شما بزرگ مردان، در تاریخ بشریت و اسلام بزرگ جاودان است و مجاهدت افتخارآمیز شما، الگو برای مجاهدین در طول تاریخ است».
جانبازان شیمیایی
بمب‏های شیمیایی، از خطرناک‏ترین بمب‏هایی هستند که عراق در جنگ تحمیلی از آن استفاده کرد. آمریکا و غربیان در طول جنگ، سلاح‏های شیمیایی را در اختیار رژیم بعث عراق قرار دادند. بعثی‏ها هم فراوان آن را در جبهه‏های مختلف به کار گرفتند و رزمندگان، آسیب‏های جدی‏ای از این بمب‏ها دیدند. بیماری‏های خونی، پوستی و تنفسی از اثر این گازهای شیمیایی پدید آمد و دردهای کشنده، طولانی و طاقت فرسایی را به دنبال آورد. جانبازان شیمیایی، از مظلوم‏ترین رزمندگان دوران جنگ هستند که درد و رنج را بر جسم خویش با صبوری تحمل می‏کنند و با بزرگواری، روزگار می‏گذرانند.
بی‏قرار
من داغ‏دار ذکرهای آخرینم
من بی‏قرار خیبر و فتح المبینم
آغوش من آرامگاه صد شهید است
چشمان من زائر به رگ‏های برید است
من زائر مصداق‏های سرخِ مرگم
من داغ‏دار غنچه‏های برگ، برگم
رفتید ای یاران، ولی جا مانده‏ام من
ای کاروان، تنهای تنها مانده‏ام من
لبیک‏ها لبیک‏ها آخر کجایید؟
با حنجر سکوت من بیعت نمایید


پدیدآورنده:حکیمه مهدیه نجف‏آبادی،
،
شجره طیبّه
عباس، شجره طیبه‏ای است که ریشه در اعماق سرزمینی پاک و نمونه دارد. ریشه‏های این درخت، از منابعی تغذیه می‏کند که سرشار از کرامت و مجد و بزرگواری است. پدر بزرگوارش، کسی است که زادگاهش خانه خداست. او وصیّ پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و همسر حضرت زهرا علیهاالسلام بانوی بانوان همه عالَم است. مادرش ام‏البنین، فاطمه کلابیه، از شخصیت‏های کم‏نظیر جهان اسلام است. او زنی بلندمقام و عارف به حق اهل‏بیت، خالص و پاک در رفتار و گفتار و اخلاق بود. به همین دلیل، شایستگی همسری حضرت علی علیه‏السلام را پیدا کرد. ادب آن بانو چنان والاست که بعد از ازدواج با حضرت علی علیه‏السلام ، از حضرت خواست تا او را فاطمه خطاب نکند، چون فرزندان حضرت زهرا علیهاالسلام به یاد مادرشان می‏افتند؛ از این رو، او را امّ البنین نامیدند.
میلاد ماه
هنگام تولدِ ماه است؛ ماه بنی‏هاشم که خودْ ماه هستی است. علی علیه‏السلام را به ولادت نوزاد بشارت دادند، فورا به خانه رفت و فرزند دلبند را در آغوش گرفت و پیشانی‏اش را بوسه زد و در اجرای مراسم دینی، در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. نخستین آهنگی که پرده گوش نوزاد را نواخت، آهنگ توحیدیِ امیر مؤمنان بود، آن هم با کلمات اللّه‏ اکبر، اشهد ان لا اله الّا اللّه‏. این کلمات مقدس، خلاصه رسالت همه پیامبران و آهنگ جان همه پرهیزکاران است که در اعماق وجود فرزند نفوذ می‏کند و تمام وجودش را فرامی‏گیرد؛ کلماتی که زندگی‏اش را با آن‏ها آغاز کرد و استمرار بخشید و سرانجام در راه آن، هم سر و دست داد و هم جان عزیز خویش را خالصانه تقدیم نمود.
نامگذاری
امیر مؤمنان، علی علیه‏السلام مظهر عقل وعاطفه و ایمان پاک است. طبعا او همان‏طور که در موقع انتخاب همسر گرایش‏های خود راملحوظ می‏دارد، در موقع نامگذاری فرزند نیز دیدگاه خود را آشکار می‏کند. نوزاد همان است که پدر می‏خواهد و پدر هم آرمان‏های خداپسندانه خود را در سیمای نورانی قمر بنی‏هاشم می‏خواند و به همین جهت، نامش را عباس می‏نهد؛ چرا که می‏داند این کودک، همان دلاورمرد آینده و همان قهرمان و پهلوان رزمنده‏ای است که هرگز روی خوش به اهل باطل نشان نمی‏دهد. بدون شک، خشمناک در برابر باطل، شاداب در برابر حق و حقیقت است. علی علیه‏السلام از این دو صفت متضاد، همان را برگزید که یگانه آرزو و منتهای امید و آرمانش بود. قمر بنی‏هاشم، در برابر قوای اهریمنی دشمنان اهل‏بیت خشمناک بود و به سر کرده‏ها و بزرگان آن‏ها فرصت نمی‏داد که نفس بکشند و خود را برای حمله یا دفاعی آماده سازند.
بنده نیک
یکی از کنیه‏های حضرت، عبد صالح است. امام صادق علیه‏السلام در زیارتی که ابو حمزه ثمالی نقل کرده، در خطاب به او می‏فرماید: «السلام علیک ایّها العبد الصالح». عالی‏ترین مرتبه یک انسان کامل، همین است که به درجه و مرتبه‏ای برسد که بتوان او را بنده صالح نامید؛ زیرا بنده صالح کسی است که همه صلاحیت‏ها در وجود او جمع است؛ هم‏چنان‏که یکی از القاب امام هفتم حضرت موسی بن جعفر علیه‏السلام نیز همین لقب بوده است.
در مکتب سه امام
حضرت عباس در محیطی الاهی پرورش یافت، تا برای پذیرفتن مسؤولیتی خطیر آماده گردد. اسلام ناب در کودکی از سرچشمه ولایت، یعنی پدرش در جان او نشست. تربیت او به قدری برای حضرت امیر علیه‏السلام اهمیت داشت که حتی مشاغل سنگین و پر مسؤولیت خلافت، حضرت را از این امر بازنمی‏داشت. از طرفی برادرانش، امام حسن و امام حسین علیهم‏السلام ، که هر دو نوه‏های پیامبر و وارث علم لدّنی بود و بعد از پدر، الگوی تمام‏عیار تربیتی حضرت ابوالفضل به شمار می‏آمدند. بنابراین، تمام لحظات عمر عباس، زیر نظر و عنایت بیت مقدس وحی و عصمت و طهارت سپری گشت.
طائر بهشت
مقام حضرت عباس چنان بالاست که امام زین العابدین علیه‏السلام در وصفِ آن چنین می‏فرماید: «خدای رحمت کند عباس را، برادر خویش را برگزید و جان خویش را فدای برادر کرد تا هر دو دست او جدا گشت و خداوند به جای دست‏ها، دو بال به وی بخشید که با فرشتگان در بهشت پرواز کند؛ چنان‏که جعفر بن ابی‏طالب و عباس را در روز قیامت و نزد خدای تعالی منزلتی است که شهدا حسرت آن را می‏خورند».
وارث پدر
در جنگ خندق پیامبر خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به هنگام رو به رو شدن امیر مؤمنان علیه‏السلام با عمرو بن عبدود فرمود: «همه ایمان در برابر همه کفر ظاهر شده است». روز عاشورا هم با حضور عباس در برابر جبهه دشمن، همه ایمان در برابر همه شرک ظاهر شد. مردی که امام حسین علیه‏السلام او را بازوی توانای خود و شیرازه انسجام‏بخش سپاه خود می‏داند، همه ایمان است.
گوشه‏ای از زیارت‏نامه حضرت عباس علیه‏السلام
در زیارت‏نامه حضرت عباس علیه‏السلام که امام صادق علیه‏السلام آن را انشا نموده است، چنین می‏خوانیم: «شهادت می‏دهم که تو در راه اخلاص، فراوان پیش رفتی و هر چه در توان داشتی بخشیدی. خداوند تو را در میان شهیدان برانگیزاند و روحت را با ارواح سعادت‏مندان قرار دهد و وسیع‏ترین منزل و برترین غرفه بهشت را به تو دهد و یادت را در آسمان‏ها بلندی بخشد و تو را با پیامبران و شهیدان و صالحان، محشور کند که این‏ها دوستانی نیکویند. شهادت می‏دهم که تو سست و ناتوان نشدی و در کار خود بصیرت داشتی و به صالحان اقتدا کردی و پیرو پیامبران بودی. خداوند میان ما و تو و پیامبر و اولیایش در منازل برگزیدگان جمع کند که او مهربان‏ترین مهربانان است».
وفاداری
عباس را با حسین علیه‏السلام عهدی محکم و میثاقی ناگسستنی است. او با امام نور همراه است. او در راه دینش وفادارترین است و به حکم وفایی که هم‏چون خون در رگ‏هایش جاری است، تمام خطرها را به جان می‏خرد و از اهل‏بیت دفاع می‏کند و سختی‏های زمانه، نمی‏تواند او را از این خاندان والا مقام جدا سازد. وفاداری عباس علیه‏السلام الگوی همه انسان‏های آزادمردی است که شاگرد مکتب امامت‏اند.
ارتباط روحی با حسین علیه‏السلام
حضرت عباس علیه‏السلام از کودکی با ولایت همراه و همگام بود، به نحوی که در کارهای مهم آنان، شریک و سهیم می‏گشت. در غسل پیکر امام حسن علیه‏السلام تنها کسی که حضرت ابا عبداللّه‏ را همراهی کرد، عباس بود. همین همنشینی، موجب برقراری ارتباط روحی عجیبی بین این دو برادر شده بود، به نحوی که حضرت اباعبداللّه‏ علیه‏السلام فراوان به حضرت عباس می‏فرمود: «فدایت گردم».
اسوه صبر
صبر و ایمان جدای از هم نیستند و صبر برای ایمان به منزله سر است برای بدن. از امتیازهای مهم حضرت عباس علیه‏السلام صبر او در برابر سختی‏ها و نامردی‏های روزگار است. ابوالفضل در پیچ و خم و فریبکاری زمانه، خم به ابرو نیاورد. او فرق خونین پدر را مشاهده کرد، صلح برادرش را با معاویه و مظلومیت حسینش را در کربلا می‏دید، ولی دم برنمی‏آورد و سکوت می‏کرد. حضرت ابوالفضل علیه‏السلام در تمام مراحل قیام خونین کربلا، سخنی که حاکی از بی‏تابی باشد بر زبان نیاورد. این مصیبت‏ها هم‏چون امواجی که بر صخره‏ای عظیم اصابت کند، خم به ابروی دلاور دشت کربلا نمی‏آورد.ایمانی که در دل عباس نهاده شده بود، از او شخصیتی ساخته بود که او را یکه‏تاز میدان صبر و استقامت می‏دانند و می‏نامند.
پدر فضیلت‏ها
عباس علیه‏السلام دنیای فضیلت‏ها و کمالات است. ذاتش آیینه‏ای است که ویژگی‏های سه امام در او تجلی کرده است؛ چرا که او تربیت‏یافته مکتب آن سه امام و بهترین شاگرد آن مکتب است. شجاعت و ایمان را از پدر به ارث برده و از کودکی ادب در محضر ولایت را، در دامن مادر در جان خویش پرورش داده است. عباس دریای معرفت است و آموزگار عشق و وفا. خون او شجره طیبه دین را آبیاری کرد و دستانش اسلام را یاری نمود. سلام بر او باید که معدن بزرگی و آزادمردی است؛ سلام بر ابوالفضل، پدر فضیلت‏ها و نیکی‏ها.




پدیدآورنده:سید جواد حسینی ،
،
جمال حق ز سر تا پاست عباس
به یکتایی قسم، یکتاست عباس
خدا داند که از روز ولادت
امام خویش را می‏خواست عباس
علم در دست، مشک آب بردوش
که هم سر دار و هم سقاست عباس
نه در دنیا بود باب الحوائج
شفیع خلق در عقباست عباس
هنوز از تشنه کامان شرمگین است
ببین در علقمه تنهاست عباس
اگرچه زاده ام البنین است
ولیکن مادرش زهراست عباس
حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام در روز چهارم شعبان سال 26 ه . ق (1) در مدینه منوره دیده به جهان گشود .
پدر بزرگوارش علی بن ابی طالب قنداقه او را در بغل گرفت و پس از خواندن اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ، نام او را عباس گذارد .
مادر بافضیلتش فاطمه معروف به «ام‏البنین‏» دختر حزام بن خالد کلابی بود . (2)
واژه «عباس‏» از نظر لغوی به معنای «بسیار ترش‏رو» است . و یا به معنای شیری که شیران دیگر از او فرار کنند . (3) انتخاب این نام نشان دهنده توان، قدرت، شجاعت و صلابت آن بزرگوار است . لذا مورخان نوشته‏اند «سماه امیرالمومنین علیه السلام بالعباس لعلمه بشجاعته وسطوته و صولته وعبوسته فی قتال الاعداء وفی مقابلة الخصماء; علی علیه السلام او را به این خاطر عباس نامید که به شجاعت، قدرت، صلابت و شهامت او در جنگ با دشمنان و در رویارویی با جنگجویان آگاهی داشت .» (4)
گاهی هم حضرت امیر علیه السلام قنداقه عباس را می‏گرفت، آستین او را بالا می‏زد و بازوانش را می‏بوسید و گریه می‏کرد و می‏فرمود: «دستهای او در راه یاری برادرش حسین قطع می‏شود .» (5)
حضرت عباس القاب مختلفی دارد که هر یک بیانگر بخشی از مقام، عظمت و سجایای اخلاقی اوست . «ممقانی‏» شانزده لقب برای او برشمرده است; مانند:
1 . ابوالفضل; یعنی پدر فضایل (و یا او پسری به نام فضل داشت) ;
2 . ابوالقربه; که سقا و آبرسان بود;
3 . قمر بنی هاشم; چون دارای چهره‏ای زیبا بود . صاحب مقاتل الطالبین می‏نویسد:
«عباس، زیبا و نیک منظر بود، وقتی بر اسبی درشت هیکل سوار می‏شد، پاهایش به زمین کشیده می‏شد و به او قمر بنی هاشم می‏گفتند!» (6)
استاد مرتضی مطهری می‏گوید:
«عباس اندامی بسیار بلند و قامتی رشید و زیبا داشته که امام حسین علیه السلام از نگاه کردن به او لذت می‏برد .» (7)
4 . عبد صالح (بنده شایسته) ;
5 . المواسی (ایثارگر) ;
6 . الفادی (فداکار) ;
7 . الحامی (حمایت کننده) ;
8 . الواقی (نگهبان و محافظ) ;
9 . الساعی (تلاشگر) ;
10 . باب الحوائج (وسیله برآمدن حاجات) ;
11 . حامل اللواء (پرچمدار) ;
و ...
عباس با لبابه دختر عبید الله بن عباس (پسر عموی پدرش امام علی علیه السلام) ازدواج کرد و از او دو فرزند به نام عبیدالله و فضل (8) داشت .
و اکنون در این نوشتار به بهانه تولد آن حضرت در چهارم شعبان که «روز جانباز» نیز نامیده شده است، بر آنیم تا گوشه هایی از فضایل و اوصاف آن حضرت را که می‏تواند الگو و اسوه ما باشد تقدیم شما خوانندگان گرامی مخصوصا جانبازان عزیز کنیم:
الف) طاعت و بندگی
آنچه بیشتر از چهره حضرت عباس در ذهنها به تصویر کشیده شده و زبانها گویای آن است‏شجاعت اوست و حال آنکه قبل از همه چیز آن حضرت یک بنده سراپا تسلیم الهی است، و تمام عظمتها و ارزشهای او زیر سایه همین بندگی و اطاعت محض الهی قرار دارد که به نمونه‏هایی اشاره می‏کنیم:
1 . بنده صالح خدا: امام صادق علیه السلام این لقب گران سنگ را به او داد; چنان که در زیارتنامه آن حضرت می‏خوانیم:
«السلام علیک ایها العبد الصالح المطیع لله ... ; سلام بر تو ای بنده صالح و فرمان‏بر خدا .» (9)
2 . آثار سجده بر پیشانی: قرآن یکی از نشانه‏های بندگان مخلص خدا را آثار سجده در پیشانی آنها می‏داند:
«سیماهم فی وجوههم من اثر السجود» ; (10) «نشانه‏های آنها در صورتهایشان بر اثر سجده‏های زیاد [در پیشگاه الهی نمایان] است .»
و حضرت عباس این گونه بود; در تاریخ می‏خوانیم:
«وبین عینیه اثر السجود; [در پیشانی] و بین چشمان او اثر سجده [نمایان] بود .» (11)
نقل شده که روی قاتل عباس که از طایفه «بنی دارم‏» بود، سیاه شده بود . علت را از او پرسیدند . گفت: «من مردی را که در وسط پیشانی او اثر سجده بود کشتم که نامش عباس بود .» (12)
و جعفر نقدی درباره او چنین می‏گوید: «وهو من عظماء اهل البیت علما وورعا ونسکا وعبادة; او از بزرگان اهل بیت است از نظر دانش و پارسایی و نیایش و عبادت .» (13)
این ویژگی عباس برای تمامی شیعیان درس بزرگی است تا بندگی خدا را در راس همه کارهای خود قرار دهند و راز و نیاز و عبادتهای شبانه و سجده‏های طولانی برای خدا را در زندگی خویش هرگز فراموش نکنند .
بسوزان دلی را که سوزی ندارد
سحر کن شبی را که روزی ندارد
الهی به آن سر که شور تو دارد
به آن دل که در سینه، نور تو دارد
به شوق شهیدان در خون تپیده
به اشک یتیمان محنت کشیده
به نام عزیزی که نام از تو دارد
به ملک ولایت، مقام از تو دارد
چنان کن که شرمنده، فردا نباشم
سرافکنده در پیش زهرا نباشم
ب) ولایت مداری و امام‏شناسی:
از ویژگیهای مهم حضرت عباس امام‏شناسی و اطاعت مطلق از امامان خویش بود .
پس از شهادت پدر بزرگوارش امام علی علیه السلام ودایع امامت و مقام ولایت تامه به امام حسن مجتبی علیه السلام سپرده شد . عباس با جان و دل، فرمان بردار و مطیع بی‏چون و چرای برادر و امام خود بود . وقتی امام حسن علیه السلام مجبور شد با معاویه صلح کند و مورد طعن و شماتت «یا مذل المؤمنین; ای خوارکننده مؤمنان‏» قرار گیرد، حضرت عباس بیش از پیش همراه و در رکاب امام خویش بود، و با شمشیر برهنه مانند یک سرباز جانباز از برادر و امام خویش محافظت می‏کرد . در مراسم تشییع آن حضرت که جنازه را تیرباران کردند، بر حضرت عباس خیلی گران آمد و اگر دستور امام و برادرش حضرت حسین علیه السلام نبود، از یکایک آنان انتقام می‏گرفت .
بعد از شهادت امام حسن علیه السلام همواره در خدمت امامش، حضرت حسین بن علی علیهما السلام بود .
در مورد ولایت مداری و امام‏شناسی حضرت عباس به نمونه هایی اشاره می‏شود:
1 . در زیارتنامه آن حضرت که از سخنان امام صادق علیه السلام است چنین می‏خوانیم:
«... المطیع لله ولرسوله ولامیرالمؤمنین والحسن والحسین صلی الله علیهم; [سلام بر تو ای بنده صالح و] مطیع خدا و رسولش و پیرو امیرمؤمنان و حسن و حسین که درود خدا بر آنان باد .» (14)
2 . هنگام خروج از مدینه امام حسین علیه السلام ندا داد: «این اخی - این قمر بنی هاشم فاجابه العباس لبیک لبیک یا سیدی فقال له الامام علیه السلام: قدم لی یا اخی جوادی فاتی العباس بالجواد الیه; کجاست‏برادرم ... کجاست ماه بنی‏هاشم؟ پس عباس جواب داد: بله بله ای آقای من! آنگاه امام حسین علیه السلام فرمود: ای برادر، اسبم راحاضر کن، پس عباس اسب حضرت را حاضر نمود .» (15)
3 . در عصر تاسوعا شمر با چهار هزار نفر وارد کربلا شد . یکی از نقشه‏های او برای کاستن از یاران امام حسین علیه السلام امان دادن به عباس و برادران او بود . وقتی جناب عباس شنید که شمر امان نامه آورده اصلا به او اعتنا نکرد و جواب او را نداد، تا اینکه امامش به او فرمان داد که جواب شمر را بگوید، عباس فرمود: «چه می‏گویی؟» عرض کرد: «شما و برادرانت در امانید .» عباس غیرتمند سراسر وجودش آتش گرفت و فریاد او بلند شد:
«تبت‏یداک و لعن ما جئت‏به من امانک یا عدو الله اتامرنا ان نترک اخانا وسیدنا الحسین بن فاطمة وندخل فی طاعة اللعناء واولاد اللعناء اتومننا وابن رسول الله لا امان له; دستهایت‏بریده باد و لعنت [خدا] بر آنچه که از امان نامه آورده‏ای . ای دشمن خدا! آیا دستور می‏دهی که ما برادرمان و آقایمان حسین علیه السلام پسر فاطمه علیها السلام را رها کنیم و داخل اطاعت لعنت‏شدگان و فرزندان لعنت‏شدگان شویم؟ [عجبا] آیا به ما امان می‏دهی در حالی که فرزند رسول خدا [حسین بن علی] در امان نیست .» (16)
این جملات حاکی از معرفت و عشق عمیق حضرت عباس به امام خویش حسین بن علی علیه السلام است . به این جهت است که مورخان نوشته‏اند; عباس در کربلا به خاطر تعصبات قبیله‏ای و خانوادگی با دشمن نمی‏جنگید:
«... بل کان یعرف ان دین الله قائم بالحسین وهو عمود الدین، مجاهد عن دین الله وعن شریعة المصطفی وحامی عن ابن رسول الله وعن بنات الزهراء کما قال انی احامی ابدا عن دینی وعن امام صادق الیقین نجل النبی الطاهر الامین; بلکه همواره می‏شناخت که دین خدا به حسین علیه السلام پاینده است و او ستون دین است و برای دین خدا و شریعت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جهاد [و مبارزه] می‏کند و [بدین جهت، حضرت عباس با جان و دل] از فرزند رسول خدا و از دختران زهرا حمایت و پشتیبانی کرد; چنان که خود فرمود:
«به خدا اگر دست راستم را قطع کردید براستی [همچنان] از دینم حمایت می‏کنم و از امامی که یقین راستین دارد [دفاع می‏کنم; آن امامی که] پسر دختر پیامبر پاک و امین می‏باشد .» (17)
از این جا به ویژگی سومی در وجود حضرت عباس پی می‏بریم و آن شناخت و معرفت آن جناب است .
ج) بصیرت ژرف:
بیشتر منحرفان از امامت و ولایت، ظاهر بین و ساده اندیشند . قرآن کریم درباره دنیاپرستان می‏فرماید: «یعلمون ظاهرا من الحیاة الدنیا وهم عن الآخرة هم غافلون‏» ; «آنان تنها ظاهری از زندگی دنیا را می‏دانند و از آخرت غافلند .» (18) ولایت مداران باید ژرف اندیش و ژرف نگر باشند .
از امتیازات ویژه حضرت عباس، بصیرت نافذ و ژرف اندیشی خاصی بود که تمام خطوط جامعه و رگه‏های کفر و نفاق را به خوبی می‏شناخت، و ولایت مداران را نیز دقیقا شناسایی کرده بود . امام صادق علیه السلام درباره عمویش عباس می‏فرماید:
«کان عمنا العباس نافذ البصیرة; عموی ما عباس دارای بصیرت ژرف بود .» (19)
در مقابل، یکی از کاستیهای عمر سعد که به دام یزید و ابن زیاد افتاد، نداشتن تیزبینی و بصیرت بود . ابن زیاد با بهره برداری از این کمبود فکری، فردی فرومایه و هزار چهره یعنی «شبث ربعی‏» را با او همراه ساخت تا او را توجیه کند . شبث کوشید به عمر سعد القا کند که حسین، کافر حربی است که قتلش واجب می‏شود و به همین جهت، قتل او در ماه حرام اشکالی ندارد . (20)
ولایت مداری و ژرف اندیشی، از نیازهای شدید زمان ما برای تمام طبقات است; چرا که بصیرت ژرف و عمیق اندیشی باعث می‏شود خطوط فکری و سیاسی را بخوبی بشناسند و در موضع گیریها دقیقا بر خط صحیح و مستقیم امامت و ولایت‏سیر نمایند .
د) شجاعت:
از صفات بارز و برجسته حضرت عباس که همگان حتی غیرمسلمانان با آن آشنایی دارند، شجاعت و دلیری ایشان است . از آغاز امیرالمؤمنین علیه السلام برای این موضوع سرمایه گذاری نموده بود، آنجا که به برادرش عقیل - که اطلاعات وسیعی از نسب قبایل عرب و تاریخ گذشته آن روز داشت - سفارش فرمود که از اقوام اصیل و شجاع عرب، همسری برای من انتخاب کن که زاده شجاعان و وارث دلاوری و شهامت‏باشد; زیرا می‏خواهم از این ازدواج، فرزند شجاع و دلیری به دنیا بیاید . عقیل پس از بررسی و جستجو «ام البنین کلابیه‏» را پیشنهاد کرد، که حضرت با او ازدواج کند; چرا که در جامعه [آن روز] شجاع‏تر و دلیرتر از اجداد و پدران او نبود . (21)
از «حضرت ام البنین‏» چهار پسر رشید و قهرمان به نام عباس، عبدالله، عثمان و جعفر به دنیا آمدند، که بزرگ‏ترین و شجاع‏ترین آنها حضرت عباس بود .
استاد شهید مطهری می‏گوید:
«آرزوی علی علیه السلام در ازدواج با ام البنین در وجود مقدس حضرت ابوالفضل علیه السلام تحقق یافت .» (22)
به نمونه‏هایی که شجاعت آن حضرت را می‏رساند اشاره می‏کنیم:
1 . درباره ویژگیهای حضرت عباس در تاریخ می‏خوانیم:
«کالجبل العظیم وقلبه کالطود الجسیم لانه کان فارسا هماما وبطلا ضرغاما وکان جسورا علی الطعن والضرب فی میدان الکفار والحرب; [عباس] مانند کوهی بزرگ، و قلبش بسان کوهی خشن [و استوار] بود; چرا که او جنگ آوری بلند همت و سلحشوری شیرگون بود و در [وارد کردن] نیزه و ضربات [بر دشمن] در میدان نبرد با کفار جسور [و بی‏باک] بود .»
2 . در معالی السبطین چنین بیان شده است: «ولا یقاس بشجاعته الا شجاعة ابیه واخیه; شجاعت عباس با شجاعت پدرش [علی علیه السلام] و برادرش [امام حسین علیه السلام] مقایسه می‏شود .» (23)
و در ادامه می‏گوید: «در شجاعت عباس همین بس که وقتی دشمنان صدای او را می‏شنیدند رگهای بدنشان می‏لرزید و از ترس صولت و قدرت او، قلبهایشان از وحشت می‏تپید و پوست‏بدنشان جمع می‏شد . با توجه به این شجاعت و شهامت‏بود که ابن زیاد برای او امان نامه فرستاد و به خیال خام خود می‏خواست که او را از حسین علیه السلام بگیرد .» (24)
همین شجاعت و قدرت او بود که پشتوانه محکمی برای امام حسین علیه السلام بود; هرچند تکیه امام حسین علیه السلام بر خداوند بود، اما وجود حضرت عباس که یک بنده خالص شجاع و توانمند خداوند بود در واقع یاری خدا از طریق اسباب طبیعی بود; لذا شهادت حضرت عباس سخت‏بر امام حسین علیه السلام اثر گذاشت و صریحا آنگاه که کنار بدن برادر آمد فرمود:
«الآن انکسر ظهری وقلت‏حیلتی; اکنون کمرم شکست و راه چاره‏ام کم شد .» (25)
این سخنان از زبان معصومی صادر می‏شود که تعارف و زیادگویی و خلاف واقع در کلام و مرامشان راه ندارد . و وقتی که عباس اجازه میدان خواست امام حسین علیه السلام فرمود:
«اذا مضیت تفرق عسکری; هرگاه [از دستم] بروی سپاهم از هم می‏باشد .»
تاریخ نویسان نوشته‏اند:
«لم یبق الحسین بعد ابی الفضل الا هیکلا شاخصا معری عن لوازم الحیاة; از امام حسین بعد از [مرگ] ابی الفضل جز هیکلی [و مشتی استخوان] خالی از لوازم حیات و زندگی باقی نماند .» (26)
دشمنان هم سخت از مرگ عباس شاد شدند و جرات و جسارت پیدا کردند، و بر اصحاب و خیمه‏های امام حسین علیه السلام حمله‏ور شدند . در تاریخ می‏خوانیم:
«لما قتل العباس تدافعت الرجال علی اصحاب الحسین; (27) هنگامی که عباس کشته شد، مردان [دشمن از هر سو] بر اصحاب امام حسین حمله‏ور شدند .»
تا تو بودی خیمه‏ها آرام بود
دشمنم در کربلا ناکام بود
تا تو بودی من پناهی داشتم
با وجود تو سپاهی داشتم
تا تو بودی خیمه‏ها غارت نشد
بعد تو کس حافظ یارت نشد
تا تو بودی چهره نیلی نبود
دستها آماده سیلی نبود
تا تو بودی دست زینب باز بود
بودنت‏بهر حرم اعجاز بود
تا که مشکت پاره و بی‏آب شد
دشمن پر کینه‏ات شاداب شد
ه) وفا و فداکاری عباس:
یادم ز وفای اشجع الناس آید
وز چشم ترم سوده الماس آید
آید به جهان اگر حسین دگری
هیهات برادری چو عباس آید
وفا از بارزترین صفات مردان تاریخ و نشانه قوت دین و قدرت امانت داری است . وفا دژ مستحکمی است که انسان را تا پایان خط در مسیر راه نگه می‏دارد .» (28)
در وفا و فداکاری نیز حضرت عباس سرآمد روزگار و الگوی پاکان وفادار، و فداکاران ایثارگر است . در این بخش پایانی، به نمونه هایی از وفا و فداکاری حضرت عباس اشاره می‏کنیم:
1 . رد امان نامه:
رد امان نامه ابن زیاد و شمر - که قبلا به آن اشاره شد - نشانه وفای عباس است .
2 . اعلان وفاداری در شب عاشورا:
در شب عاشورا امام حسین علیه السلام در خطبه معروف خود فرمود: «من به همه شما رخصت رفتن دادم; پس همه آزادید بروید و بیعتی که از جانب من به گردن شما بود برداشتم و این شب که شما را فرا گرفته فرصتی است، آن را شتر رهوار خود کنید و به هر سو که می‏خواهید بروید .» آنگاه چراغ را خاموش کرد و فرصت‏خوبی برای رفتن بود .
اولین کسی که وفای کامل خود را ابراز داشت، حضرت عباس وفادار بود: «فبدا القول العباس بن علی علیه السلام فقال له: لم نفعل ذلک؟ النبقی بعدک؟ لا ارانا الله ذلک ابدا; آنگاه عباس، فرزند علی آغاز به سخن نمود، پس به امام حسین علیه السلام عرض کرد: برای چه این کار را انجام دهیم؟ آیا برای آنکه بعد از شما باقی باشیم؟ نه، خدا این را [یعنی جدایی از شما را] هرگز به ما نشان ندهد .» (29)
شاها من ار به عرش رسانم سریر فضل
مملوک این جنابم و محتاج این درم
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
این مهر برکه افکنم و این دل کجا برم
4 . اوج وفا در شط فرات:
حضرت عباس علیه السلام بعد از شهادت علی اکبر می‏خواست‏به میدان برود، اما برادر به او اجازه میدان رفتن نداد، بعد از اصرار زیاد فرمود: مقداری آب برای کودکان بیاور .
پیشانی حسینش را بوسید و به سوی فرات حرکت کرد، مشک را پر از آب کرد، خود نیز تشنه بود، می‏خواست آب بنوشد: «فذکر عطش الحسین ومن معه فرقی الماء; (30) سپس به یاد تشنگی حسین و همراهان [و کودکان] افتاد، پس آب را [روی آب] ریخت .» و بر خود خطاب کرد:
یا نفس من بعد الحسین هونی
وبعده لا کنت ان تکونی
هذا الحسین وارد المنون
و تشربین بارد المعین
تالله ما هذا فعال دینی (31)
«ای نفس! بعد از حسین خواری و ذلت‏بر تو باد و بعد از او [حسین علیه السلام] تو نباید باشی تا زنده بمانی، حسین در آستانه مرگ قرار گرفته و تو آب خنک و گوارا می‏نوشی؟ به خدا قسم این کار دین [و آیین] من نیست .»
آنگاه فریاد برآورد: «والله لا اذوق الماء وسیدی الحسین عطشانا; (32) به خدا قسم آب نمی‏نوشم در حالی که آقای من حسین تشنه است .»
عباس بی‏وفا تو نبودی کنون چه شد
نوشی تو آب مانده حسینت در انتظار
اعتراف دشمن به وفای عباس
هنگامی که وسایل غارت شده کربلا را به شام نزد یزید بردند، در میان آنها پرچم بزرگی بود . یزید و حاضران در مجلس دیدند همه پرچم سوراخ و صدمه دیده، ولی دستگیره آن سالم است . یزید پرسید: «این پرچم را چه کسی حمل می‏کرد؟» گفته شد: «عباس بن علی‏» . یزید از روی تعجب و تجلیل از آن پرچم سه بار برخاست و نشست و گفت:
«انظروا الی هذا العلم فانه لم یسلم من الطعن والضرب الا مقبض الید التی تحمله; به این پرچم بنگرید، [که بر اثر صدمات] نیزه و زدن [شمشیر] جایی از آن سالم نمانده جز دستگیره آن که [پرچمدار] آن را با دست‏حمل می‏کرده است .»
سالم ماندن دستگیره پرچم، نشان از آن دارد که پرچمدار تمام ضربات نیزه و شمشیر را که بر دستش وارد می‏شده تحمل می‏کرده ولی پرچم را رها نساخته است .
آنگاه یزید گفت: «ابیت اللعن یا عباس، هکذا یکون وفاء الاخ لاخیه; لعن [و ناسزا] را از خودت دور ساختی ای عباس! [و ناسزا زیبنده تو نیست ]. این چنین است [رسم و معنای] وفاداری برادر نسبت‏به برادرش .» (33)
آری، وفای حضرت عباس آن قدر فراوان و در حد اعلاست که پلیدترین دشمنان او هم نمی‏توانند آن را انکار کنند .
پنج امامی که ترا دیده‏اند
دست علم گیر تو بوسیده‏اند
چشم خداوند چو دست تو دید
بوسه زد و اشک زچشمش چکید
وفا و فداکاری عباس در سخنان معصومین علیهم السلام
1 . امام سجاد علیه السلام فرمود: «رحم الله عمی العباس فلقد آثر وابلی وفدی اخاه بنفسه حتی قطعت‏یداه; خداوند رحمت کند عمویم عباس را که حقیقتا ایثار و جانبازی نمود و جانش را فدای برادر نمود تا آنجا که دستهایش قطع شد .» (34)
2 . امام صادق علیه السلام فرمود:
«اشهد لقد نصحت لله ولرسوله ولاخیک فنعم الاخ المواسی; شهادت می‏دهم که تو برای خدا و رسولش و برادرت خیرخواهی نمودی، پس تو چه نیکو برادر فداکار بودی .» (35)
3 . امام زمان علیه السلام در زیارت ناحیه مقدسه خطاب به عمویش عباس می‏فرماید: «السلام علی ابی الفضل العباس المواسی اخاه بنفسه; سلام بر ابوالفضل العباس که با جان خویش با برادر همدردی [و برای او فداکاری] نمود .»
پی‏نوشت:
1) برخی سال تولد او را سال 24 ه . ق دانسته‏اند، ر . ک: حسین اسدی، اسوه‏های عاشورا .
2) منتهی الامال، ج‏1، ص‏136 .
3) معارف و معاریف، ج‏7، ص‏206 .
4) جعفر نقدی، زینب کبری، ص‏12 .
5) معالی السبطین، ج‏1، ص‏26 .
6) تنقیح المقال، ج‏2، ص‏128 .
7) علامه مرتضی مطهری، حماسه حسینی، ج‏2، ص‏118 .
8) منتهی الامال، ج‏1، ص‏137 - 138 . برخی نوشته‏اند که او دو فرزند دیگر به نام محمد و قاسم داشت که در کربلا به شهادت رسیدند . ر . ک: الوقایع و الحوادث، ملبوبی، ج‏3، ص‏30 .
9) مفاتیح الجنان، زیارتنامه حضرت عباس، ص‏715 .
10) فتح/28 .
11) ذریعه، ص‏122 .
12) الوقایع والحوادث، ج‏2، ص‏30; سوگنامه آل محمد صلی الله علیه و آله، ص‏293 .
13) زینب کبری علیها السلام، ص‏12 .
14) مفاتیح الجنان، ص‏715 .
15) موسوعة کلمات الحسین علیه السلام، ص‏298 .
16) وقایع الایام، ویژه محرم، ص‏264 .
17) معالی السبطین، ج‏1، ص‏270; نفس المهموم، شیخ عباس قمی، ص‏177 .
18) روم/7 .
19) نفس المهموم، ص‏176; ر . ک: اعیان الشیعه، ج‏7، ص‏430 .
20) جام عبرت، سید حسین اسحاقی، ج‏2، ص‏104 .
21) منتهی الامال، ص‏136; ر . ک: تنقیح المقال، ج‏2، ص‏128 .
22) حماسه حسینی، ج‏1، ص‏59 .
23) معالی السبطین، ج‏1، ص‏267 .
24) همان .
25) مقتل خوارزمی، ج‏2، ص‏30 .
26) مقتل مقرم، ص‏269 .
27) ذریعه، ص‏124 .
28) عناوین برگرفته از روایات است . ر . ک: منتخب میزان الحکمه، محمدی ری شهری، ص‏542 .
29) همان، ص‏400 .
30) کبریت الاحمر، ص‏159; منتخب التواریخ، ص‏258 .
31) ر . ک: ناسخ التواریخ، ج‏2، ص‏345 .
32) بحارالانوار، ج‏45، ص‏41; ترجمه مقتل ابی مخنف، ص‏97 .
33) دین و تمدن، ج‏1، ص‏288 و ر . ک: سوگنامه آل محمد صلی الله علیه و آله، ص‏300 .
34) بحارالانوار، ج‏44، ص‏298; تنقیح المقال، ج‏2، ص‏128 .
35) مفاتیح الجنان، زیارتنامه حضرت عباس علیه السلام .


پدیدآورنده:احمد لقمانی،
،
نگاهی تربیت‏آموز به زندگانی سپهسالار عشق؛
حضرت ابوالفضل علیه‏السلام،

در استقبال از چهارم شعبان
احمد لقمانی
سخن نخست
زندگانی اسوه‏های آسمانی به‏سان دایرة‏المعارفی گرانبهاست که انسانهای بسیاری از پرتو تابناک آن، ره به روشنایی می‏یابند و جلوه‏هایی جاودان از ارزشهای عرشی نصیب خود می‏سازند. صحیفه‏های حیات اینان را که ورق می‏زنیم، فهرستی از فضایل می‏یابیم که گاه پیش از خلقت نمایان بوده،(1) زمانی پس از آفرینش(2) و سرانجام پس از زندگانی زودگذر؛ عرصه‏هایی از ارزشهای والا و بالا در عالم قدس تجلی(3) می‏یابد. بی‏گمان چنین صفات سبز و روشنی‏بخشی برای تمامی انسانها با هر عقیده‏ای و در هر سن و سالی ثمرآفرین خواهد بود و دامن وجودشان را با شعاع شور و عشق، نورانی خواهد کرد.
آنچه در این میان نگاهی نو می‏طلبد، الگودهی آنان برای ماست. این سخن نه بدان معناست که یکایک آینه‏های آسمانی را زمینی کنیم و همسان با دیگر انسانها بنگریم بلکه بیانگر این حقیقت است که اگر اسوه‏های زندگانی خود را به اوج عرش برین برده و آنقدر از عظمت آسمانی آنان سخن بگوییم که نقش الگودهی آنها برای ما زمینیان فراموش شود، خساراتی بس بزرگ نصیب همگان می‏شود. زیرا در این صورت تنها اسطوره‏های دست نایافتنی می‏شوند که ما باید به یافته‏های عقلی خود در باره آنها بسنده کنیم و هیچ‏گاه در متن زندگی حضورشان را نیابیم. بدون شک، چنین باوری بیانگر تنزل مقام و خدشه‏سازی به شخصیت آنان نیست و تنها نقش آموزه‏های تربیتی اخلاقی آنان را در «اَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ» دنبال می‏کند تا در تمامی عصرها و نسلها نمونه‏هایی از انسانهای کامل برابر دیدگان ما وجود داشته باشند و نه تنها خود بلکه سایر پیروان ادیان گوناگون با آشنایی با آنها، به سوی صراط مستقیم خداوندی رهنمون شوند.
... اینک که شعبه‏های رحمت خداوندی از ماه شعبان نمایان شده است و سالروز میلاد مولودهایی مبارک فرا می‏رسد، با هم نگاهی تربیت‏آموز در آینه آسمانی شخصیت حضرت ابوالفضل(ع) می‏افکنیم و بنیان باورهای خود را نسبت به ابعاد شخصیتی آن اسوه کم‏نظیر بارور می‏سازیم.
* ارکان شخصیتی ابوالفضل(ع)
سیمای سپید و به نور نشسته نظام تربیتی اسلام دارای دو جلوه دل‏آراست؛ نخست چهره الهی و قدسی آن است که رو به سوی آسمان دارد و از تابش وحی، آفتاب هدایت یافته است و دیگر جلوه هدایتی آن است که دست در دست معصومان علیهم‏السلام نهاده است. بُعد الهی همساز با فطرت آدمی است و تکامل انسانها، جاودانگی حیات و سرانجام سعادت ابدی را به ارمغان می‏آورد؛ با نام رب آغاز می‏شود و با یاد او پایان می‏پذیرد؛ «اقرأ باسم ربک الذی خلق»(4) و چهره هدایتی این نظام تربیتی، بیانگر هدایت‏آفرینی خداوند است؛ «نهدی به من نشاء من عبادنا»(5) که گاه در نوع تکوینی نمایان می‏شود و زمانی در چهره تشریعی رخ نشان می‏دهد.(6) آنچه در این عرصه بر آغوش اندیشه آدمی می‏نشیند آن است که هیچ ارزش والا و مقام برتری نصیب کسی نمی‏شود مگر با اراده، تلاش و اخلاص. ارمغان فطرت به‏سان گوهر شب‏چراغی در وجود آدمی قرار دارد و تعالیم رسولان الهی نیز به گوش می‏رسد و دو راه برابر نگاه انسان قرار دارد؛ «انا هدیناه السبیل اِمّا شاکرا و اما کفورا».(7) از آن سو هیچ نعمتی بدون پدید آوردن زمینه‏های آن حاصل نمی‏شود و خداوند مهربان بر اساس تلاشها و لیاقتها، فرصت دستیابی به قله‏های قدس و رهایی را فراهم می‏سازد؛ «لیس للانسان الا ما سعی». به دیگر سخن با شروع تکلیف، برنامه‏های مدرسه آفرینش آغاز می‏شود، زنگ اول در این مدرسه، «درس دینی» است و آخرین زنگ، «زنگ حساب» است. آنان که شیفته «مقام آدمیّت»
هستند باید محیط حیات را «محفل خوشگذرانی» و «جشن همیشه شادی و شهوت» ندانند بلکه عرصه بندگی بشمرند که خود و دیگران را به رهسپار بلندای بزرگی و فرزانگی می‏نمایند.
ارکان پرورش روحی و تربیت اخلاقی در سه مرحله تجلّی می‏کند:
1ـ پدر و مادر و ویژگیهای اخلاقی تربیتی آنان
2ـ پرورش و تربیت در دوران کودکی
3ـ دوران نوجوانی و جوانی؛ تأثیر دوستان و اجتماع(9)
با توجه به آن مقدمه و این ارکان، صحیفه‏ای از دایرة‏المعارف زندگانی سپهسالار عشق، حضرت ابوالفضل(ع) را می‏گشاییم و از چگونگی رشد، پرورش و تکامل شخصیت وی آگاه می‏شویم:
عباس و اصالت خانوادگی
صفات پدر و مادر و ویژگیهای اخلاقی نیاکان، تأثیری گرانبها در شخصیت افراد دارد به گونه‏ای که در سپردن کارهای بزرگ و مسؤولیتهای اداره جامعه، توجه به این برجستگی ذاتی و شرافت خانوادگی از معیارهای ارزشمند قلمداد شده است. امیر مؤمنان علی(ع) در نامه‏ای به مالک‏اشتر، توجه مالک را به این نکته جلب کرده و می‏فرماید:
«از عُمّال خود کسانی را برگزین که دارای تجربه و حیاء و از بیوتات صالحه و پیشقدم در اسلام باشند».(10)
به دنبال اشاره به اصالت خانوادگی با عبارت «بیوتات صالحه» آثار این گزینش را اینگونه بیان می‏کنند:
«زیرا اینان اخلاقشان کریم‏تر، ناموسشان سالمتر، طمعشان کمتر و عاقبت‏اندیشی‏شان برتر است».(11)
این ویژگی که در عبارات مردم به «اصل و نَسَب» شهرت دارد، تأثیری بسزا در حالات، روحیات و رفتار انسانها داشته و گاه ضعف این نکات، افرادی را از اوج عزّت به حضیض ذلت فرود آورده است. از این‏رو، رسول اکرم(ص) در جمله‏ای کوتاه به این حقیقت والا اشاره کرده، فرموده است:
«از علفهای زیبایی که در جاهای متعفن روییده می‏شود بپرهیزید ... اینان دختران زیبارویی هستند که در خانواده‏ای بد، تربیت شده‏اند».(12)
صفات والای پدر
حضرت ابوالفضل(ع) انسانی والاگوهر است که از نَسَبی ارزشمند و برجسته برخوردار بوده است. از سوی پدر، علوی و هاشمی است و عظمت و شرافتی در اوج باور دارد. پدری که رسول اسلام(ص) او را از کودکی در دامان تربیت خود پرورش داد و از بارش صفات ارزشمند اخلاقی، وی را بهره‏مند ساخت.(13) او را همسان خود در خلقت نامید؛ «اَنَا وَ عَلی اَبَواهدةِ الاُمّة»(14) و نور و روح را مایه پدیدآمدن وجود خود و علی(ع) معرفی کرد(15) و چون رسول خدا به معراج رفت، خداوند با او به زبان علی(ع) سخن گفت و به این حقیقت روشنی‏افروز اشاره نمود که:
«[ای رسول ما] تو را از نور خودم و علی را از نور تو آفریدم و بر دلت آگاهی یافتم و در دل تو هیچ کسی را محبوبتر از علی نیافتم. از این‏رو تو را با زبان علی خطاب کردم، تا دلت آرام گیرد.»(16)
پرتو این پدر در عالم آفرینش به گونه‏ای است که بیگانگان با ولایت حضرت، زبان به مدح و ستایش او گشوده‏اند؛ امام شافعی، عظمت علی(ع) را در چندین بیت شعر، بدین‏گونه بیان می‏کند:
«گفتند: رافضی شده‏ای. گفتم: هرگز! رافضی نه دین من است و نه اعتقاد من است. ولی بدون هیچ شکی، بهترین امام و بهترین هدایت کننده را دوست داشتم. اگر دوستی ولی(خدا) رافضی‏گری است، من رافضی‏ترین همه بندگانم».(17)
از آنجا که حوصله نوشتار ما بسیار کم است و ارزشهای معنوی و صفات والای علی(ع) نیاز به اقیانوسی از مرکب و دشتی بی‏انتها از قلم دارد و با این حال فضایل آن امام والامقام افزونتر خواهد بود، دامن سخن را برمی‏چینیم و با چنین اظهار عجزی، در باره اصالت خانوادگی ام‏البنین سخن می‏گوییم:
ارزشهای اخلاقی مادر
تأثیر کیمیاگون صفات و روحیات مادر در تربیت فرزند، علی(ع) را بر آن داشت، برادر خود عقیل را طلبیده و از وی بخواهد تا از بلندای «علم انساب»(18) نگاهی به قبایل مختلف بیفکند؛ خانواده‏ای اصیل و دودمانی شجاع انتخاب کند تا از بانویی منسوب به آنان، فرزندانی دلاور، شیردل و قوی‏پنجه در پیکار با دشمنان اسلام به وجود آید. پس از مدتی تحقیق، عقیل، «فاطمه کلابیه» یا «ام‏البنین» را برگزید.(19) بانویی که شمامه یا «لیلی» افتخار مادری‏اش را داشت و «حزام بن‏خالد» پدر او بود. در دیباچه اجداد و نیاکان وی، دلیرمردی، حماسه‏آفرینی و ستم‏سوزی بسیاری دیده می‏شد به طوری که سلاطین زمان در برابر اینان سر تسلیم فرود می‏آوردند.(20)
ابوبراد علم بن‏خالد، شخصیتی بود که شجاعترین فرد عرب محسوب می‏شد و جد مادری فاطمه کلابیه بود، با پنجاه رزم‏آور مقابله می‏کرد و لقب «بازی‏کننده با نیزه‏ها» را به خود اختصاص داده بود. از این‏رو عقیل رو به امیرالمؤمنین(ع) کرد و گفت:
«شجاعترین و زیرک‏ترین مردمان عرب این قبیله هستند.»(21)
افزون بر صفات نیاکان و پدر و مادر، ام‏البنین خود از بانوان فرزانه و ارجمندی بود که به اهل‏بیت علیهم‏السلام، معرفتی والا داشت و از اخلاص و صفا در ولایت بهره‏مند بود. شناخت عمیق او از ژرفای وجود و شیفتگی فراوان وی به فرزندان فاطمه علیهاالسلام، او را بانویی محبوب و مورد احترام نزد فرزندان آن حضرت ساخته بود به گونه‏ای که زینب کبرا علیهاالسلام در ایام عید به دیدار وی می‏شتافت. چون به خانه شوی خود، علی(ع) پا نهاد، همانند مادری دلسوز و پرستاری مهربان از امام حسن(ع) و امام حسین(ع) که بیمار بودند، مواظبت و پذیرایی کرد و با عطوفتی خاص در تأمین سلامتی آن دو کوشید.(22) هماره بر این باور بود که مانند خدمتگزاری افتخارپیشه در خدمت امام علی(ع) و فرزندان ارجمند وی قرار دارد و بر این توفیق، خداوند را سپاس می‏گفت.
پرورش عباس در دوران کودکی
زمین مدینه با نیم‏نگاه خورشید، روشنایی می‏گرفت و تابش طلایی آفتاب، جمعه، چهارمین روز شعبان سال 26 هجری را نوری دیگر می‏بخشید.(23) شیفتگان مولای متقیان، علی(ع) هروله‏کنان به سوی خانه حضرت روانه بودند تا طلوع «ماه هاشمی» را در دامان ام‏البنین به امام تبریک گویند. نگاه اطرافیان به قنداقه طفل بود که در آغوش پدر جای گرفت و علی(ع) در نخستین کلام خود، بذر بندگی در سرزمین قلب پاره تن خود افشاند تا سالیان بعد، شاخسار ایمان و عشق به توحید و نبوت گردیده و در سایه‏سار ولایت، سروی سبز گردد.
اذان در گوش راست و اقامه بر دیگر گوش طفل خوانده شد و امام با واژه‏ای مهرآفرین و روح‏افزا نام فرزند خود را بیان فرمود:
«عباس»؛ یعنی شیر بیشه شجاعت و قهرمان میدان نبرد؛(24) دلاوری از شجاعان اسلام و قهرمانی که در برابر باطل و ستم، عبوس و خشمگین است و در مقابل نیکی، شادان و متبسّم.(25)
پس از آن الماس بوسه علی(ع) بلور پیکر عباس را صدای محبت بخشید(26) و دستان کوچک کودک، با حریر عشق و عاطفه پدر آشنا شد.(27)
هفتمین روز میلاد طفل فرا رسیده بود که علی(ع) فرزند خود را طلبید و لبان خویش را با یاد خدا مترنم ساخت. بنا به سنّت پسندیده اسلام، موهای زیبای سر کودک را تراشید و هم‏وزن آنها، طلا (و یا نقره) به مستمندان داد. سپس گوسفندی به عنوان عقیقه ذبح کرد(28) تا به برکت آن صدقات و این قربانی، پیکر پاک عباس عزیز، پابرجا و سالم مانده، ایام زندگانی او، طوبای برکاتی جاودان باشد.
آری توجه به آداب اسلامی و باور آثار ارزشهای دینی در وجود طفل، نهال حیات فرزند را با نسیم سبز معارف ناب توحیدی آشنا می‏سازد و او را در پرتو آفتاب این حقایق، رشدی معنوی و تکاملی ارزشمند عطا می‏کند. اذان، اقامه، نام‏گذاری صحیح، عقیقه و تمامی این آداب، نمودهای آن باور پاک و آسمانی است. آدابی که زمینه‏ساز پذیرش سخن حق و گفتار الهی در دوران کودکی خواهد شد و بینشی بی‏کران از آغاز زندگانی به افراد خواهد بخشید. از این‏رو، روزهای طفولیت عباس در حالی آغاز شد که پدر گرانقدر او چون آینه معرفت، ایمان، دانایی و کمال در مقابل او قرار داشت و گفتار الهی و رفتار آسمانی علی(ع) تأثیری عمیق بر وی می‏نهاد.
عباس در کودکی خود را زورق‏نشین دریای بی‏کرانه معرفت می‏دید و همانند ماه تابان از خورشید وجود پدر نور می‏گرفت. با فراستی چشمگیر و دقتی فراوان، خوشه‏چین خرمن حقایق ولایت بود به گونه‏ای که علی(ع) پرورش و تکامل فرزندش را چنین توصیف می‏کند:
«اِنَّ وَلَدی العَبّاسَ زُقَّ العلمَ زَقّا»؛(29)
همانا فرزندم عباس در کودکی علم آموخت و به سان نوزاد کبوتر که از مادرش آب و غذا می‏گیرد از من معارف فرا گرفت.
پرتوی از این تربیت روحی و پرورش اخلاقی در این گفتگوی علی(ع) و عباس(ع) نمایان می‏شود:
در آغازین روزهایی که الفاظ بر زبان فرزند امام(ع) جاری می‏شد، حضرت رو به عباس کرد و فرمود:
بگو: یک.
عباس گفت: یک.
حضرت ادامه داد: بگو دو.
و او خودداری کرد و گفت: شرم می‏کنم با زبانی که خدا را به یگانگی خوانده‏ام دو بگویم.(30)
دوران نوجوانی و جوانی؛
تأثیر دوستان و اجتماع
ایام نوجوانی، دورانی است بین کودکی و جوانی که انسان دچار بحران روحی است و خود را بین دو خواسته می‏یابد، برخی از او انتظار کارهایی عاقلانه و بزرگسالانه دارند و بعضی هنوز او را به کارهای کودکی دعوت می‏کنند. این دوران حالت نقش‏پذیری روح و روان آدمی بیشتر از همیشه است. گاه با محبتی اندک، جذب شده و مسیر آینده زندگانی خود را تعیین می‏کند و زمانی با آموزه‏ای ژرف و ارزشمند، آینه‏هایی تابناک از معرفت و حقیقت برابر دیدگان خود می‏یابد و با تمسک به آنها
راهی طولانی از ناهمواریها را در مدتی کوتاه با سرفرازی و نیک‏بختی به پایان می‏برد. در این فراز و نشیب حساس عمر، نقش پدر و مادر و تأثیر دوستان و هم‏سخنان بسیار بوده و جامعه‏ای که آدمی در آن زیست می‏کند نیز اثری کیمیابخش در صحن وجود ایفا می‏کند.
عباس، علیه‏السلام، چون به سن نوجوانی رسید، خود را با آغوش پرمهر پدر و دامان صفا و معنویت مادر روبه‏رو دید. محبت پدری، علی(ع) را بر آن می‏داشت که گاه پاره پیکر خود را ببوسد(31)، زمانی ببوید و ساعاتی نیز با آداب و اخلاق اسلامی آشنا سازد. از این‏رو لحظه‏ای نوجوان خود، عباس را از خود دور نساخت و هماره در نقش‏آفرینی وسعت ارزشمند وجود او، تلاش می‏کرد. همیشه در غربت و وطن(32)، حرب و محراب و دور و نزدیک او را در کنار خود نگاه می‏داشت.
عباس(ع) که مدت 14 سال و چهل و هفت روز با پدر زیست، خود را فرزند مطیع و مؤدب در برابر پدر ساخته بود. در ایام دشوار خلافت، لحظه‏ای از پدر جدا نشد و آنگاه که در سال 37 هجری قمری جنگ صفین پیش آمد، با آنکه دوازده سال بیشتر نداشت، حماسه‏ای جاوید آفرید که مطالعه آن برای تمامی نوجوانان، مربیان و پدران و مادران، تأثیری روح‏افزا خواهد داشت.(33)
به هر روی، فصل آغازین حیات عباس علیه‏السلام تنها 14 سال به طول انجامید. در این دوران، شاخسار وجود ابوالفضل علیه‏السلام از بارش برکات پدر پرثمر گردید و هر روز آن را، برکت‏آفرین و نعمت‏بخش ساخت. فراگیری علوم و معارف و کسب آداب و فضایل در کنار فنون رزمی در صحنه‏های مختلف و حوادث گوناگون، شخصیتی باشکوه برای فرزند ام‏البنین به یادگار گذارد.
این فصل با غروب عمر علی علیه‏السلام در محراب خونین مسجد کوفه پایان یافت و دوران جوانی عباس(ع) با همراهی برادر خود امام حسن علیه‏السلام و همرازی دیگر برادر خویش، امام حسین علیه‏السلام شروع گردید. صبح صادق امامت امام حسن علیه‏السلام در حالی شروع شد که پشتیبانی، همراهی و همدلی با آن حضرت، نیازمند بینشی ژرف بود و به نوری افزون از عمق باورهای الهی، نیاز بود تا در ظلمت غبار تردید و دودلی حمایتی راستین از امام انجام پذیرد.
فتنه‏های غروب‏افروز همه جا را فرا گرفته بود. از یک سو دشمنان دانا در بیرون مرزها در کمین بودند و از سوی دیگر دوستان نادان در درون، سنگر گرفته بودند. برخی مردم ریحانه رسول‏اللّه‏(ص) را آماج انتقادها و ناسزاهای خویش قرار می‏دادند، و پاره‏ای با جاذبه زر و زور و تزویر، همساز حکومت می‏شدند و عده‏ای دیگر با قبول شایعات مختلف، ایمان خود را بر توفان حوادث نابود می‏کردند.(34) عباس علیه‏السلام که از پدر، معارف ناب و از مادر، بینش بسیار آموخته بود، ابتدا حق و باطل را شناخت، سپس با دلیری، شجاعت و ایمان بنیادین خود به یاری ولایت و امامت پرداخت. ضعف ایمان سپاهیان، خستگی فراوان سربازان و تبلیغات و شایعه‏سازی دشمنان را، ابزاری کارآمد برای دشمن می‏دانست و حمایت و یاری از امام زمان خود را وظیفه برتر و ضروری می‏شمرد. از این‏رو در طول نه سال و چهار ماه و هفده روز با تمام توان در رکاب یاوری امام حسن علیه‏السلام آماده فداکاری بود.(35)
در این دوران که لبریز از فراز و فرود حوادث بود، عباس «باب‏الحوائج» شیعیان بود و مستمندان را از الطاف و عنایات برادر خویش بهره‏مند می‏ساخت و از دیگر سو، گوش به فرمان برادر خود، لحظه‏ای نظر خود را بر سخن امام مقدم نداشت.(36)
سومین فصل از کتاب حیات ابوالفضل علیه‏السلام با طلوع خورشید امامت حسینی آغاز شد. و این در حالی بود که بیست و چهار بهار از حیات عباس می‏گذشت.
تأثیر اکسیرگونه سخن پدر و عبارات عشق‏آفرین مادر، صحیفه‏هایی از شور و دلدادگی از دوران زندگانی عباس در این عرصه از خود به جای گذاشت. او هماره در خدمت امام حسین(ع) بود و گاهِ سکوت حضرت در برابر معاویه، سکوت می‏نمود و هنگام نیاز به افشاگری، از امام و حجت خدا، تبعیت می‏کرد.(37)
امام که عباس را یاوری شجاع و قهرمانی شایسته می‏دید، در صحنه‏های گوناگون به عنوان همراه ویژه و مشاور مُخلص از وجود وی استفاده می‏کرد که از آن جمله در دعوت حاکم مدینه از حضرت بود.(38)
... و بدین سان دوران جوانی حضرت ابوالفضل علیه‏السلام با گستره‏ای از اخلاص، اطاعت و حمایت از ولایت سپری شد و چندین نشان افتخار و سربلندی در عبارات مختلف امام حسین علیه‏السلام در صحنه‏های حماسی کربلا به چشم می‏خورد که از آن میان می‏توان به این عبارات اشاره کرد:
عصر عاشورا که سپاه سیه‏سیرت دشمن با حمله‏ای ددمنشانه قصد یکسره کردن کار امام را داشت، حضرت رو به سوی ابوالفضل علیه‏السلام کرده، فرمود:
ارکب بنفسی انت یا اخی، حتّی تسألهم عمّا جاءهم.(39)
برادر، جانم به فدایت! سوار بر اسب شو، نزد آنان برو و بپرس که چرا بدین جا آمده‏اند.
و چون عباس به سوی شریعه رفت تا به امر امام مقداری آب برای تشنگان حرم حسینی تهیه کند و ناکام ماند و با تیغ دژخیمان اموی به شهادت رسید، امام حسین(ع) جمله‏ای جانسوز در وصف ابوالفضل علیه‏السلام بیان فرمود که برای هیچ یک از سپاهیان خود نفرمود:
الآن اِنْکَسَر ظَهَری و قَلَّتْ حیلتی و شَمَتَ بی عدوّی(40)
هم‏اکنون کمرم شکست، چاره‏ام رو به کاستی رفت و دشمن زبان به سرزنشم گشود.
* * *
امید آنکه به زودی تمامی شیفتگان بارگاه ربوبی آن حضرت خود را در صحن و سرای حضرت ابوالفضل علیه‏السلام دیده و از طوبای برکات مرقد وی، ریزش اجابت آرزوهای دیرین خود را، به دست آورند. ان شاءاللّه‏.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
1ـ نک: زیارت حضرت زهرا علیهاالسلام، یا ممتحنةُ امتحنک اللّه‏ الذی خلقک قبل اَنْ یخلقک ... (ای آزموده ـ الهی ـ! خداوند متعال تو را پیش از آنکه آفریده شوی امتحان کرد ...)
2ـ رک: کامل الزیارات، ابن‏قولویه.
3ـ نک: بحارالانوار، علامه مجلسی، ج44 و 26.
4ـ اقرأ، آیه 1.
5ـ شوری، آیه 53.
6ـ هدایت تکوینی آن است که زمینه‏ها، و پدیده هدایت به دست خداوند فراهم می‏شود (ربنا الذی اعطی کل شی خلقه ثم هدی)؛ اما در هدایت تشریعی ابزار و زمینه فراهم است
و انسانهای کمال‏جو و هدایت‏طلب، با پای همت و تلاش باید خود به دنبال زلال هدایت بشتابند تا بیابند و این با استمداد از پیامبر درونی (عقل) و پیامبران بیرونی (رسولان الهی) میسر خواهد بود.
7ـ انسان، آیه 3.
8ـ نجم، آیه 53.
9ـ نک: تعلیم و تربیت اسلامی، دکتر علی شریعتمداری.
10ـ رک: نهج‏البلاغه، نامه شماره 53.
11ـ قهرمان علقمه، دکتر احمد بهشتی، ص27.
12ـ نک: تربیت کودک، دکتر علی قائمی.
13ـ فرازهایی از تاریخ اسلام، استاد جعفر سبحانی.
14ـ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج35، ص15 به بعد.
15ـ بهجة قلب المصطفی، احمد رحمانی همدانی، ص26.
16ـ رک: ینابیع الموده، ج1، ص81.
17ـ رک: همان، ج2، ص100 و 101 از قهرمان علقمه، ص30.
18ـ علم انساب، علمی است که با آن آبا و اجداد افراد شناخته شده و اصالت خانوادگی و صفات روحی اخلاقی آنان فهمیده می‏شود.
19ـ در باره این سخن که ازدواج علی علیهاالسلام با ام‏البنین پس از وفات فاطمه زهرا علیه‏السلام بوده دو قول است (رک: سپهسالار عشق، ص20).
20ـ العباس، ص69؛ به تنقیح المقال، ج2، ص128.
21ـ معارف ابن‏قتیبه، ص92؛ العباس، ص69.
22ـ سردار کربلا، ص158، مولد العباس بن‏علی(ع)، ص25 ـ 27؛ العباس، ص73.
23ـ ثمرات الاعواد، ج10، ص105؛ سردار کربلا، ص192.
24ـ زندگانی قمر بنی‏هاشم، ص53 ـ 54؛ العباس بن‏علی، ص24.
25ـ همان، ص25.
26ـ همان، ص24.
27ـ سپهسالار عشق، احمد لقمانی، ص19.
28ـ العباس بن‏علی، ص25.
29ـ ثمرات الاعواد، ج10، ص105؛ مولد العباس بن‏علی علیه‏السلام، ص62؛ العباس، ص94.
30ـ فرسان الهیجا، ج1، ص190؛ مستدرک الوسائل الشیعه، ج3، ص815.
31ـ مولد العباس بن‏علی علیه‏السلام، ص60.
32ـ همان، ص63.
33ـ نگاه کنید به سپهسالار عشق، ص25 تا 30.
34ـ رک: زندگانی سیاسی امام حسن مجتبی علیه‏السلام، جعفر رقضی عاملی؛ قهرمان علقمه، ص152 و 153.
35ـ مولد العباس بن‏علی علیه‏السلام، ص71 و 72.
36ـ زندگانی قمر بنی‏هاشم علیه‏السلام، ص72.
37ـ سپهسالار عشق، ص48 و 49.
38ـ تاریخ طبری، ج4، ص251.
39ـ همان، ص315.
40ـ العباس، ص163؛ مقتل مقرم، ص338.